سکون و جنبش کودک زمانی میآرامد و به خواب میرود که کسی گهواره را بجنباند. سکون و آرام او در گروِ ج…
انتشار: 2026/08/09 07:50 UTCدریافت: 2026/08/14 15:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 15:11 UTC
سکون و جنبش کودک زمانی میآرامد و به خواب میرود که کسی گهواره را بجنباند. سکون و آرام او در گروِ جنبش است:سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شودطفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را(دیوان شمس، غزلِ ۱۴۳)صوفی به سماع دست از آن افشاندتا آتش دل به حيلتی بنشاندعاقل داند که دايه، گهوارۀ طفلاز بهر سکون طفل میجنباند(؟)از این منظر، خرسندیِ ژرفْ محصولِ جنبش و کوشش مستمر در راه مقصودی والا و ارزشی دلخواه است که میارزد زندگی را در پای آن ریخت. جان وقتی قرار مییابد که بیقرارِ دائمِ مقصدی ارجمند باشد. قرار و آرام عمیق در گروِ طلب کردنِ اوست. او که میارزد به سویش تپید. او که برازندهٔ اعتنا، التفات و همّ آدمی است. مولانا میگفت باید طلبی پیدا کنی و آن طلب تو را بیقرار کند و آنگاه در این طلب قرارسوز، جان تو قراری خواهد یافت. خرسندی و رضایتی ژرف:اگر یکدم بیاسایم، روان من نیاسایدمن آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم(دیوان شمس، غزلِ ۱۴۳۸)جملهٔ بیقراریات از طلب قرار توستطالبِ بیقرار شو تا که قرار آیدت(دیوان شمس، غزل ۳۲۳)میگوید از اینرو ناآرامی، که طلب راستین نداری. آنچه درخورِ جستن و خواستن است آرامش نیست. حقیقتِ والا و زیبایِ اوست که درخور جستن است. و جان تو به یُمنِ این جستوجو است که قرار پیدا میکند. چرا که جان را برای تپیدن در پی دوست سرشتهاند، نه کسب آرامش. آرامش، نتیجهٔ این پویش و جستوجوی مدام است.از این نگاه، سعادت و خرسندی چیزی نیست جز تپیدن مستمرّ و دلبستگی بیوقفه. و آدمی یعنی رو به سوی چیزی داشتن. چیزی که همسرشت جان است:دلا! گر عاشقی میسوز و میسازتنا! گر طالبی میپرس و میپوی(سعدی)بیقرار میکند، چون به چنگ نمیآید. بیقرار میکند، چون گمشدهٔ حقیقی روح است. و «هر که دلارام دید، از دلش آرام رفت». با اینحال، قرار و آرام جان در پذیرش این بیقراری است. بیقراریِ خوش، بیقراری برای گمشدههای راستین روح است:تا در دل من قرار کردیدل را ز تو بیقرار دیدم(مولانا، غزلِ ۱۳۱۹)با دلآرامی مرا خاطر خوش استکز دلم یکباره بُرد آرام را(حافظ)هر چند قدمهای ما کُند باشد و راه تاریک و دراز و لغزنده، باز هم پوییدن بهتر است:ای که پای رفتنت کُند است و راه وصل تندبازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی(سعدی)مهم این است که نخست دریابیم آنچه در پی آن میدویم ارزش پوییدن دارد. آنوقت فارغایم از اینکه تا چه اندازه به نتیجه میرسیم. مسیر با همهٔ فرازوفرودهایش دلپذیر میشود. چرا که مقصد، شایسته است. همیشه شایسته است. فارغ از رسیدن و نرسیدن، شایسته است. همین که عمر را مصروف پیجویی آن والای ارجمند کردهایم، برای خرسندی جان کافی است:گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیستبس حکایتهای شیرین باز میماند ز من(حافظ)اگر فرهاد را حاصل نشد پیوند با شیرین نه آخر جان شیرینش برآمد در تمنایی؟(سعدی)هوشنگ ابتهاج میگوید:«با ما و بی ما آن دلاویزِ کهن زیباستدر راهْبودن سرنوشتِ ماستروزِ همایونِ رسیدن راپیوسته باید خواست.»صدیق قطبی@sedigh_63