#حکایت ۱۱۳۱شکایتدر زبان عامیانه هست که روزی حضرت عزرائیل به درگاه الهی شکایت برد که:«خدایا! وحی را…
انتشار: 2026/07/11 18:02 UTCدریافت: 2026/08/15 05:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:06 UTC
#حکایت ۱۱۳۱شکایتدر زبان عامیانه هست که روزی حضرت عزرائیل به درگاه الهی شکایت برد که:«خدایا! وحی را به جبرئیل دادی و او را عزیز کردی. ☁️روزی را به میکائیل سپردی و مردم از او سپاسگزارند. 🌾اما مرگ را به من واگذاشتی و مردم مرا نفرین میکنند... 😔»خطاب آمد:«پس مرگ را از طریق علل و اسباب ظاهری جاری میکنم؛تا مردم وقتی کسی میمیرد، بگویند: تصادف کرد، غرق شد، سکته کرد، بیمار بود... 🚗🌊💔و هرگز به یادِ قاصدِ اجل نیفتند!» 👼🛑و اینچنین شد که مرگ، پشت پردهی هزاران بهانه آمد، با دلیل و بی دلیل ولی دلیلش هر چه باشد، مهم نیست؛مهم این است که همهی ما، برای آن روز، آماده باشیم. 🤍🕊️برای خواندن حکایتهای بیشتر: 👇t.me/shonisht2