در خواب آن صخرهی پیر سنگینگوشبر چکاد کوه بلند چه میگذرد؟ سنگریزههای گدار میپرسند؟ از کدام وس…
انتشار: 2026/08/02 20:43 UTCدریافت: 2026/08/15 01:17 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:17 UTC
در خواب آن صخرهی پیر سنگینگوشبر چکاد کوه بلند چه میگذرد؟ سنگریزههای گدار میپرسند؟ از کدام وسعت حرف میزنم!در خواب کهکشاننه صخرهای بر چکاد استنه سنگریزهای در گدار.. #سید_رضا_هاشمی #سره@seyyedrezahashemi
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — سید رضا هاشمی "سره"
.به طرز مدیحتسرایان سلطانچه از صبحدم گویم و شامگاهان؟ چه گویم: «فلان کرد با لشکر شبچو سر بر نمود آفتاب درخشان»؟ چه دامندرازی کنم در قصیدتکه تصویر دوزم بر آن ژندهدامان؟ چه چیناش دهم خیره تا چین و ماچینچه غرقش کنم در لئالی و ریحان؟ چهخیزم به توصیف دُرّاج و صُلصُلچهپیچم به وصف بهامین و بستان؟ ألا چامه! بگذر ز حرف مکررکه شعری، نه گور تعابیر بیجان یکیتیزتک شو، همه رخشآئینولی رو به یثرب، نه سوی خراسان هلا تا به منزل رسیدی، بگرییبه اخلاص، صافیتر از ابر نیسان بلی، چون نگریی بر احوال زهرابهل خون بگریی بر آن قبر پنهان سزد گر بسوزی برآئین هندوبر آن در که سوزاند، جمعی مسلمان! بر آن در که تا آسمان زینه میخوردو از آنجا سوی عرش میداشت دالان بر آن در که از سدره کردند چوبشنهادندش از هفت آباء دربان بر آن در که چرخیده در حلقهی اوکواکب همه بر مدارات کیهان به هر تختهاش خورده گلمیخ خورشیدبه هر پارهاش نقرهکوبی ز باران بر آن نقش پرهای جبریل ماندهبر آن ردّ گیسوی حوران نمایان دری، رو به او جمله درهای جنّتبه گِردش اهالی فردوس گردان چه بود آستانی که زهرا گشودش؟ گشاییده رَحلی، در آن رَحل؛ قرآن حدیث در خانهاش را گشودمکز آن راه جویی به پهلوش اینسان چه گویم ز پهلو؟ چه گویم ز بازو؟ چه گویم ز محسن؟ چه گویم فراوان؟ که گفتند و گویند و خواهند گفتنکهان و مهان و دواوین از ایشان حدیثی که روشنتر از آفتاب استنیاید به چشمان خفاّش آسان ز دوزخ کشیدند بر دوش هیمهفکندند بر درگه باغ رضوان وصیّ بلافصل را عزل کردندعزازیل را برگزیدند شادان فرشته نپایید آندم به مسجد به محراب تا دید استاده شیطان مرا خصم خونین بوَند آب و آتشمرا باد و خاکاند مغضوب دوران از آن آب افتاده از دیدگانمکه بر دَر نیفکند خود را شتابان وز آتش اگر خشمگینم، مُحقّمازیرا به زهرا نگشتی گلستان وگر باد را خوشندارم، از آن روکه او میدمیدی بر آتش خروشان هم از خاک بیزار گشتم که خیرهقدم هِشت بر تارک اهل ایمان چرا سر به لاک بلاهت نمایمچرا بگذرم از چنین گفته آسان؟ شود گر بشوری به شوریدهراییکه شورید گرگانه بر شیر یزدان سزد گر بمیری ز کاهندهدردیکه کاهی بسازد ز کوه گرانجان چه باکی که شعرم چنین مینمایدچو گیسوی طفلان زهرا پریشان پریشانم آری! پریشان زهراسرم تا که بر تن؛ نیاید به سامان#سید_رضا_هاشمی #سره@seyyedrezahashemi
.شاید حقیقت آن دو دست جوان بود.. #فروغ@seyyedrezahashemi
.من مست ساقیام؛ نشناسم شراب را.. #عالم_بیگ_کابلی@seyyedrezahashemi
.مرا چون صبح محشر مهر و موم از نامه بگشایندگواهان را بر این صبری که کردم؛ گریه میآید#سید_رضا_هاشمی #سره@seyyedrezahashemi
.به خاکِ پای عزیزت که عهد نشکستم.. #سعدی@seyyedrezahashemi
.لَمَعاتُ وَجهِکَ اَشرَقَتْ وَ شُعاعُ طَلعَتِک اِعتَلیٰزچه رو «اَلَستُ بِربّکُم» نزنی؛ بزن که بلیٰ بلیٰبه جواب طبل اَلستِ اوز ولا چو کوس بلیٰ زدمهمه خیمه زد به در دلمسپه غم و حشم بلاپی خوان دعوت عشق اوهمه شب زخیل کروبیانرسد این صفیر مُهیمنیکه گروه غمزده «الصّلا» من و مهر آن مه خوبروکه چو زد صلای بلا بر او به نشاط و قهقه شد فروکه «اَنا الشّهیدُ بِکربلا»چه خوش آنکه آتش غیرتیزنیام به قُلّهی طور دلفَدَکَکتَهُ و سَکَکتَهُ مُتَدَکدِکاً مُتَزلزِلاچو شنید نالهی مرگ منپی ساز من شد و برگ منفَاَتٰی اِلیَّ مُهروِلاًوَ بَکیٰ عَلَیَّ مُجَلْجِلاتو که فلس ماهی حیرتی! چه زنی زبهر وجود دم! بنشین چو «صحبت» و دم به دم بشنو خروش نهنگِ «لا»چو رسید زینب مبتلا سوی خیمهگاه ز ابتلارآتِ الحُسینَ مُقَتَّلاً و علیٰالتُرابِ مُرمَّلابدنش ز خون شده لالهگونز نجومِ زخم تنش فزونزده حلقه گردِ وجودِ آنسپه مصیبت و ابتلاز تجلیاتِ جلالِ حقشده مصحفانه ورق ورقز وفا نوشته به هر ورقکه «أنا الشهیدُ بکربلا»فَتَکَبَّرَتْ وَ تَهَلَّلَتْ وَ تَصارَخَتْ وَ تَعَوَّلَتْ وَ مَشَتْ إِلَیهِ وَ هَرْوَلَتْبَلَغَتْ وَ قَدْ بَلَغَ العُلیکه مگر نهای تو برادرمز نتاجِ حضرتِ مادرمبه فدای پیکرِ تو سرمبَمَ فی التُّرابِ مُفَصَّلَا#صحبت_لاری@seyyedrezahashemi