پسرک بی آن که بداند چرا ، سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بی آنکه بداند چرا ، گنجشک کوچکی را نشانه رفت…
انتشار: 2026/08/08 18:22 UTCدریافت: 2026/08/15 18:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 18:57 UTC
پسرک بی آن که بداند چرا ، سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بی آنکه بداند چرا ، گنجشک کوچکی را نشانه رفت. بال هایش شکست و تنش خونی شد. پرنده میدانست که خواهد مُرد اما پیش از مردنش مروّت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد.پسرک پرنده را در دست هایش گرفته بود تا شکار خود را تماشا کند اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود. پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: کاش می دانستی که زنجیر بلندی است زندگی ، که یک حلقهاش درخت است و یک حلقهاش پرنده. یک حلقهاش انسان و یک حلقه سنگ ریزه. حلقهای ماه و حلقهای خورشید و هر حلقه در دل حلقه دیگر است و هر حلقه پارهای از زنجیر و کیست که در این زنجیر نگنجد؟!وای اگر شاخه ای را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگ ریزه ای را ندیده بگیری ، ماه تب خواهد کرد.وای اگر پرنده ای را بیازاری ، انسانی خواهد مُرد؛ زیرا هر حلقه را بشکنی ، زنجیر را گسسته ای و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.پرنده این را گفت و جان داد و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد.وای اگر پرنده ای را بیازاری...✍🏻 #عرفان_نظر_آهاری #کافه_ققنوس

