🌱تا به حال تجربهی شکست داشتی؟ ببخشید، کلمهام را خط میزنم و دوباره مینویسم؛ تا به حال طعمِ گسِ «…
انتشار: 2026/07/31 19:37 UTCدریافت: 2026/08/03 14:32 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 14:32 UTC
🌱تا به حال تجربهی شکست داشتی؟ ببخشید، کلمهام را خط میزنم و دوباره مینویسم؛ تا به حال طعمِ گسِ «تجربه کردن» را چشیدهای؟بگذارید قصهی امروزم را برایتان بگویم.شب قبل، پسر کوچکم با دو زانوی غرق در خون و زخمی عمیق به خانه آمد. در بازیِ کودکانهاش روی آسفالت کشیده شده بود و من، با دلی که ریش میشد، زخمهایش را میبستم. شبِ قبلتر از آن هم، پسر بزرگم سرش به میلهای آهنی در خیابان خورده بود و منِ مادر، یک شبانهروزِ تمام در اضطرابِ ضربهی مغزی و چک کردنِ علائم سرگیجهاش، پلک روی هم نگذاشته بودم. خودم هم که... بماند. دردهای فیزیکیِ یک دورهی طولانیِ بیماری هنوز دست از سرم برنداشتهاند. با تنی خسته، ذهنی آشفته و قرصهایی که فراموش کرده بودم بخورم، صبح با گیجیِ تمام بیدار شدم تا به یک ایونت کاری بروم. پیش خودم فکر میکردم میروم در تاریکترین و آخرین ردیفِ صندلیهای یک سمینار مینشینم و شاید حتی دور از چشم بقیه، کمی چرت بزنم. اما وقتی رسیدم، ورق برگشت! فهمیدم جلسه، یک رویدادِ شبکهسازی و معارفه با حضور حدود ۱۰۰ نفر است و من باید جلوی همه صحبت کنم. میدانم... شاید بگویید برای تو که بار اولت نبود! اما از همان لحظه که روال جلسه را فهمیدم، تپش قلبم شروع شد. ذهن، بدن و قلبم، سازِ ناکوک میزدند. منِ مثلاً «بیزینسوومن»، مدام جملهام را در سر مرور میکردم. قرار بود چه بگویم؟ قرار بود میکروفن را بگیرم و با اعتمادبهنفس بگویم: «من به مدیران کمک میکنم تا سیستم عصبیشان را بازطراحی کنند و از "حالت بقا" (Survival Mode) خارج شوند تا تصمیمات بهتری بگیرند.»اما طنزِ تلخِ ماجرا کجا بود؟ درست همان لحظه، سیستم عصبیِ خودم آژیرِ خطر کشیده بود و دقیقاً روی «موج بقا» دست و پا میزد!میکروفن که به دستم رسید، صدای کوبشِ قلبم را در گوشم میشنیدم. فقط ۳۰ ثانیه وقت داشتم، اما آن ۳۰ ثانیه برایم به اندازه ۳۰ سال گذشت. به جمعیت نگاه کردم و با صدایی که میلرزید گفتم: «لطفاً همه سه نفس عمیق بکشید...»حس کردم ۱۰۰ جفت چشم، به جای نفس کشیدن، دارند لرزشِ دستهای من و میکروفن را تماشا میکنند. همان موقع یک نفر از ته سالن با خنده گفت: «تا ما سه تا نفس بکشیم، وقتِ شما تموم شده!»میخواستم بگویم با همین سه نفس میتوانید پیامِ امنیت را به مغز مخابره کنید... اما مغزِ خودم داشت آلارمِ اضطراب میداد! اصلاً نفهمیدم ادامهی حرفهایم را چه گفتم. فقط کلماتی نامفهوم از اینکه «من شبنم نادری هستم و...» از دهانم پرید. عرق سرد روی پیشانیام نشسته بود. کسی که آمده بود متدِ جدیدش را برای رسیدن به «آرامش» معرفی کند، حالا خودش بیشتر از همه به یک ناجی نیاز داشت. دلم میخواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد، یا بال دربیاورم و از سالن فرار کنم و یک دلِ سیر گریه کنم.چگونه «حالتِ بقا» اینطور بیرحمانه بر «حالتِ خلق و تجلی» من غالب شد؟ چرا منِ کوچ که از آرامش میگفتم، باید اینگونه مچاله میشدم؟با کوهی از اندوه، این «تجربه» را بغل کردم و به سمت خانه راه افتادم... اما حالا که چند ساعت گذشته و این کلمات نوشته می شود، حالم بهتر است. حالا تجربهام را نه با اندوه، که با «آگاهی» در آغوش کشیدهام. با شفقتِ عمیق نسبت به خودم. فهمیدم که آن لحظهی روی سن، فقط «آن لحظه» نبود. آن لرزشِ صدا، وزنِ تمامِ خستگیها، شببیداریها، زانوهای زخمی و تروماهای تلنبار شدهی یک «مادر» بود که میخواست به زور، نقابِ بینقصِ «آرامش و تسلط» را بر چهره بزند؛ و البته که نتوانست... و من امروز، به او حق میدهم. گاهی باید اجازه دهیم ترکهایمان دیده شوند. ماییم و همین زخمهایی که قرار است با طلایِ آگاهی پُر شوند.برایم بنویسید؛ شما کجای زندگی، زیر بارِ سنگینِ «نقابِ بینقص بودن» کم آوردید و به خودتان حق دادید که فقط یک انسانِ خسته باشید؟#باران_نویس #شبنم_نادری #کینتسوگی #رشد_فردی #توسعه_کسب_و_کار #آسیب_پذیری #شفقت_با_خود #کوچینگ
