دلسرد اعلانِ دریافت پیام را که میبینم ضربانِ قلبم روی هزار میرود. خودش را به در و دیوار سینهام…
انتشار: 2026/07/30 18:38 UTCدریافت: 2026/08/01 00:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:00 UTC
دلسرد اعلانِ دریافت پیام را که میبینم ضربانِ قلبم روی هزار میرود. خودش را به در و دیوار سینهام میکوبد. دستم میلرزد تا پیغام را باز کنم. میترسم همان چیزی باشد که حتی در خواب هم از آن فراری میشوم. بلاخره دل به دریا میزنم و... پشت پلکهایم داغ میشود.…دلگیرچند مرتبه درب اتاق هتل را آرام کوبیدم.آن طرف یک نفر پرسید: «شما؟!»بیمیل فقط به زمزمهای کوتاه جواب دادم: «از بچههای موکب درمانیام...»در فاصله تکان خوردن دستگیره تا باز شدن آن من حداقل در ذهنم درست روبهروی عمود اول ایستاده بودم. یک مستطیلِ سبزِ آهنیِ رنگ و رو رفته که بارها و بارها دیده بودمش حالا اما در واقعیت پردههای کشیده اتاق، نور حبس شده پشت پارچه ضحیمِ کرمی رنگ و سرمای خزیده روی پوستِ تبدارِ چهرهام، احوالاتم را بیشتر به هم میریزد. یک کلوخِ سفت از بغض چسبیده به سقف گلویم و کنده نمیشود. به لفظ درمان فکر میکنم. به بیمارستانی که میخواستم به اندازه چند روز از تمام ماجراهایش فرار کنم؛ به شغلی که بخشِ دوستنداشتنیاش تا پشتِ دیوارهای این هتل با من آمده بود. ولی جنبه دیگر ماجرا این بود که همین دوستنداشتنیها داشتند من را میبردند زیر آسمانِ کربلا و نمیشود انکارش کرد... چیزی که انتظارم را میکشید خط به خطم را از قبل خوانده بود. حکمت خدا ما را با نخواستن امتحان میکند و بعدا تشنه خواسته شدن...یک بار دیگر زمزمه میکنم، آرام و کمی تسلیم؛«از بچههای موکب درمانیام...»ادامه دارد...#خادم_نوشت#روایت_عاشقی-پارت دوم


![هیئت ثارالله: •{﷽}•[گَر هَوای شکفتن داری ، بگذر از خود مرد میدان شو] -‘๑’- -‘๑’- -‘๑’- "دعـوتیـد به یک هـجرت تابـسـ❂ـتانهیِ جـهادی" ق](https://cdn4.telesco.pe/file/FY0yloyypqF_-9lVPUAZkmf9AEcoH5a9qYRVgCNPoDGxEwQHorNsUuK_9fvMfMPkkzHcKyhNZS7DZ4ddrBnzGlrycCr5zPJJsqqd98OUcB3JDtb-PuW5CIEmV6G7q8gIYNydxzxSB7tX6j6GAfAMO5gww9qT60zyFIjk_toWwuEvVEMfFh4FPKh74-g5tcF3haAg-kEfSIKQPGknbHxYD2am9wGbu0oJ0nlBjXTbxP54Msq-pEwh-POrQoXmcVHGXrOssxUjUSwa-dCJKI26vxPL9ivk9ebDzyFA6HyFXule-fwakb7x09-p3UoJMD1I5X4J6NpDyFycoSK2J4ed4g.jpg)