اسطــوره_ قسمت_468 پدر زن دیاکو، پدر دختري که همسر دیاکو بود، عجیب ترین سوال دنیا را از من می پرسید…
انتشار: 2026/08/27 18:55 UTCدریافت: 2026/08/27 21:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 21:20 UTC
اسطــوره_ قسمت_468 پدر زن دیاکو، پدر دختري که همسر دیاکو بود، عجیب ترین سوال دنیا را از من می پرسید. - منظورتون رو متوجه نمی شم. لبخند زد. - ببین دخترم من نیومدم اینجا که اذیتت کنم یا بازخواستت کنم یا سرزنشت کنم یا هر چیز بد دیگه اي. آروم باش و جواب سوالام…اسطــوره_ قسمت_469حاتمی اسطوره وار بوده و هست. یه حس سراسر احترام. یه حسی که شاید ناشی از کمبوداي زندگیم بود. بنابراین ...براي لحظه اي صدا در گلویم شکست، اما سریع خودم را جمع و جور کردم. - مطمئن باشین من هیچ خطري واسه زندگی دخترتون ندارم. از اولم نداشتم. بعد از ازدواجشون حتی یک لحظه هم به خودم اجازه ندادم در مورد آقاي حاتمی فکر کنم. دستی به ته ریشش کشید و گفت: - من در مورد زندگی دخترم حرف نزدم. یه سوال پرسیدم. هنوز دیاکو رو دوست داري؟ اگه اون بخواد حاضري باهاش ازدواج کنی؟ حاضر بودم؟ - آقاي حاتمی همیشه به چشم خواهر به من نگاه کردن. محاله تو این دو سال نظرش عوض شده باشه. کمی تند شد. - دخترم، دیاکو رو ول کن. حس خودت رو بگو. دیاکو رو دوست داري؟ باهاش ازدواج می کنی؟ خدایا! امان! - دوستشون دارم. چشمانش برق زد. - خب؟ حرف هاي دیاکو را مرور کردم. - اما ازدواج نه. اخمش ناشی از عصبانیت نبود. - چرا؟ براي گفتن حرفم هیچ تردیدي نداشتم. - آقاي حاتمی واسه من یه اسطوره ست و من می خوام اسطوره بمونه. می خوام همیشه، تا آخر عمرم، تو زندگیم یکی رو داشته باشم که همه چیزش واسم الگو باشه، سند باشه. خودشون گفتن همه بت ها با یه اشتباه می شکنن. من نمی خوام بتم بشکنه. نگاهش فکري بود. انگشتم را روي نم زیر چشمم کشیدم. - بعد از آقاي حاتمی سعی کردم دنیا رو اون جوري که هست ببینم. واقعی واقعی. من الان خوشحالم. خوشبختم. آقاي حاتمی رو ندارم، اما به جاش خیلی چیزاي دیگه رو به دست آوردم که جبران نداشته هام رو بکنه. هم درس می خونم، هم درآمد دارم، هم ... خواستم بگویم"هم دانیار را دارم."


