کد مطلب: ۳ - ۱۴۰۵/۴/۶⬅️⬅️ ترس شیرین ➡️➡️شعری فارسی از زندهیاد «مفتون امینی» با ترجمه ترکی از «مرتض…
انتشار: 2026/06/27 18:36 UTCدریافت: 2026/08/15 03:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:05 UTC
کد مطلب: ۳ - ۱۴۰۵/۴/۶⬅️⬅️ ترس شیرین ➡️➡️شعری فارسی از زندهیاد «مفتون امینی» با ترجمه ترکی از «مرتضی مجدفر» درختزخمهایش را میشماردکودکان توتهای ریخته راو گنجشکهابه جایی پریدهاندنه چندان دورچنان که ترس آنها هنوز شیرین است.آغاجیارالارین سایماقدادیرو اوشاقلاریئره دوشموشتوتلارین سایینی. و اوچوب - گئتمیشلرائلهجه ده اوزاق اولمایان یئرهقورخولاری هله دهشیرین دادلی سئرچهلر.@Shoghetagheer99
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — Shoghetagheer
کد مطلب: ۲ - ۱۴۰۵/۵/۱۷ ⬅️⬅️ وقتی از چاه مینگری... ➡️➡️ 🔴تغییر از زاویه دید «فکرت قوجا» شاعر نوپرداز جمهوری آذربایجان🔴فکرت قوجا، شاعر نوپرداز و انسانگرای جمهوری آذربایجان در سال ۱۹۳۵ م به دنیا آمد. وی در سال ۱۹۶۴ از مؤسسه ادبیات ماکسیم گورگی در مسکو فارغالتحصیل شد. قوجا از سال ۱۹۶۷ سمتهای گوناگونی را در انجمن نویسندگان آذربایجان عهدهدار بوده است؛ همان جایی که او از سال ۱۹۹۷ دبیر آن شده و تا هنگام مرگ در سال ۲۰۱۲ این سمت را حفظ کرده بود. او همچنین از سال ۱۹۷۸، دبیر تحریریه مجله ادبی قوبوستان بوده است. علاوه بر این، وی سالها دبیر جایزه ادبی رسول رضا بود که اکنون سالهاست در جمهوری آذربایجان برگزار میشود. از او آثار زیادی در مطبوعات و همچنین در قالب کتاب منتشر شده است که از معروفترین آنها میتوان به این نمونهها اشاره کرد: هنگامی که ماه در دریا شناور میشود (دنیزده آی چیمنده)، به همه مدیونم (هامییا بورجلویام)، ویژگیهای آدمی (انسان خاصیتی)، اندیشههای پرستاره (اولدوزلو دوشونجهلر)، شبهایی که نخوابیدهام (یاتمادیغییم گئجهلر)، صفحاتی از زندگی (عؤموردن صحیفهلر)، آثار برگزیده (سئچیلمیش اثرلر)، حقایق ساده (عادی حقیقتلر) و اشعاری که دوستشان میدارم (منیم سئودیییم شعرلر).ترجمه شعری زیبا از این شاعر معاصر را که به نوعی اشاره به تغییر در زاویه دید دارد، با ترجمه مرتضی مجدفر تقدیم شما مخاطیان کانال میکنیم. این شعر، پیش از این در شماره ۲ شوق تغییر به چاپ رسیده است. 🔴وقتی از چاه مینگریآسمان؛ به اندازه کف دستکائنات؛ پنج- شش ستارههوا؛ تاریک و زندگی؛ سرد و یخزده است.وقتی از چاه مینگری چهار طرفت دیواری نموردلت نمدارو چشمانت خیس؛ دیگر از این زندگی، چه میماند؟ای مشنگ! ای حشره!از ته چاه بیرون بیااز آداب کهن خود دور شوو چشم و دلت را از چاه بیرون بکش!@Shoghetagheer99
کد مطلب: ۱- ۱۴۰۵/۵/۱۷⬅️⬅️ لبخوانی با هوش مصنوعی!➡️➡️✍ دکتر حیدر تورانیاین روزها در محافل علمی و فرهنگی، افرادی را به وفور میبینیم که به جای آنکه با هوش مصنوعی بیندیشند، هوش مصنوعی را لبخوانی میکنند! تفاوت این دو، اگرچه در ظاهر اندک است، اما در معنا و پیامد، بسیار بزرگ است.لبخوانی با هوش مصنوعی یعنی فرد، بدون اتکا و ابتنا به ایده، تجربه، دانش و اندیشهای از خویش، پرسشی را به هوش مصنوعی میسپارد، پاسخ را تحویل میگیرد، اندکی آن را بزک و پیرایش میکند و سپس با اعتمادبهنفس فراوان، به نام محصول فکری خویش عرضه میکند. گویی هوش مصنوعی به جای آنکه ابزار اندیشه باشد، به جانشین اندیشه تبدیل شده است.در این میان، کم نیستند کسانی که پیش از ظهور هوش مصنوعی، حتی به اندازه ظرفیت یک استکان، نوشته، تألیف یا ایدهای از خود در چنته نداشتند، اما اینک یکشبه مقالهنویس، صاحبنظر، منتقد، تحلیلگر و حتی «همهچیزدان» شدهاند! کافی است چند واژه کلیدی را کنار هم بگذارند و از عموجانِ هوش مصنوعی بخواهند برایشان مقالهای «علمی، عمیق و فاخر» تولید کند؛ بعد هم همان متن را با نام خود منتشر کنند و گاه برای دیگران نسخه فکری بپیچند!جالبتر و البته تأسفبارتر آنکه برخی از همین جماعت، کسانی را که سالها اهل قلم، دانش، تجربه و حکمت بودهاند، با اتکای به همان عموجانِ هوش مصنوعی، بیرحمانه نقد میکنند؛ نقدهایی که گاه آنقدر ناشیانه و سطحی است که معلوم میشود نویسنده حتی یک بار هم متن تولیدشده را با دقت نخوانده است! با این همه، همان نقد را در حساب فضل خویش پسانداز میکند و فردای آن روز، با سودش در محافل علمی ظاهر میشود!اما این دوستان یک مشکل اساسی دارند: در مباحثه زنده، مناظره واقعی و اندیشهورزی فیالبداهه، چندان حرفی برای گفتن ندارند. زیرا آنچه در چنته دارند، بیش از آنکه حاصل سالها خواندن، اندیشیدن، تجربه کردن و زیستن باشد، محصول چند فرمان و چند کلیک است. آنان قهرمانان بادکنکیِ صحنههایی هستند که پشت صحنه ساخته شده و هنوز در برابر داوری واقعی، آزموده نشدهاند.شگفت آنکه گاه چنان در خیابانهای ورودممنوع میرانند که حتی کسی را که درست و مطابق قانون حرکت میکند، به تردید میاندازند که نکند خودش راه را اشتباه آمده باشد! و شوربختانه، جامعهای که گاه گرفتار کمسوادی، ظاهربینی و شیفتگی به تازگیهای تکنولوژیک است، به جای آنکه این تفاوت را دریابد، به آنان پاداش نیز میدهد؛ در حالی که تولیدکنندگان اصیل اندیشه و اهالی واقعی قلم، بهناحق «سنتی»، «قدیمی» و «خارج از زمانه» تلقی میشوند.اما سخن من هرگز مخالفت با هوش مصنوعی نیست؛ اتفاقاً بر این باورم که هوش مصنوعی میتواند یکی از بزرگترین ابزارهای توسعه فکری و حرفهای انسان در عصر جدید باشد. مسئله، چگونگی استفاده از آن است.اگر هوش مصنوعی به جای ما فکر کند، به تدریج قدرت فکر کردن را از ما میگیرد؛ اگر به جای ما بنویسد، قدرت نوشتن ما را فرسوده میکند؛ اگر به جای ما تحلیل کند، عضلات تحلیل و نقد ما را کمتحرک میسازد. انسان ممکن است بهظاهر تولید بیشتری داشته باشد، اما در باطن، توان تولید اندیشهاش تحلیل رود.راه درست آن است که ابتدا خودمان بیندیشیم، ایدهپردازی کنیم، مسئله را بشناسیم، تجربهها و دانستههایمان را روی میز بریزیم، استخوانبندی اندیشهمان را بسازیم و حتیالمقدور نخستین روایت خود را بنویسیم. آنگاه از هوش مصنوعی بخواهیم همکار فکری ما باشد؛ نقد کند، پرسش بپرسد، خلأها را نشان دهد، شواهد و دیدگاههای متفاوت پیشنهاد کند، ساختار را بهبود بخشد و با چندین رفتوبرگشت عالمانه، به پرورش و پختگی ایده ما کمک کند.در چنین وضعی، هوش مصنوعی «عصای دست اندیشه» است، نه «جانشین اندیشه»؛ «همکار فکری» است، نه «نویسنده پنهان»؛ و انسان همچنان صاحب ایده، تجربه، قضاوت و مسئولیت فکری خویش باقی میماند.هوش مصنوعی قرار نیست انسان را از اندیشیدن بینیاز کند؛ قرار است انسانِ اندیشمند را توانمندتر کند.مبادا آنقدر به هوش مصنوعی تکیه کنیم که روزی برای اثبات هوش خود، مجبور شویم از هوش مصنوعی کمک بگیریم!زیاده جسارت است.@@Shoghetagheer99
کد مطلب: ۲_ ۱۴۰۵/۵/۱۲ ⬅️⬅️غزلی از فضولی➡️➡️ 🔰"فضولی" دن بیر قالارگی غزل🔰شعر بسیار زیبایی از ملامحمد فضولی، شاعر قرن دهم هجری، شاعر بیبدیل ترکها، دارای ۳ دیوان سترگ ترکی، فارسی و عربی که دیوان ترکیاشعار از دو تای دیگر ارزشمندتر است، را در پی بخوانید. ترکها، او را حافظ خود میپندارند. در ایران، آثار ترکی او هم طراز با هوپهوپنامه صابر، بیش از هر کتاب دیگری چاپ می شود. بهترین تصحیح سالهای اخیر فضولی، اثر خدابیامرز، استاد دکتر حسین محمدزاده صدیق حسین دوزگون از انتشارات اختر تبریز است. میتوانید کتاب را از نشانی: تبریز، ابتدای خیابان طالقانی، درخواست کنید و از طریق پست بگیرید.قبر فضولی در کربلا در صحن امام حسین(ع) بوده که با توسعه حرم، بیرون مانده است، ولی به جهت اهمیت او برای ترکهای کرکوک عراق و ترکهای جهان، الان همان قبر و آرامگاه، با حرمت حفظ شده است.مواردی که ذکر شد، برای شناخت جایگاه او بود. ذبیحالله صفا در تاریخ ادبیات ایران با تنگنظری تمام نوشته است: در قرن دهم، فضولی نامی شاعری بوده که سه دیوان ترکی، فارسی و عربی هم داشته است. او فرزندی به نام فضلی دارد که او هم شاعر بوده است. سه دیوان سترگ، در ۲ خط تنگنظرانه، چرا، باید از این استاد فرهیخته و فقید پرسید. شعری ماندگار از فضولی را بخوانید.ای ملکسیما کی سندن اؤزگه حیراندیر سنا،حق بیلیر انسان دئمز هرکیم کی انساندیر، سنا!وئرمهین جانین سنا، بولماز حیاتِ جاودان ،زندهی جاوید آنا دئرلر کی قرباندیر سنا!عالمی پروانهی شمع جمالین قیلدی، عشق،جان عالمسن، فدا هرلحظه بین جاندیر سنا.عاشقه شُوقونلا جان وئرمک سنا مشکل دئییل ،چون مسیح وقتسن، جان وئرمک آساندیر سنا!چېخما یاریم گئجهلر، اغیار طعنیندن ساقین!سن مهِ اوجِ ملاحتسن، بو نقصاندیر سنا.پادشاهیم! ظلم ائدیب عاشق سنا ظالم دئمیش،خوبرولاردان یامان گلمز، بو بهتاندیر سنا.ای فضولی! خوبرولاردان تغافلدۆر یامان ،گرجفا گلسه هم آنلاردان بیر احساندیر سنا.@Shoghetagheer99 #ملا_محمد_فضولی#فضولی #شعر_کلاسیک_ترکی#قرن_دهم_هجری#غزل_ترکی
کد مطلب: ۱_ ۱۴۰۵/۵/۱۲⬅️⬅️انگشت پا رفت تو چِشَم یعنی چه؟! ➡️➡️ ✍️ دکترحیدر تورانیدو هفته پیش، شصت پای راستم بر اثر زمین خوردن شکست و اکنون دو هفته است که در آرامش اجباریِ گچ، آرمیده است. این خانهنشینی ناخواسته، برایم چیزی شبیه یک اعتکاف است؛ فرصتی برای مکث، دیدن و دوباره فهمیدن زندگی.در این روزها، قدر بسیاری از داشتههایی را دانستم که همیشه کنارم بودند، اما کمتر دیده میشدند. لذت یک دورهمی ساده، گفتوگو با دوستان، رانندگی در کوچهها و خیابانهای آشنا، قدم زدن بیدغدغه و از همه مهمتر، بودن در کنار همسر و فرزندان.بیش از هر چیز، این روزها همسرم را جور دیگری دیدم. دیدم چگونه از صبح تا شب، بیوقفه و بیادعا، بار خانه را بر دوش میکشد؛ چگونه خستگی را پشت لبخند پنهان میکند و عشق را بیهیاهو و بیمنت میان فرزندان و اطرافیان تقسیم میکند. آنچه سالها به عادت دیده بودم، این بار با دل دیدم.شاید زندگی همین چیزهای به ظاهر کوچک باشد؛ همانهایی که در شتاب رسیدن به آرزوهای بزرگ، کوچکشان میشماریم، غافل از آن.که ستونهای اصلی خوشبختیاند. گاهی باید حرکتی از کار بایستد تا چشم، دوباره دیدن را بیاموزد.در همین روزها بود که معنای ضربالمثل «انگشت پا رفت تو چشم» را با تمام وجود فهمیدم. گویی دردِ شصت پا، چشم دلم را گشود تا آنچه را سالها از کنارشان گذشته بودم، ببینم. گاهی یک رنج کوچک، پردهای بزرگ را از برابر چشم انسان کنار میزند.آن لحظه، جملهای از کتاب درنگ در ذهنم زنده شد: «چشم از دیدن چیزهایی که مغز نمیبیند، عاجز است.»آری، گاه یک شکستگی کوچک، انسان را از خواب عادت بیدار میکند؛ تا دوباره عشق را، خانواده را، سلامت را و نعمتهای خاموش زندگی را ببیند. شاید بعضی دردها آمدهاند تا چشم دل را بیناتر کنند.@@Shoghetagheer99
کد مطلب: ۲ - ۱۴۰۵/۴/۶⬅️⬅️ ۱۰۱ راه برای جلوگیری از نفلهشدن در مدیریت➡️➡️instagram.com/reel/DSp8GJdiLpu/?igsh=MXhh…
کد مطلب: ۱ - ۱۴۰۵/۴/۶⬅️⬅️ذوالجناحم آرزوست! ➡️➡️ 🔰حیدر تورانی، ۱۲ محرم ۱۴۰۵*در روستای کوچک ما، اسبی سپید و نجیب میزیست که او را «ذوالجناح» نام نهاده بودند؛ چراکه هر سال در روز عاشورا، این ۸یوان نقش ذوالجناح را در آیین تعزیه بر دوش داشت. همین پیوند مقدس، سبب شده بود که همه مردم روستا دوستش بدارند و در سوار شدن بر او یا بهرهگیری از توانش برای بارکشی، نهایت مهر و ملاحظه را روا دارند. سالها گذشت و اسب پیر شد؛ دیگر توان گذشته را نداشت و گامهایش خسته و آرام شده بود. صاحبش، بنا بر رسم دیرین روستاییان، او را در دشت و کوه رها کردند تا سرنوشت خویش را میان باد و بیابان و درندگان بیابد. روزها سپری شد و درست هنگام ظهر عاشورای سال بعد، ناگهان و ناباورانه از دور پدیدار شد؛ شتابان، غبارآلود و عرقریزان خود را به ميدان حسینیه روستا و میان صحنه تعزیه رساند. با دیدن این بازگشت شگفت، مراسم نیمهتمام ماند و همه نگاهها به آن اسب پیر و وفادار دوخته شد. ذوالجناح در میان عزاداران ایستاده بود؛ گویی آمده بود تا آخرین سلام خویش را تقدیم کند. چشمان اشکبارش، دلها را لرزاند و نالههای سوزناک مردم، فضای روستا را فراگرفت. آن روز، عاشوراییترین و غمانگیزترین عزاداری روستاي ما بود.نتیجه اخلاقی:وفاداری، گوهر ارزشمندی است که در دل هر موجود زندهای میتواند جای داشته باشد؛ گاه نه در زبان انسان، که در نگاه خاموش یک اسب پیر آشکار میشود. ذوالجناح به ما میآموزد که محبتها و خاطرات پاک، هرگز در گذر زمان فراموش نمیشوند و دلِ سپاسگزار، حتی از میان رنج و ناتوانی، راه بازگشت به سوی عشق را پیدا میکند. این داستان یادآور میشود که هیچ موجودی را نباید تنها به دلیل ضعف، پیری یا ناتوانی کنار گذاشت؛ زیرا ارزش حقیقی هرکس در توان جسمی و سود ظاهری او نیست، بلکه در مهر، وفاداری و اثری است که در دلها بر جای گذاشته است. گاهی یک بازگشت ساده، یک نگاه خاموش و یک حضور بیادعا، میتواند عمیقترین پیامهای انسانی را به ما بیاموزد. ذوالجناح آمد تا بگوید: آنکه روزی در مسیر عشق خدمت کرده است، شایسته فراموشی نیست؛ و محبت، راهی است که حتی از میان دشتها و سالهای دور نیز بازمیگردد.🔳@Shoghetagheer99