اسطــوره_ قسمت_441 - شما ازش خبر دارین؟ سرش را بالا و پایین کرد و با خونسردي به چشمانم زل زد. - پس…
انتشار: 2026/08/15 19:34 UTCدریافت: 2026/08/15 22:03 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 22:03 UTC
اسطــوره_ قسمت_441 - شما ازش خبر دارین؟ سرش را بالا و پایین کرد و با خونسردي به چشمانم زل زد. - پس چرا هیچی نمی گین؟ گوشه لبش را گاز گرفت. - چون ترجیح میدم اون دختر زیر بارون سرما بخوره تا این که توسط تو قبض روح بشه. شاداب زیر باران بود؟ دوباره خم شدم…اسطــوره_ قسمت_442- اومدم. دیدم. همونی که خواستین شد، ولی بسه. تو رو خدا منو داخل نبرین. نمی تونم. می میرم.من چه کرده بودم؟ من با روح این دختر چه کرده بودم؟ مشتش را جلو آورد. انگشتان یخ زده اش را پیش چشمم باز کرد. عکس خیسیده دیاکو را کف دستش دیدم. - اینم عکسش. دیگه درست نیست پیش من باشه. بدین به زنش. دستم را روي دستش گذاشتم و مشتش را بستم. مثل بچه بغض کرده. گوشه هاي لبش پایین آمد. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. زانوانم را روي زمین گذاشتم و جسم نحیف و سرما دیده اش را در آغوش کشیدم. مقاومت نکرد. فقط بغضش ترکید. کتم را چنگ زد و مانند جوجه ي ترسیده اي که مادرش را پیدا کرده باشد، با صداي خفه اي زار زد: - آقا دانیار! آن قدر میان بازوانم نگهش داشتم تا هق هقش آرام گرفت و از لرزش بدنش کاسته شد. سرش را از سینه ام دور کردم و به چشمان سرخ و تبدارش خیره شدم و گفتم: - پاشو بریم. انقباض عضلاتش را حس کردم. عقب رفت. - کجا؟ می خواین منو ببرین تو اون خونه؟ با کف دست اشک هایش را پاك کردم و گفتم: - نه. اونجا نمی برمت. اتفاقا می خوام از اینجا دورت کنم. شل شد. - راست میگین؟ کتم را درآوردم و دورش پیچیدم و گفتم: - آره. پاشو با هم بریم داخل پارکینگ. ماشین اونجاست. سرش را به شدت تکان داد. - نه اونجا نمیام. اصرار نکردم. - باشه. پس همین جا بمون تا برگردم. به دیوار تکیه داد. به من اعتماد داشت؟ - شاداب؟ نگاهم نکرد. بازویش را گرفتم. - شاداب؟ من تو رو به هیچ کاري مجبور نمی کنم. الانم می خوام ببرمت جایی که گرم شی. باشه؟ زیر لب گفت: - باشه.


