اسطــوره_ قسمت_443- شاداب؟ من تو رو به هیچ کاري مجبور نمی کنم. الانم می خوام ببرمت جایی که گرم شی.…
انتشار: 2026/08/15 19:34 UTCدریافت: 2026/08/15 22:03 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 22:03 UTC
اسطــوره_ قسمت_443- شاداب؟ من تو رو به هیچ کاري مجبور نمی کنم. الانم می خوام ببرمت جایی که گرم شی. باشه؟ زیر لب گفت: - باشه.- همین جا بمون تا برگردم. باشه؟ زانویش را بغل کرد و گفت: - باشه. حتی زمان فرارمان از کردستان هم این طور سرعت عمل به خرج نداده بودم. از داخل آپارتمان سوییچ ماشین دیاکو را برداشتم و با چشم دنبالش گشتم. کنار ستون ایستاده بود و با دوستانش حرف می زد. صدایش زدم. پیش آمد و گفت: - این چه سر و وضعیه؟ زیر بارون بودي؟ وقت توضیح دادن نداشتم، اما چگونه باید رفتنم را توجیه می کردم؟ - ببین. می دونم ناراحت میشی، اما یه کاري واسه من پیش اومده که باید برم. اخم هایش در هم رفت. - یعنی چی؟ چه کاري؟ مگه میشه تو همچین شبی منو تنها بذاري؟ نه. نمی شد، اما دیاکو دایی را داشت. زنش را داشت. دوستانش را داشت، ولی شاداب هیچ کس را نداشت. زبانم براي توجیه کردن نمی چرخید. دایی ناجی ام شد. صدایش را از پشت سر شنیدم. - دانیار تو که هنوز اینجایی. بجنب پسر. معطل نکن. دیاکو بلند و عصبی گفت: - یعنی چی؟ کجا بره؟ چی شده؟ دایی محکم و مقتدر گفت: - تو برو دانیار. من واسه دیاکو توضیح میدم. طی مدت عمرم هرگز دلم نخواسته بود دست کسی را ببوسم، اما قطعا یک روز بر دستان دایی ام بوسه می زدم. پیش شاداب برگشتم. از جایش حتی یک سانت هم تکان نخورده بود. کمکش کردم سوار ماشین شود. بخاري را روشن کردم و روي آخرین درجه گذاشتمش. انگشتانش، بینی اش، صورتش، همه از شدت سرما قرمز شده بودند. - دستات رو بذار رو دریچه بخاري تا گرم شی. مشتش هنوز بسته بود. آهسته گفت: - پاهام یخ زده. خدایی بود که دندان هایم از شدت فشاري که به آن ها وارد می کردم خرد نمی شدند. - الان می رسیم. یه کم تحمل کنی از شر این لباسا خلاص میشی. حتی نپرسید کجا می رویم. خانه من از بیرون هم سردتر بود. پکیج را روشن کردم و گفتم: - بیا اینجا. پشت سرم آمد. به اتاق بردمش. از کمد یک دست گرمکن در آوردم و گفتم:


