ما هم بسیاریمما هم روزیدور ِهم جمع خواهیم شدتاریکی را از همه ی کوچه هامنها خواهیم کرد.ما هم مثل ِ ز…
انتشار: 2026/07/28 10:27 UTCدریافت: 2026/08/03 14:37 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 14:37 UTC
ما هم بسیاریمما هم روزیدور ِهم جمع خواهیم شدتاریکی را از همه ی کوچه هامنها خواهیم کرد.ما هم مثل ِ زندگیضرب در ضربروی نومیدی ضربدر می کشیم.ما سرانجامآزادی را میان همه تقسیم خواهیم کرد.حالا دستت را به من بدهاز سکو بالا بیاروی تخته ی کلاس ِباران و بنفشه بنویس:اینجاهر کسیحق دارد رویایی داشته باشد.سیدعلی صالحی
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 1 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — صالح نیکبخت
*دردا و دریغا...**ای کوه تو فریادِ من امروز شنیدی**دردیست در این سینه، که همزاد جهان است* *۱۹مرداد؛ چهارمین سالروز درگذشت، شاعر معاصر، استاد #هوشنگ_ابتهاج (سایه)*━━━━━━ 🟢 ━━━━━━
🔴 چرا ایدئولوژی داشتن اینقدر جذاب است؟ ضررهای ایدئولوژی اندیشی چیست؟✍️مصطفی ملکیان🔹ایدئولوژی یعنی باور داشته باشیم که برای هر سؤال، فقط یک پاسخ وجود دارد؛ برای هر مسئله، تنها یک راهحل؛ و برای هر مشکل، فقط یک راه رفع. گویی حقیقت از پیش کشف شده و دیگر نیازی به اندیشیدن، پرسیدن یا جستوجو نیست.🔹اما چرا انسانها جذب ایدئولوژی میشوند؟ زیرا جهان بسیار پیچیدهتر از آن چیزی است که دوست داریم. زندگی سرشار از ابهام، شک، تناقض و عدم قطعیت است و انسان، به طور طبیعی، از چنین وضعیتی رنج میبرد. او دوست دارد جهان را روشن، منظم و قابل پیشبینی ببیند.🔹ایدئولوژی دقیقاً همین نیاز را هدف میگیرد. وعده میدهد که همهچیز را روشن میکند؛ به همهی پرسشها پاسخ میدهد، برای همهی مشکلات راهحل دارد و انسان را از سرگردانی و ابهام نجات میدهد. به همین دلیل، همواره برای بسیاری از انسانها جذاب بوده است.🔹اما این آرامش، بهایی سنگین دارد. ضررهای ایدئولوژی: نخستین هزینه، کنار گذاشتن عقل شخصی است. وقتی پاسخ همهی پرسشها از قبل آماده باشد، دیگر نیازی نیست خودت بیندیشی؛ دیگری به جای تو فکر کرده است.🔹دومین هزینه، از دست دادن مسئولیت شخصی است. وقتی تصمیمها را دیگری میگیرد، مسئولیت آن تصمیمها نیز از دوش تو برداشته میشود.🔹سومین هزینه، از دست رفتن آزادی و اختیار است. انسان ایدئولوژیک دیگر انتخاب نمیکند؛ بلکه اطاعت میکند. جای پرسش را فرمانبری میگیرد و جای «چرا؟» را «به چشم».🔹و سرانجام، خطرناکترین وضعیت زمانی است که ایدئولوژی در اختیار قدرت سیاسی قرار بگیرد. در این حالت، صاحبان قدرت خود را صاحبان حقیقت نیز معرفی میکنند. دیگر فقط بر رفتار مردم حکومت نمیکنند، بلکه تعیین میکنند حقیقت چیست، جهان را چگونه باید دید و چه چیزی درست یا نادرست است. از اینجا به بعد، قدرت تنها بر زندگی انسانها مسلط نیست؛ بلکه بر حقیقت نیز ادعای مالکیت میکند.➖بخشی از سخنرانی معرفی کتاب قدرت بی قدرتان@mostafamalekian
💥تاریخ ما بی قراری بود!✍️علی مرادی مراغه ایظل السلطان فرزند ناصرالدین شاه ۳۴ سال حاکم بلامنازع اصفهان بود در اوج اقتدارش، ۱۷ ایالت یعنی ثلث ایران تحت فرمانش بود که کم کم ناصرالدین از افزایش قدرت او بیمناک بود. خطه اصفهان را دو نفر باهم میخوردند:ظل السلطان و شیخ محمدتقی آقانجفی!گاهی بین شان دعوا می شد اما دعوایشان ربطی به مردم نداشت بر سر تقسیمِ ثروت و قدرت بود!اعتمادالسلطنه در مورد ادرار کردن او در طفولیت مى نويسد:«شاهزاده(ظل السلطان) جور غريبى ادرار فرمودند؛ پيشخدمتى گلدان در دست داشت، دكمه شلوار را در حضور من باز كردند، پيشخدمت باشى، كه به ابراهيم خليل خان موسوم است، احليل شاهزاده را گرفته در گلدان نهاد، شاهزاده ادرار كردند، همان پيشخدمت باشى آب ريخت، طهارت گرفت. خيلى من تعجب كردم.»(روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه...ص۶۲۳)وقتی هنوز طفل بود «خواجه ها و كنيزها را وادار به گرفتن گنجشك كرده و او با ميخ و چاقو چشم گنجشكها را درآورده در هوا رها میكرد و لذت میبرد. يكبار ناصرالدین شاه او را دیده تنبيه سختی نمود».(شهیدی، سرگذشت تهران...ص ۲۹۳)قساوتش بحدى بود كه مظفرالدين شاهِ دلرحم، هر وقت میخواست كسى را به قساوت مثل بزند می گفت:«اين آقا عينا مثل ظل السلطان است»! حالا در نظر بگیرید که این طفلی که لذتش درآوردن چشم گنجشکان بود در بزرگسالی در اصفهان سرنوشت هزاران مردم در دستش بوده! مثل آب خوردن آدم می کشت و اموال را مصادره می کرد. مستر بنجامين می نویسد: «او از تاجری پول زيادى گرفت پس نداد تاجر به تهران پیش شاه رفت و شاه به ظل السلطان نوشت که پول تاجر را بدهد، تاجر بيچاره اميدوار به اصفهان برگشته دستخط شاه را به ظل السلطان داد ظل السلطان با دیدن آن، بطور استهزا گفت: تو باید دل شجاع و بزرگى داشته باشی. به نوکرها گفت میخواهم دل اين شخص را ببینم. نوكرها شكم تاجر را پاره كرد و قلبش را در سينى پيش شاهزاده بردند».(تاریخ لرستان : روزگار قاجار...ص ۱۵۱)وقتی تفنگی تازه به حضورش آوردند او برای امتحانِ کارایی آن تفنگ، زن رختشویی را نشانه گرفت و با شلیک، او را زخمی ساخت! در بالا نوشتم که مال و جان مردم اصفهان و اطراف آن در دست دو نفر بود:ظل السلطان و شیخ محمدتقی آقانجفی!شیخ آقا نجفی همان روحانی ثروتمند، متنفذ، ضد مشروطه و طرفدار شیخ فضل الله نوری بود که گویند کتاب مثنوی معنوی را با چنگگ برمی داشت و به بخاری می انداخت تا دستش نجس نگردد!. این دو نفر، چنان به هم نزدیک بودند که «ظل السلطان، شیخ آقا نجفی را حضورا و غیابا اخوی خطاب میکرد»(مقدمه ای بر جامعه شناسی اصفهان، هرمز انصاری...ص۴۸)البته برخی مواقع، میانه شان شکرآب می شد که ارتباطی به مردم نداشت، شیخ نجفی یکبار از ظل السلطان خواست کاری برایش انجام دهد اما ظل السلطان گفته بود:«من این کار را برای تو نخواهم کرد اگر قانع نمی شوی میتوانی به شاه بابام بنویسی تا مرا از حکومت اصفهان معزول کند» آقانجفی هم گفته بود:«چرا بنویسم شاه بابات ترا بردارد، می نویسم به امپراطور روس که شاه بابات را معزول کند»!البته قدرتِ آقا نجفی چنان بود که برای ناصرالدین شاه نیز تره خرد نمی کرد در اینجا نمونه ای را آورده ام.ثروت آقانجفی به كرورها مى رسيد، مالیات نمی پرداخت هر وقت هم او را به تهران احضار می کردند نمی رفت، او «در اصفهان قريب پنجاه شصت نفر از بابيه را شكم دریده و سر بریده بود»!(روزنامه خاطرات عين السلطنة...ج۲ص۱۶۱۶).مشروطیت که پیروزی شد ظل السلطان مشروطه طلب شد!او فرزند ارشد ناصرالدین شاه بود و شاهی را حق خود میدانست اما چون مادرش از طایفه قاجاری نبود پس مظفرالدین شاه انتخاب شد با پیروزی مشروطه، او نقاب مشروطه خواهی زده میخواست شاه مشروطه شود!بقول عین السلطنه در مورد ادعای مشروطه خواهی او مینویسد:«هر وقت از هضم رابع گذشت باز همان ظالم، همان بدکار و خونخوار آدمکش است که زنها را جلوی سگهای«بول داگ» می انداخت و از تکه تکه کردن آنها قاه قاه میخندید بقدر موی سرش آدم کشته، ظلم و بیدادش از نمرود و فرعون و حجاج گذشته بود»(خاطرات عین السلطنه...ج۳ ص۱۸۹۶)جالبه که مردم اصفهان از دست ظلم و تعدی ظل السلطان و آقا نجفی در ۸ محرم ۱۳۲۵ه به وکلای آذربایجان در مجلس اول متظلم شدند.(اسناد مشروطیت...ص۳۴۶)با کوششهای مجلس، ظل السلطان عزل شد اما حاکمان جدید می ترسیدند به آن شهرها بروند که قبلا ظل السلطان حاکم آنها بوده!هر چه باشد ما از کبیر و صغیر و با قدرت و بی قدرت...حامل آن ژن های تاریخی هستیم و حتما صفاتشان بصورت بیولوژیکی به نسلهای بعدی و به ما منتقل گردیده است. مگر آنکه با تربیت اساسی و زیستی انسانی و دمکراتیک در دراز مدت آن صفات رو به خاموشی روند رو به فراموشی روند. بقول کانت:آدمی چیزی نیست جز آنچه تربیت از او می سازد...❇️لینک یوتیوب و تلگرام ما◀️تصویر ظل السلطان و آقانجفی
🔶 تفاوت نگرش*گرگ وقتی میخواد زندگی کردن را به بچههاش یاد بده، اول گوسفندها را نشان میدهد و میگه گوشت اینا خیلی خوشمزه است،**بعد چوپان را نشان میدهد و میگه: چوب اینا هم خیلی درد داره!**بعد نوبت میرسه به سگ چوپان، بچه گرگ میگه بابا این که شبیه ماست، گرگ میگه اینو هر وقت دیدی فرار کن، ما هر چی ضربه خوردیم از کسانی بود که شبیه ما بودن ولی از ما نبودن...**تفاوت نگرش:**در قرن شانزده ملکه انگلستان و ملکه هندوستان هر دو از یک بیماری فوت کردند!**هر دو پادشاه عاشق همسران خود بودند.**پادشاه هند دستور داد که به یادبود همسر محبوبش، بنای بسیار زیبای تاجمحل را بسازند!**اما پادشاه انگلستان دستور داد تا یک دانشگاه پزشکی بسازند تا کس دیگری از آن بیماری نمیرد!**این تفاوت نگرشهاست که تفاوتهای بین ملتها را بوجود میآورد.**وزیر آموزش آلمان:* *((مدارس باید دانشآموزان را برای گردشهای فضایی و زندگی آینده در فضا آماده کنند. ))**وزیر آموزش چین:* *((مدارس باید دانشآموزان را برای زندگی با هوش مصنوعی و جهان فوق هوشمندی آماده کنند. ))**وزیر آموزش سوئد:* *(( آموزش توانمندیهای فوق دیجیتال و زندگی در شهرهای فول تاچ باید در مدارس الزامی شود.))**شهردار تهران:**(( بهشتزهرا باید قطب فرهنگی کشور شود، مدارس دانشآموزان را برای گردش به بهشتزهرا بیاورند و تورهای بهشتزهراگردی برگزار کنند.))**انحطاط بیدلیل نیست،**پیشرفت هم بیدلیل نیست.*..
✅سبدی که میتوان با کالابرگ ماهانه خرید؛ سهم گوشت: ۱۶ گرم!@Salehnikbakht
💥مرثیه ایی برای سالروز صدور فرمان مشروطیت!✍️علی مرادی مراغه ای✅۱۲۰ سال پیش که بخش اعظم جهان و آسیا، رعیت و برده وار در زیر سلطه حکومتهای استبدادی می زیستند ایرانیان خود را آماده مترقی ترین جنبش تاریخ شان ساختند، میخواستند از جامه مندرس صغارت و رعیتی بدرآمده، جامه فاخر شهروندی پوشیده، دارای حق طبیعی گردند.در آن زمان، درآمریکا مجله ایی در بخش اعلانات خود به مزایا و مرغوبیت یک شانه سری پرداخته بود که از استخوان جمجمه انسان سیاهپوست ساخته شده بود!۱۲۰ سال پیش، ایرانیان با هزار امید، کعبه آمال خود را در زیر بالهای منحوسِ دو قدرت استعماری در بهارستان برپا ساختند تا با پارلمان خود، شاه مستبد را در پوست گردو کرده و خودشان برای اولین بار، مقدرات خود را بدست گیرند.و انصافا نیز آن مجلس، قبل از اینکه طعمه توپهای لیاخوفی و اعوانش گردد در اندک مدت، کاری کرد کارستان!وقتی آن مجلس تصمیم گرفت برای استقلال اقتصادی و دفع تسلط بیگانگان، «بانک ملی» تاسیس نماید و برای سرمایه آن، از مردم کمک خواست، زنان النگوها و طلاب کتابهایشان را فروختند!از باکو نامه به آن مجلس فرستاده تشکر کردند که هرچند خودشان دیگرجزو ایران نیستند و در ایران نیستند اما مجلس با این کارش، اجساد نیاکانشان را که در ایران دفن شده شاد کرد! و زمانیکه دانش آموزان مدرسه اقدسیه، دست جمعی وارد مجلس شده و یکصد تومان پول توجیبی شان را برای تشکیل بانک ملی تقدیم کردند تمامی نمایندگان مجلس شروع کردند به گریستن...!اما در آن مجلس، مستشارالدوله ها، تقی زاده ها، مصدق ها، وکیل الرعایاها و...نماینده بودند که وقتی داستانِ فروش دختران قوچان توسط آصف الدوله را شنیدند همگی گریستند! چون نوامیش مردم را ناموس خود می دانستند، چون غرورشان لکه دار شده بود...اما آن مجلس به توپ بسته شد، آرزوهای مشروطه خواهان برباد رفت پس با شکستِ انقلابشان، آرزوی استبدادِ منور کردند و استبدادِ منور آمد و تک تک شان را خفه کرد!حتی یک نفر از رهبران و سرداران آن انقلاب عاقبت بخیر نشدند، چون سرنوشتِ غم انگیزشان جدا از سرنوشتِ انقلابِ به گِل نشسته شان نبود. اما این گناه آنان نبود، آنان صلیبِ عقب ماندگی صدها ساله جامعه شان را به دوش می کشیدند آنان مصداق سخنِ رافائل چیریس بودند: «این گناه ما نیست که عدالت لختی تأمل کرد و آنگاهمصمم گشت تا از این کره خاکی روی برتابد وتعطیلات تابستانی اش را در مریخ، زهره یاخدا می داند در کدام نقطه ی دیگر بگذراند.ما به آنچه می خواستیم دست نیافتیم بگذار بهآنچه داریم و آنچه نمی خواستیم خوشباشیم....»♦️در افسانه های آذربایجان صحبت از «آل» رفته که به سراغ زنان زائو می آمده تا به زن زائو آسیب رسانده یا نوزادش را دزدیده و با خود می برده.اما در این افسانه آمده که این «آل»ها و یا «اجنه» ها بدجوری از اشیا فلزی می ترسیدند و اگر انسانها، زرنگی بخرج داده سوزنی یا سنجاقی فلزی در بدن آن آل یا جن فرو میکردند، دیگر آن آل، قدرت ماورایی خود را از دست داده و برای تمامی عمر به خدمت انسان در می آمد، مطیع و رام انسانها گشته تمام عمر به هر گونه رنج و مشقتی تن می داد، چون آن جن یا آل نمی توانسته آن سنجاق را بیرون کشیده خود را رها و آزاد سازد...!یکصدوبیست سال است که شبیه آن آل گشته ایم و گرفتار آن سنجاق! به هر مرارتی و مشقتی تن داده، با هر رنجی ساخته و به هر گونه تلاشی دست یازیده ایم تا بلکه آن سنجاق را بکَنیم تا آزاد شویم، اما نتوانسته ایم!حتی بعضا به هر عامل بیگانه نیز پناه برده ایم به انگلستان به روسیه و ارتش سرخ...بلکه از آن سنجاق رها شویم اما سرانجام، خسته، شکست خورده و زخمی و مایوس بازگشته ایم...نسلِ قبل از ما می خواست ژاپن گردد، نسل ما آرزوی کره جنوبی و نسل بعد، آرزوی کدام کشور آفریقایی...؟!زمانی پدران مان در مشروطه آرزو میکردند فلک را سخت شکافته طرحی نو دراندازند اما اکنون آرزوهای ما کوچک و کوچک تر شده است!شبیه داستانِ روباهِ خلیل جبران خلیل شده ایم که در هنگام طلوع خورشید، از لانه اش بیرون آمد و به سایه بزرگش نگاه کرد و گفت :امروز شتری خواهم خورد.سپس تا ظهر تلاش کرد چون شتری نیافت و گرسنه تر شده سایه اش نیز کوچکتر گشته پس آنگاه گرسنه و درمانده دوباره به سایه کوتاهش نگریست و گفت :صد البته که یک موش هم برای من کافی است!✅از تلاشهای نافرجامِ عباس میرزا برای تجدد ایران، ۲۰۰سال میگذرد در این مدت ایرانیان نتوانستند آن سنجاقِ عقب ماندگی را از سینه شان برکَنند.چون آن سنجاق از بیرون بر ما زده نشده که آسان بیرون آید بلکه، خود از اعماق درون ما و کنهِ وجود ما برآمده و تنها با تربیت صحيح و طولانی مدت ممکن میگردد.چنین است که بیش از ۱۲۰سال، تلاش، تکاپو و دویدن همچنان، خسته، زخمی و پریشیده:دوره می کنیمشب را و روز راهنوز را...◀️آهنگ مشروطه با صدای گیتی پاشایی، شعر و نغمه از عارف قزوینی:
