اسطــوره_ قسمت_471دانیار را ببرد؟ براي همیشه؟ قسم می خورم صداي قدم هاي عزرائیل را شنیدم.لبه جدولی ن…
انتشار: 2026/08/27 18:55 UTCدریافت: 2026/08/27 21:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 21:20 UTC
اسطــوره_ قسمت_471دانیار را ببرد؟ براي همیشه؟ قسم می خورم صداي قدم هاي عزرائیل را شنیدم.لبه جدولی نشستم و پاهاي خسته ام را دراز کردم. موبایلم را از جیب کیفم بیرون آوردم. دانیار زنگ زده بود. به اسمش لبخند زدم. اسمی که روز اول به نظرم عجیب و نامتعارف آمده بود و حالا آشناترین حروف دنیا را داشت. دیگر قهر نبودم. دلخور نبودم. مهم نبود که بودم و نبودم برایش اهمیت نداشت. مهم این بود که بود و نبودش برایم مهم بود. حالا که می خواست برود. حالا که او را هم از من می گرفتند نمی خواستم قهر باشم. دلِ تنگم از همین حالا تنگ تر هم شده بود. براي نگاه هاي گوشه چشمی اش، براي رك گویی هاي همیشگی اش، براي بودن هاي مداوم و بی منتش، براي "خوشحال" گفتن هاي شیطنت بارش. براي چک کردن هاي از سر غیرتش. می خواست برود. می خواستند او را هم از من بگیرند. از منی که به نفس کشیدنش زیر آسمان این شهر هم راضی بودم. حتی اگر نمی دیدمش، حتی اگر قهر بود، حتی اگر بداخلاق بود، اما بود. می دانستم هست و آرامم می کرد و حالا همین را هم از من می گرفتند. دکمه تماس را زدم. با اولین و دومین بوق جواب نداد و سومی را هم رد کرد. خوشبینانه اش این بود که نمی توانست حرف بزند. بدبینانه اش نمی خواست حرف بزند. دستم را روي صفحه گوشی کشیدم و به روز اولی که دیدمش اندیشیدم. چقدر از نگاهش سردم شده بود. تبسم چه می گفت؟ خفاش شب! با بغض خندیدم. گفته بود آدم توي تجاوز هم باید شانس داشته باشد. گفته بود این که قناري شب است. دستم را جلوي دهانم گرفتم. یاد روزي افتادم که برایم مسئله حل کرد. تشکر کردم. جواب نداد. هق زدم. پیرهنی که برایش دوختم. تولدي که برایش ترتیب دادم. آن شب چه حالی از من گرفته بود. یاد روزي افتادم که دیاکو کیمیا را بغل کرد و برد و دانیار رسیدگی به حال خراب مرا به بودن کنار برادرش ترجیح داده بود. یاد روزي که مرا به کثیف ترین جگري شهر برد و خوشمزه ترین جگر دنیا را به من داد. یاد روزهایی که دیاکو بستري بود و ما روي نیمکت هاي بیمارستان کنار هم چرت می زدیم. یاد وقتی که دیاکو رفت. جاده کنار فرودگاه! آن جایی که ایستادیم و من برایش تمام زندگی ام را روي دایره ریختم و او مردانه کمر به حل مشکلات زندگی من بست و یکی یکی گره هاي زندگی ام را از هم گشود. یاد روزي که دیاکو مرد. شوکري که به تنش زدم. شیشه هایی که تکه تکه از دستش بیرون آوردم. سري که در آغوش گرفتم. اشک هایی که کنارش ریختم. اشک هایی که با هم ریختیم. یاد روزهایی که با هم کوه می رفتیم. من از شدت دلتنگی سر به زانویش می گذاشتم و او براي آرام شدنم عکس دیاکو را هدیه می داد. یاد روزي که دیاکو برگشت، با نشمین و او تنها برادرش را تنها گذاشت و به داد من از دست رفته رسید. یاد شبی که با مظلومیت گفت تو با دیاکو مشکل داري گناه من چیه؟ یاد شبی افتادم که مجبورم کرد درس بخوانم. با زور و عصبانیت و فریاد و بهترین نمره عمرم را برایم به ارمغان آورده بود. یاد روز عروسی دیاکو و آغوشی که مثل دیاکو از سر تصادف نبود. آغوشی که براي امنیت دادن آمده بود به نیت آرام کردن. کتی که به خاطر گرم کردن من دورم پیچیده شد. حمامی که به خاطر سرما نخوردن من آماده شد. شیر خشک بدطعمی که به خاطر من درست کرد. اشک هایم بی محابا می ریختند. دانیار در تمام عمرش براي چند نفر شیر گرم کرده بود؟ فقط من! مطمئن بودم. فقط من! یاد ساعت هایی که براي ارشدم، براي طرح کشیدنم، براي کار یاد گرفتنم وقت می گذاشت. دانیار براي چند نفر این همه صبور بود؟ براي چند نفر از وقت خودش می زد؟ هیچ کس، به خدا هیچ کس! یاد سایت افتادم. یاد نگرانی اش، یاد فریادهاي ناشی از مسئولیتش،


