بی نظیرترین تکنیک برای بالا بردن سطح انرژیشکرگزاری استاز صبح تا شب مانند ذره بین دنبال کوچکترین چیز…
انتشار: 2026/08/08 08:06 UTCدریافت: 2026/08/12 14:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 14:45 UTC
بی نظیرترین تکنیک برای بالا بردن سطح انرژیشکرگزاری استاز صبح تا شب مانند ذره بین دنبال کوچکترین چیزها باشیم که به خاطرش بگوییمخدایا شکرت خدایا شکرتخدایا شکرت@shabnamnadery
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — شبنم نادری
چو بینم رویِ تو آرام گیرم!#مولاناالهی شکر 🌱
#شبنم_نویس 🌱من شبنم...صبح با انرژیِ فول بیدار شده بودم، اما یه بگو مگویِ کوتاه با همسرم، شبیه یه دومینوی ویرانگر، تمام روزم رو به هم ریخت!تو ظاهر سکوت کرده بودم، اما وقتی داشتم لباسم رو اتو میکشیدم، تو ذهنم یه دادگاهِ یکساعته و پر سر و صدا برپا بود. تو سرم جنگ جهانی بود!باید میرفتم سراغ برنامههای روتینِ «کارژول»، اما انگار یکی دوشاخهی انرژیم رو از پریز کشیده بود. از وقتی کمردرد و گردندرد امونم رو بریده، بیشتر دورکاری میکنم. اما اشتباهه!وقتی زنی تو خونهست، هیچکس باورش نمیشه که اونم «تایم کاری» داره. مرزای کار و زندگی تو خونه، مثل خطهای روی آب پاک میشن.طبق عادت همیشگیِ وقتای کلافگی، پناه بردم به آشپزخونه. در حالی که لپتاپ و سررسیدم رو میز منتظرم بودن، یهو افتادم وسط یه طوفانِ تمامعیار:از یه طرف داشتم برنجی که حشره گذاشته بود رو میشستم و حرص میخوردم، از اون طرف استرسِ لباسایی رو داشتم که مونده بودن تو ماشین لباسشویی و میترسیدم بوی نم بگیرن. همزمان گوشی به دست، داشتم با پشتیبانی مخابرات سر قطعی اینترنت سر و کله میزدم که پسر کوچیکم اومد گیر داد: «مامان گوشیم گم شده، پیداش کن برام تیکتاک نصب کن!»تو همون هیر و ویرِ پیدا کردن گوشی و هماهنگ کردن کلاس فوتبال و پختن ناهار و شامِ شب، پسر بزرگم از راه رسید: «مامان چرا نگفتی قراره برق بره؟» همونجا یادم افتاد اطلاعیه گروه ساختمون رو اصلاً بهشون نگفتم!انگار همه چی با هم آوار شد رو سرم. تمام دنیا داشتن من رو همزمان صدا میزدن. سرم تیر میکشید. نفسم بالا نمیاومد...تا اینکه... گوشی خاموش شد! شارژش تموم شد و این، بهترین اتفاقِ اون لحظه بود. انگار کائنات دستی رو شونهام گذاشت و گفت: «کافیه!»هیمین سونیم تو کتاب بینظیرش میپرسه: «آیا این دنیاست که اینقدر شلوغه، یا ذهن من؟»رفتم رو تخت دراز کشیدم. چشمام رو بستم. به بچهها گفتم: «لطفاً ده دقیقه هیچکس با من کاری نداشته باشه.»دستام رو گذاشتم رو قلبم. برای خودم حمد خوندم. باید به خودم برمیگشتم. شروع کردم با خودم حرف زدن: «شبنمِ قشنگم، آروم باش... تو از همهچیز مهمتری...»کودک درونم اما حسابی شاکی بود. شبنمِ کوچولو مدتها بود بازی نکرده بود، پارک نرفته بود، از ته دل نخندیده بود. تو هیاهوی ساختنِ کسبوکار، مادری کردن و همسر بودن، گمش کرده بودم؛ به قول شاعر: *«ما برای دیگران میرُستیم، اما در خود میشکستیم...»*تو چشمای خیالیاش نگاه کردم و گفتم: «ببخش که تو این شلوغیها، به همه فکر کردم جز تو. قول میدم بیشتر مراقبت باشم. حالا بگو چی خوشحالت میکنه؟»گفت: «من رو ببر پیادهروی.»لرزش دستام افتاده بود. نفسم منظم شد. بلند شدم. لباسام رو پوشیدم. زیرِ غذای نیمپز رو خاموش کردم و زدم به دلِ خیابون...چون گاهی، بزرگترین دستاوردِ یه روزِ کاری، اینه که به جای نجات دادنِ دنیا، «خودت» رو نجات بدی! 🌱🤍***#شبنم_نادری #باران#شبنم_نویس
حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُخدا ما را بس است و او نیکو وکیل است.آلعمران | ۱۷۳#قرآن_کریم
بی زبانی که گرفتارِ تو باشد چه کند؟💙#واقف_لاهوری#شب_بهشت
دوستان عزیزی که قبلاً در دوره چله پروانگی بودند ، نظرات خودشون رو برام ارسال کنند. 🙏🏻🌱
