دیرست، گالیا!در گوش من فسانهٔ دلداگی مخوان!دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!دیرست، گالیا! به ره افتاد…
انتشار: 2026/08/10 18:55 UTCدریافت: 2026/08/13 08:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 08:15 UTC
دیرست، گالیا!در گوش من فسانهٔ دلداگی مخوان!دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!دیرست، گالیا! به ره افتاد کاروان.عشق من و تو؟ ...آهاین هم حکایتی است.اما، در ین زمانه که درمانده هر کسیاز بهر نان شب،دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.شاد و شکفته، در شب جشن تولدتتو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،امشب هزار دختر همسال تو، ولیخوابیدهاند گرسنه و لخت، روی خاک.زیباست رقص و ناز سرانگشتهای توبر پردههای ساز،اما، هزار دختر بافنده این زمانبا چرک و خون زخم سرانگشتهایشانجان میکنند در قفس تنگ کارگاهاز بهر دستمزد حقیری که بیش از آنپرتاب میکنی تو به دامان یک گدا.وین فرش هفترنگ که پامال رقص تستاز خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.در تار و پود هر خط و خالش: هزار رنجدر آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاکاینجا به باد رفته هزار آتش جواندست هزار کودک شیرین بیگناهچشم هزار دختر بیمار ناتوان...دیرست، گالیا!هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.هنگامهٔ رهایی لبها و دستهاستعصیان زندگی است.در روی من مخند!شیرینیِ نگاه تو بر من حرام باد!بر من حرام باد ازین پس شراب عشق!بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!یاران من به بند:در دخمههای تیره و نمناک باغشاه،در عزلت تبآور تبعیدگاه خارک،در هر کنار و گوشهٔ این دوزخ سیاه.زودست، گالیا!در گوش من فسانهٔ دلداگی مخوان!اکنون ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!زودست، گالیا! نرسیدست کاروان...روزی که بازوان بلورین صبحدمبرداشت تیغ و پردهٔ تاریک شب شکافت، روزی که آفتاباز هر دریچه تافت،روزی که گونه و لب یاران همنبردرنگ نشاط و خندهٔ گمگشته بازیافت، من نیز باز خواهم گردید آن زمانسوی ترانهها و غزلها و بوسهها،سوی بهارهای دلتنگیز گلفشان،سوی تو، عشق من!#هوشنگ_ابتهاج@sherroghazal🌸🍃


