زمانی نهچندان دور، در برزخی میان رؤیا و واقعیت، گمان میکردم میتوان دست در تقدیر این روزگار برد؛…
انتشار: 2026/07/20 05:23 UTC
زمانی نهچندان دور، در برزخی میان رؤیا و واقعیت، گمان میکردم میتوان دست در تقدیر این روزگار برد؛ میتوان زخمی را درمان کرد و مسیری را دگرگون ساخت. امروز اما میدانم آنچه در برابرش ایستاده بودم، از توانِ ارادهی افراد بهمراتب قویتر از من نیز بیرون بود.سالها قلم فرسودم؛ بر کاغذهایی که اکنون به گورستان هزاران تلاشِ بیثمرم میمانند. واژههایی که قرار بود چراغی در تاریکی باشند، سرانجام به ردپایی محوشده در مه بدل شدند.اکنون که به پشت سر مینگرم، میبینم تمام این سالها در بیراههای قدم میزدم که تا واپسین لحظه، سبزتر، روشنتر و فریبندهتر از هر راه دیگری به چشم میآمد.چه فریب باشکوهی بود این ایمان به تغییر...حالا من ماندهام و شهری که سالها برای بیداریاش بیدار ماندم؛ شهری که هنوز در اغما و زندگی نباتی نفس میکشد.امروز قلم را بر میز میگذارم؛ همان قلمی که جوهرش هنوز بوی خونِ رویاهایم را میدهد؛ نه از سر ترس، که از سر فَهمی تلخ و گزنده. دانستنِ اینکه بعضی قفلها با کلیدواژهها گشوده نمیشوند.و اکنون، در انتهای این بیراهه سبز و در انتهای این سقوط، اعتراف میکنم که جهان را تغییر ندادم. اما جهان نیز نتوانست شرافت قلمم را به فرمانِ خویش وادارد.این، آخرین سنگر من است؛ آخرین پیروزیِ کوچک در میانه شکستهای بزرگ.اگر قرار است سقوط کنم، با واژههایم سقوط میکنم؛ و اگر قرار است بمیرم، ایستاده میمیرم.🌱✍ مجید بیرانوند



