......⁉️شنبههای سروش مولانا | هفتو قصّه از یک کتابفروشی شروع شد...میخواستم نام کتابفروشی را زنده…
انتشار: 2026/08/09 05:39 UTCدریافت: 2026/08/13 20:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 20:45 UTC
......⁉️شنبههای سروش مولانا | هفتو قصّه از یک کتابفروشی شروع شد...میخواستم نام کتابفروشی را زنده نگهدارم؛کتابفروشی مولانا؛رفت به یک سفر بیبازگشت؛ طعم و رنگ و بوی بودنش را آنجا جا گذاشت. انگار بعضی آدمها بعد از رفتنشان هم، مدتی در اشیا زندگی میکنند؛ در قفسهها؛ در کتابها؛ در بوی کاغذ و حتی در سکوت یک مکان.زندگی منتظر خاطره نمیماند.من باید کتاب میفروختم. باید خیمهی زندگی را برپا نگهمیداشتم.کوچ کردم. به تهران. تهرانِ غریب و ترسناک.سیاهمشق جامانده بر سردرِ کتابفروشی را با خودم همراه داشتم. همیشه. همهجا.دی شیخ، با چراغ همی گشت گردِ شهرکز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست؛گفتند"یافت مینشود، جُستهایم ما"گفت " آنکه یافت مینشود، آنم آرزوست"و جستجو آغاز شد. در پسِ پشتِ شبها، روی کاغذ، میان کلماتی که از فکرهای با صدای بلند میچکیدند ...✍ مریم موسویاز پرسه در:🌀ناگهانی آرام به نامِ ...#سروش_مولانا@sorooshemewlana