بختیار علی، نویسنده و رومان نویس برجسته کرد، در یادداشتی با عنوان «چرا به ادبیات نیاز داریم؟» استدل…
انتشار: 2026/08/03 04:59 UTCدریافت: 2026/08/12 03:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 03:25 UTC
بختیار علی، نویسنده و رومان نویس برجسته کرد، در یادداشتی با عنوان «چرا به ادبیات نیاز داریم؟» استدلال میکند که ادبیات نه قربانی پیشرفت فناوری و هوش مصنوعی، بلکه مهمترین ابزار انسان برای معنا بخشیدن به زندگی، مقاومت در برابر پوچی و حفظ کرامت انسانی در جهانی…بختیار علی، رماننویس، شاعر و روشنفکر برجسته کرد، از مهمترین چهرههای ادبیات معاصر کردی به شمار میرود. آثار او که به زبان کردی سورانی نوشته شدهاند، به دلیل پرداختن به مفاهیمی چون آزادی، تبعید، هویت، خشونت، عشق و جستوجوی معنا، به زبانهای متعددی ترجمه شده و مخاطبان گستردهای در جهان یافتهاند. او در تازهترین یادداشت خود با عنوان «چرا به ادبیات نیاز داریم؟» با تکیه بر آرای متفکرانی چون گئورگ لوکاچ، ویکتور فرانکل، آلبر کامو، تزوتان تودوروف و میلان کوندرا، از جایگاه ادبیات بهعنوان نیرویی برای بازآفرینی معنا، گسترش تجربه انسانی و پاسداری از ارزش انسان در عصر فناوری، سرمایهداری و آشفتگیهای جهانی دفاع میکند.از دیرباز، این پرسش همواره در برابر ادبیات قرار داشته است: آیا ادبیات هنوز ضرورتی دارد؟ از افلاطون تا هگل، از نیچه تا والتر بنیامین و تئودور آدورنو، بارها نظریههایی مطرح شده که از افول، فرسودگی یا حتی مرگ ادبیات سخن گفتهاند. با این همه، تاریخ هیچیک از این پیشبینیها را تأیید نکرده است. برعکس، ادبیات در روزگار ما بیش از هر دوره دیگری گسترش یافته؛ هرگز در تاریخ، این حجم از آثار ادبی نوشته، منتشر و خوانده نشده بود.از اینرو شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که آیا ادبیات ضروری است، بلکه باید پرسید آیا انسانِ امروز، در جهانی آکنده از بحران، جنگ، بیثباتی و آشوب، میتواند بدون ادبیات زندگی کند؟پابلو نرودا، شاعر بزرگ شیلی، زمانی نوشت: «من نیامدهام تا مسئلهای را حل کنم؛ آمدهام تا بخوانم و شما نیز با من بخوانید.» همین جمله، جوهره راز ادبیات را آشکار میکند. ادبیات اگر قرار باشد تنها زمزمهای شخصی در خلوت نویسنده باشد، دیر یا زود به حاشیه رانده خواهد شد. آنچه ادبیات را زنده نگه داشته، نیرویی است که تجربه فردی را به تجربهای جمعی بدل میکند؛ نیرویی که میلیونها انسان را با خود همراه میسازد و آنان را در جستوجوی معنا شریک میکند.هرچه تحولات علمی، فناوری و ساختارهای اقتصادی، انسان را بیش از پیش به حاشیه برانند و ارزش او را به سود کارکرد، بهرهوری و تولید تقلیل دهند، نقش ادبیات پررنگتر میشود. ادبیات پاسخی است به تمامی کوششهایی که میخواهند زندگی را از معنا تهی کنند و انسان را از مرکز جهان کنار بزنند. برخلاف تصور رایجی که گسترش فناوری و ظهور ماشینهای هوشمند را پایان ادبیات میداند، هرچه جایگاه انسان در نظم جدید ضعیفتر شود، نیاز به ادبیات برای حفظ کرامت انسانی و گشودن افقهای تازه بیشتر خواهد شد.فیلسوف و منتقد مجار، گئورگ لوکاچ، پیدایش رمان را حاصل نوعی «بیخانمانی متعالی» میدانست. از نگاه او، جهان باستان جهانی بود که در آن همه چیز جایگاهی روشن در نظمی کیهانی داشت. نیروهای برتر، جهان را از معنا، غایت و انسجام سرشار میکردند و انسان نیز خود را جزئی از کلیتی هماهنگ میدید.اما جهان مدرن، جهانی دیگر است؛ جهانی گسسته، پراکنده و بیقرار. در چنین جهانی، دیگر نه مرکز ثابتی وجود دارد و نه معنایی از پیش تعیینشده. انسان از خانه معنوی خود رانده شده و در جستوجوی مکانی برای ایستادن و معنایی برای زیستن، سرگردان است. اگر در حماسههای کلاسیک، فرد و جامعه از یکدیگر جداییناپذیر بودند و قهرمان، هویت خود را از قبیله و جامعه میگرفت، در دنیای مدرن، فرد ناچار است به تنهایی راه خود را بیابد.از همین رو، رمان تنها بازتاب این بیخانمانی نیست؛ بلکه خود زاده همین وضعیت است. ادبیات در دل این آشوب، برای انسان خانهای تازه بنا میکند؛ خانهای که از جنس معناست، نه از جنس جغرافیا.سرمایهداری نیز، به تعبیر لوکاچ، انسان را عمدتاً به نیروی کار و ابزار تولید فرو میکاهد. ادبیات اما در برابر این تقلیلگرایی میایستد و بر حقیقتی بنیادین تأکید میکند: انسان پیش از آنکه موجودی تولیدکننده باشد، موجودی معناجوست.این اندیشه تنها به لوکاچ محدود نمیشود. ویکتور فرانکل، روانپزشک اتریشی و بنیانگذار معنادرمانی، نیز بر همین باور بود. او در برابر نظریه زیگموند فروید، که سرچشمه رفتار انسان را جستوجوی لذت میدانست، استدلال کرد که آنچه انسان را به حرکت وامیدارد، «اراده معطوف به معنا» است؛ همانگونه که نیچه از «اراده معطوف به قدرت» سخن گفته بود.از نگاه فرانکل، ادبیات یکی از مهمترین شیوههای آفرینش معناست. بهویژه در سختترین شرایط، هنگامی که رنج، فقدان و نومیدی بر زندگی سایه میافکنند، ادبیات توانایی شگفتانگیز انسان را برای یافتن معنایی تازه آشکار میسازد. آثار داستایفسکی، کافکا و سولژنیتسین نمونههایی درخشان از این ظرفیتاند؛ آثاری که نشان میدهند انسان حتی در عمیقترین لایههای رنج نیز میتواند دلیلی برای ادامه زیستن بیابد.@Salehnikbakht
