روزی راهبی تصمیم گرفت برای مراقبه، دور از صومعه و به تنهایی به دل دریاچهای خلوت برود.با قایقی به م…
انتشار: 2026/08/12 02:41 UTCدریافت: 2026/08/13 08:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 08:30 UTC
روزی راهبی تصمیم گرفت برای مراقبه، دور از صومعه و به تنهایی به دل دریاچهای خلوت برود.با قایقی به میانه آب رفت، چشمانش را بست و در سکوتی عمیق فرو رفت.ساعاتی بعد، ناگهان احساس کرد قایق دیگری به قایقش برخورد کرد. با چشمانی بسته، موجی از خشم در وجودش برخاست. آماده بود چشم بگشاید و بر سر قایقرانی که مراقبهاش را بر هم زده بود فریاد بزند.اما وقتی چشمانش را باز کرد، دید قایقی که به او برخورد کرده، خالی است؛ قایقی ست رها شده که بدون قایقران روی آب شناور بود.در همان لحظه، راهب به حقیقتی عمیق پی برد..خشم، در درون او بود؛ نه در آن قایق.برخورد قایق تنها جرقهای بود که آن خشمِ پنهان را آشکار کرد.از آن پس، هر زمان کسی او را میرنجاند یا خشمگینش میکرد، با خود میگفت:آن شخص فقط یک قایق خالی است؛ این خشم درون من است که نیاز به شناخت و رهایی دارد.»@short_and_useful






