والی بصره، عمر بن عثمان بن مَعْمَر، با مردم گفتوگو میکرد و خود را از آنان برتر نمیدانست.یکی از ه…
انتشار: 2026/08/12 04:53 UTCدریافت: 2026/08/13 07:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 07:25 UTC
والی بصره، عمر بن عثمان بن مَعْمَر، با مردم گفتوگو میکرد و خود را از آنان برتر نمیدانست.یکی از همنشینانش به او گفت: «شایسته است والی خود را از مردم دور نگه دارد و بر آنان تکبر کند.»عمر گفت:«شما وقتی به حکومت میرسید، حکومت را اینجا میگذارید» و به سرش اشاره کرد؛ «اما ما وقتی به حکومت میرسیم، آن را اینجا میگذاریم» و به زیر پاهایش اشاره کرد.یعنی حکومت برای ما وسیله برتری و تکبر نیست؛ بلکه مسئولیتی است که باید آن را در برابر مردم و در راه خدمت به آنان به کار گرفت. ربیع الأبرار، زمخشری
پستهای تلگرام — مجموعه تابش | 🇵🇸
#صفحه_آخر_کتاب (۷)«چون تو خدایی»همین عنوان کتاب آرامشبخش است؛ اعتراف به خدایی که حضورش همهچیز است.نامهای خداوند چقدر دلگرمکننده و آرامشدهندهاند.دوستی میگفت: «تمام نامهای خداوند برای قلبِ پر از اندوه انسان آرامشبخشاند؛ اما نام «یا ستّار» آرامش بیشتری به انسان میدهد؛ زیرا انسان خودش و اعمالش را بهتر از دیگران میشناسد و همیشه نگران است که مبادا روزی رسوا شود.»نام «یا ستّار» او را اندکی آرام میکند؛ زیرا با خدایی روبهروست که «ستّار» است؛ یعنی پوشاننده عیبها.راستی!آیا عیبهای خودمان را میشناسیم؟بیا کمی به آن فکر کنیم.کتاب «چون تو خدایی» نوشته علی بن جابر الفیفی است. نویسنده در مقدمه کتاب یادآور شده که پس از خوابی که دیده، به نوشتن این کتاب روی آورده و آن را به پدر گرامیاش تقدیم کرده است.ترجمه کتاب را دوست عزیز و گرامی، جناب عبدالجمیل جابر، انجام دادهاند؛ ترجمهای روان و بسیار متناسب با محتوای کتاب.«چون تو خدایی» کتابی نیست که فقط یکبار آن را بخوانی و کنار بگذاری؛ بلکه کتابی است که هر روز نیاز است سری به آن بزنی، حالش را بپرسی و از ملاقات با آن، حال خودت را خوب کنی؛ کتابی که غم و اندوه را از وجودت دور میکند و احساس میکنی باید تا زندهای آن را برای خودت حفظ کنی.جناب الفیفی در این کتاب به معرفی یازده نام از نامهای خداوند میپردازد. پیش از آنکه به صفحات پایانی کتاب برسیم، اجازه دهید چند جمله از این کتاب را با هم بخوانیم:خداوند دوست دارد که ما وارد بهشت شویم.حقا که اگر مرگ در دنیا نبود، زندگی ناگوار میشد.خداوند زیباست، زیبایی را میآفریند و زیبایی را نیز دوست دارد.خداوند به هر کس که از او بخواهد و حتی به کسی که از او نخواهد، میبخشد.هر چیزی در این هستی به ما میگوید که الله، ذات یگانه است.آخرین نامی که نویسنده در این کتاب به آن میپردازد، «البدیع» است؛ به معنای نوآورنده و آفریننده بیمانند.وقتی به پدیدههایی که خداوند آفریده و نویسنده با الهام از این نام در صفحات پایانی کتاب به آنها اشاره میکند، فکر میکنم، انسان حیران میماند که خداوند چقدر خلاق و بدیع است؛ از وجود خود انسان گرفته تا دیگر پدیدههای جهان هستی.در صفحه آخر کتاب، یعنی صفحه ۱۷۲، نویسنده به نعمت اکسیژن اشاره میکند و از انسان میپرسد: آیا زندگی بدون اکسیژن امکانپذیر است؟ انسان چقدر میتواند بدون اکسیژن دوام بیاورد؟ و اگر خداوند این نعمت را از موجودات بگیرد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟نویسنده ادامه میدهد که اگر انسان تمام عمر خود را در سجده برای خداوند بگذراند، باز هم نمیتواند اندکی از شکر نعمتهای او را بهجا آورد.و کتاب با این شعر مولانا به پایان میرسد:ما نبودیم و تقاضای ما نبودلطف تو ناگفته ما میشنودوحید کاظمی@bekhan_wk
ما آدمها در تاریکخانهی روانمان، استادِ بیبدیلِ «توجیهگری» هستیم. هر جا که منافعمان با اوامر و احکام اللهی تضاد پیدا میکندو یا هر جا که صبر برحق برایمان تلخ و طاقتفرسا میشود دست به دامنِ توجیه میشویم. با کلماتی زیبا و استدلالهایی که ظاهری فریبنده دارند خطاهایمان را توجیه میکنیم. به خودمان میقبولانیم که «شرایط زمانه عوض شده»، «اینجا موقعیت فرق میکند»، یا «من بهتر میفهمم الان چه چیزی به صلاحم است». اینجاست که در یک تکبر پنهان و خاموش، در برابر پروردگاری که خالقِ تمام پیچیدگیهای روحِ ما و تار و پودِ روابط انسانی است میایستیم. ما با توجیههایمان، در واقع به خداوند میگوییم: «نعوذ بالله، تو این موقعیتِ خاص مرا ندیده بودی، اما من میبینم و خودم حکمِ جدیدی صادر میکنم!»آری درمانِ این دردِ مهلک توجیه گری، تنها بازگشتِ خاضعانه به دامن این آیهی نورانی است: «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» (فرمان و حُکم، تنها و تنها از آنِ خداست).این آیه، آبی است بر آتشِ منیّت و توجیهگریهای ما. «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» یعنی پروردگارا، تو روانِ پر از تضاد مرا بهتر از خودم میشناسی. تو نیازهای جامعه و روابط پیچیدهی انسانی را پیش از آنکه من به دنیا بیایم، در علمِ بینهایتت دیدهای. پس من کیستم که در برابرِ حکمِ تو، تبصره و مادهی شخصی بسازم؟ تمام غربتِ دین در طول تاریخ، از همان روزی آغاز شد که آدمها یاد گرفتند به جای «تسلیم» در برابرِ حکمِ خدا، آن را به نفعِ شرایطِ خود «تفسیر و توجیه» کنند. وقتی «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» در قلبِ ما کمرنگ شود، دین تبدیل به ابزاری میشود در خدمتِ نفسانیات ما، نه چراغی برای هدایتِ روانِ سرگشتهمان. کاش دلهایمان آنقدر بزرگ و خاشع شود که در برابرِ هر سختی و هر موقعیتِ وسوسهانگیزی،نفسِ توجیهگر را خاموش کنیم و با تمامِ وجود زمزمه کنیم: پروردگارا، من نمیدانم... تو میدانی و فرمان، تنها ازآنِ توست.✍️شایسته احمدیhttps://t.me/abeynejat
پیش از آنکه به تربیت فرزندانمان بپردازیم، باید خودمان را تربیت کنیم؛ زیرا فرزندان از رفتارهایمان بیشتر میآموزند تا از سخنانمان.به همین دلیل، وقتی پدر و مادر معنای تربیت را نمیدانند، خانه تبدیل میشود: به فریاد بهجای الگو، تنبیه به جای گفتوگو، و ترس به جای قناعت و باور.در نتیجه، فرزندان بر پایهٔ اضطراب درونی رشد میکنند، نه بر پایهٔ ثبات ارزشها.تربیت، دستورهایی که گفته میشود نیست؛ بلکه رفتارهایی است که دیده میشود.بنابراین اگر پدر بر بردباری تربیت نشده باشد، و مادر بر مهربانی و نرمی، نصیحتها و ارزشها گم میشوند.از اینرو تربیت فرزندان از تربیت والدین آغاز میشود؛ و کسی که معنای تربیت را نفهمیده باشد، ممکن است خراب کند درحالیکه گمان میکند اصلاح میکند.❀ دکتر اسامه زیدان@VaOntha | وَأُنثَىٰ
#صفحه_آخر_کتاب (۶)اولین چاپ این کتاب در سال ۱۳۴۶ منتشر شده است؛ کتابی که بیش از بیست سال است همراه و همدم من است.هرگاه دچار شک میشوم، هرگاه احساس تنهایی میکنم و هرگاه از انسانها میرَنجم، سراغش میروم؛ با او حرف میزنم، همکلام و همسخن میشوم.او برایم از مظلومیت هابیل میگوید؛از رنج و شکیبایی نوح؛از هود و صالح؛از ابراهیم و اسماعیل، هاجر و ساره؛از یعقوب، از آن هجران، آن صبر و آن وصال؛از یوسف، از زندان و آزادی و پیروزی حق بر باطل؛از موسی، از مهر مادر، شفقت پدر و شجاعت زن؛از صبر ایوب؛و از محمد صلی الله علیه وسلم، از مهربانیهایش و سختیهایی که برای هدایت ما تحمل کرد.وقتی با او همسخن میشوم، همهچیز تغییر میکند؛ غم دور میشود، ناامیدی از میان میرود، بیماری فراموش میشود، شک برطرف میگردد و تنهایی رنگ میبازد. ایمان و باور به اوج میرسد و زندگی، دوباره ساده و قابل تحمل میشود.«قصههای قرآن» کتابی است که توسط چهار تن از نویسندگان عرب تألیف شده و نخستین بار حدود شصت سال پیش، به قلم استاد مصطفی زمانی به فارسی ترجمه شده است.این کتاب ۵۷۳ صفحه دارد؛ از داستان آدم آغاز میشود و با داستان حضرت زید به پایان میرسد. جالب اینجاست که در آغاز و پایان کتاب، حضور و نقش زن بسیار برجسته است.در آغاز، از حضرت حوا و دختران او سخن گفته میشود و از ماجرای هابیل و قابیل؛ و در پایان، باز هم زن و جایگاه او محور یکی از مهمترین حوادث زندگی مردان بزرگ قرار میگیرد.اگر اغراق نباشد، میتوان گفت در برخی از این داستانها، ایمان، مقاومت و شجاعت زن چنان جلوهای دارد که حتی مردان بزرگ را به تصمیمی سرنوشتساز میرساند؛ خرافات و رسوم جاهلی را میشکند و حادثهای را رقم میزند که برای همیشه در تاریخ ثبت میشود.زن، اگر با ایمان به خداوند و پیروی از رسول او زندگی کند، به چه جایگاهی که نمیتواند برسد!در آخرین صفحات این کتاب، داستان حضرت زینب رضیاللهعنها و حضرت زید رضیاللهعنه آمده است. زینب، دختر عمه پیامبر صلی الله علیه وسلم، برخلاف میل خویش، اما از روی اطاعت از خدا و رسولش، با زید ازدواج میکند. اما خداوند پاداش این اطاعت را به شکلی شگفتانگیز به او عطا میکند.پس از آنکه میان زینب و زید اختلاف پدید میآید، زید نزد پیامبر صلی الله علیه وسلم میرود و شکایت میکند. پیامبر صلی الله علیه وسلم نیز برای استواری این زندگی دعا میکند و او را به نگهداشتن همسرش سفارش میفرماید؛ اما هنگامی که خداوند برای بندهای تقدیری دیگر رقم زده باشد، خواست الهی بر همهچیز مقدم است.سرانجام زینب از زید جدا میشود؛ و این ماجرا برای پیامبر صلی الله علیه وسلم بسیار سنگین است؛ زیرا باید با یک رسم و باور جاهلی مبارزه میکرد؛ رسمی که پسرخوانده را مانند پسر واقعی میدانست و ازدواج با همسرِ پسرخوانده را ناپذیرفتنی میشمرد.اما تقدیر الهی چیز دیگری بود.خداوند پیامبر مهربانش را مورد خطاب قرار میدهد و به او میآموزد که سزاوارتر است از خدا حیا کند، نه از مردم. و چنین بود که ازدواج پیامبر صلی الله علیه وسلم با زینب رضیاللهعنها، به فرمان خدا، به یکی از مهمترین جلوههای مبارزه با یک رسم جاهلی تبدیل شد.زینب پیروز شد؛ نه فقط در رسیدن به زندگیای که خداوند برایش مقدر کرده بود، بلکه در شکستن باوری که سالها بر جامعه سایه افکنده بود.داستان زینب و زید، تنها داستان یک ازدواج و جدایی نیست؛ داستان ایمان، اطاعت، شجاعت و تسلیم در برابر فرمان خداست.و شاید یکی از زیباترین نکتههای این داستان آن باشد که نام حضرت زید رضیاللهعنه بهصراحت در قرآن کریم ثبت شده است؛ تنها صحابیای که نامش در قرآن آمده است.این داستان به من یادآوری میکند که زن مؤمن، اگر ایمان و شجاعت داشته باشد، میتواند در سرنوشت خود و حتی در تغییر یک رسم ریشهدار اجتماعی نقش بزرگی داشته باشد.و من، هر بار که به پایان این کتاب میرسم، دوباره به ابتدای آن برمیگردم؛ چون قصههای قرآن پایان ندارند.هر بار که میخوانم، چیزی تازه میآموزم؛یکبار از صبر،یکبار از ایمان،یکبار از شکست،یکبار از پیروزی،و گاهی هم از یک زن مؤمن که با ایمان و شجاعت، تاریخ را تغییر میدهد.شاید راز ماندگاری این کتاب همین باشد؛کتابی که بیش از بیست سال است هر وقت از آدمها خسته میشوم، به سراغش میروم؛و هر بار، از میان قصههایش، دوباره خودم را پیدا میکنم.وحید کاظمی@bekhan_wk
#تلخندواقعیت تلخ بسیاری از پدرها

