باران که گرفت، من پشتِ پنجرهی سکوت نشستم و به چراغ دور جاده نگاه کردم...جادهای که روزی نامش را "ع…
انتشار: 2026/08/07 16:42 UTCدریافت: 2026/08/15 00:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 00:20 UTC
باران که گرفت، من پشتِ پنجرهی سکوت نشستم و به چراغ دور جاده نگاه کردم...جادهای که روزی نامش را "عشق " گذاشته بودیم، حالا پر بود از عطر خاطراتی که هنوز در انتظار بازگشت تو بودند.قهوهام سرد شد، اما قصهی تو هنوز داغ بود... مثل گناهی شیرین که هر بار به یادش میافتادم، سوزانتر از قبل در جانم شعله میکشید.نگاهم کن... در این چشمها هنوز همان رویاست؛ همان مستی بیشرابی، همان آغوشی که نرسید، همان اشکهایی که نه از اندوه، که از آتش عشق میبارند.شاید طلوع فردا مرا از این شب عبور دهد، اما تا آن روز، من با خاطرهی تو زندگی میکنم... با قصهای که پایان ندارد.telegram.me/shahradmeidary%D8%AF%D8%B1%D9… بیپایانسپاسگزارم که هستید و با بودنتان به جهانمان روشنی میبخشید...