هلن کلر و خطوط نامرئی«صبح روزی که برای اولین بار معنای لغت «عشق» را پرسیدم خوب به خاطر دارم، و آن ه…
انتشار: 2026/07/25 14:18 UTCدریافت: 2026/08/07 23:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 23:55 UTC
هلن کلر و خطوط نامرئی«صبح روزی که برای اولین بار معنای لغت «عشق» را پرسیدم خوب به خاطر دارم، و آن هنگامی بود که دامنهٔ معلومات معنویام چندان وسیع نبود. آن روز چند عدد گل بنفشهٔ زودرسی که در باغ یافته بودم برای معلمم آوردم. او خواست مرا ببوسد اما من جز مادرم دوست نداشتم کسی مرا ببوسد. میس سولیوان با نرمی مرا در آغوش گرفت و در دستهایم هجی کرد: «من هلن را دوست میدارم.»پرسیدم: «دوست داشتن یعنی چه؟» مرا بیشتر به خودش چسبانده و به قلبم که برای اولین بار ضربانش را احساس میکردم اشاره کرد و گفت: «اینجاست» کلمات وی مرا سخت به حیرت انداخت. زیرا هنوز آن وقت تا چیزی را لمس نمیکردم نمیفهمیدم.گلهای بنفشه را که در دست داشت بوییدم و نیمی با کلمات و نیمی بهکمک اشاره از او پرسیدم: «آیا عشق زیبایی گلهاست؟» معلم جواب داد: «نه». دوباره به فکر فرو رفتم. آفتاب گرم بر ما میتابید. به سمتی که حرارت از آن میتابید اشاره کرده پرسیدم: «این عشق نیست؟»به نظرم میآمد از خورشید که حرارتش موجب رشد اشیاء است چیزی زیباتر نیست. اما میس سولیوان سرش را به علامت نفی تکان داد و من سخت در شگفتی افتادم. به نظرم چقدر عجیب بود که معلمم نمیتواند عشق را به من بنمایاند.یکی دو روز بعد... خورشید آن روز زیر ابر پنهان بود و رگبارهای مختصری هم باریده بود اما ناگهان آفتاب با تمام شکوه و قدرتش، آفتاب جنوب؛ پدیدار شد. دوباره از معلمم پرسیدم: «این عشق نیست؟» وی جواب داد: «عشق مانند ابرهایی است که مدتی پیش قبل از اینکه خورشید بیرون بیاید در آسمان بود.» بعد به کمک کلمات آسانی که در آن وقت نمیتوانستم بفهمم برایم اینطور شرح داد: «ابرها را نمیتوانی لمس کنی، اما باران را میتوانی با حس لامسه احساس کنی و خوب میدانی که گلها و زمین تشنه بعد از یک روز خشک و گرم، تا چه اندازه از باران خوشحال میشوند. عشق را هم نمیتوان لمس کرد ولی لطف و شیرینی که به هر چیز میدهد میشود احساس کرد. بدون محبت نمیتوان خوشحال بود و نمیتوان بازی کرد.»ناگهان آن حقیقت دلانگیز در مغزم روشن شد و حس کردم که خطوطی نامرئی روح مرا با سایرین مرتبط ساخته است.»داستان زندگی منهلن کلرترجمه ثمینهٔ پیرنظرنشر علم، ۱۳۹۹ص ۴۳ تا ۴۵.