من درد در رگانمحسرت در استخوانمچیزی نظیر آتش در جانم پیچیدسر تا سر وجود مرا گویی چیزی بهم فشردتا قط…
انتشار: 2026/08/14 09:14 UTCدریافت: 2026/08/15 21:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 21:25 UTC
من درد در رگانمحسرت در استخوانمچیزی نظیر آتش در جانم پیچیدسر تا سر وجود مرا گویی چیزی بهم فشردتا قطرهای به تفتگی خورشید جوشیداز دو چشمماز تلخی تمامی دریاهادر اشک ناتوانی خود ساغری زدمآنان به آفتاب شیفته بودندزیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بوداحساس واقعیتشان بودبا نور و گرمیش مفهوم بیریای رفاقت بودبا تابناکیاش مفهوم بیفریب صداقت بودای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرندکه بیدریغ باشندای کاش میتوانستم خون رگان خود رامن قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنندای کاش میتوانستم یک لحظه میتوانستم ای کاشبر شانههای خود بنشانم این خلق بیشمار راگرد حباب خاک بگردانمتا با دو چشم خویش ببینندکه خورشیدشان کجاست و باورم کنندای کاش میتوانستم#احمد_شاملو@sherroghazal🌸🍃


