🔹 سکولاریسم کدام است؟✅ این سالها انسانهای نیکاندیش بسیاری به اتهام واهی "سکولار" از حوزهی عمومی طرد و به گوشهنشینی کشیده شدهاند. در میانِ حوزویان هر کسی کمترین سخنی بگوید که به مذاق برخی از صاحبان پُست و مقام خوش نیاید به "روشنفکر" یا "سکولار" متّهم میشود و پس از آن، حسابش با کرامالکاتبین است. از آن اتّهامهایی که با قسم حضرت عباس هم پاک نمیشود. بماند که این اتّهامزدنها بیشتر برای مراقبت از موقعیّت خود و طرد رقیبانیست که در مقایسه با اتهامزنندگان، احتمالا توان علمی بیشتری دارند. یادم هست چند سالِ پیش، در یک جلسهی مهم وقتی نوبت به من رسید که چند کلمه سخن بگویم، در لابلای حرفها گفتم به قول پارهتو جامعهشناس ایتالیایی .... که یک نفر از حاضران در جلسه وسط کلامام و گفت: " آقای صادقنیا! اینجا دیگر نباید سکولار باشی. فقط بگو قالالصادق و قالالباقر. پارهتو مارهتو نداریم." باقی حرف در دهانم ماسید و یادم رفت چه میخواستم بگویم. ایشان البته خیلی زود پلههای ترقّی را پیمود و الان برای خودش آیتالله شده است. ولی برای من، پرسش مهم همیشه این است که بهراستی "سکولاریسم" چیست و "سکولار" کیست. آیا کسی که برای فهم پدیدههای انسانی پیرامون خود به سراغ اندیشمندان غربی میرود سکولار است؟ اگر اینگونه باشد چرا کسی که برای درمان بیماری به سراغ پزشک، بیمارستان، و علوم روز میرود یا برای ساختن پُل، جاده، سد، و نیروگاه از علوم مهندسی کمک میگیرد سکولار خوانده نشود؟ چه کسی گفته است که سکولاریسم لزوما به معنا جدایی "امر سیاسی" از "امر دینی" است؟! چرا نباید سکولاریسم را اندیشهای بدانیم که شأن دین را از نشان دادن راههای آسمان، رسیدن به امر قدسی، اخلاق، و معنویّت به پرداختن به عوارض، مالیات، ساختمانسازی، امور سازمانی، انتخابات، و امور اینجهانی تبدیل کرده است؟! یک تحلیل محتوای ساده از سخنان روحانیهایی که بیشتر در رسانه حاضر هستند نشان میدهد آنها بیش از آنکه از اخلاق و معنویّت سخن بگویند، به دنبال تبیین "یک امر سیاسی" هستند. امری که بسیاری از آنها هیچ تخصصی در آن ندارند. البته آنها معتقدند که دارند با سکولاریسم مبارزه میکنند؛ ولی مشکل اینجاست که وقتی سر خود را میچرخانند میبینند حجاب زنان و دختران(آنگونه که آنان میخواهند) شرعی نیست. بیاخلاقی بیداد میکند. رشوه، دروغ، تهمت، بیاعتقادی، از در دیوار شهر بالا میرود و معنویّتهای بدیل دارند دامنگیر میشوند. بعد آنها بدون آنکه در کار خود تجدید نظر کنند، فریاد میزنند که سکولارها جامعه را به این روز انداختهاند. گرچه ممکن است کمی دیر شده باشد؛ ولی جامعهی ایران هنوز هم مشتاق است از روحانیان اخلاق بشنود و رفتار اخلاقی ببیند. دوست دارد آنها از خدا بگویند و معنا، معنویت، قرآن، و حدیث تعلیم دهند. مهراب صادقنیا۱۴۰۵/۵/۱۴@sadeghniamehrabt.me/sadeghniamehrab
🔹شمال، فربهتر از یک جهت جغرافیایی! ✅ بعضی اسمها، کلمهها، و مفهومها در کاربرد اجتماعیشان آرام آرام به چیزی فراتر از معنای لغوی خود تبدیل میشوند. همانگونه که قرمهسبزی در فرهنگ ما چیزی بیش از اسم یک غذاست؛ به قول محمد صالحعلا، یک تمدن است. یا همانگونه که "جادهچالوس" بیش از آنکه اسم یک مسیر باشد، اسم نوعی تفریح است. یا همانگونه محمدرضا شجریان و علی دایی بیش از آنکه اسم یک خواننده و فوتبالیست باشند، نماد یک سبک از کنشگری اجتماعیاند. از این نمونهها میتوان به "شمال" هم اشاره کرد. این سالها شمال در فرهنگ ما به چیزی بیش از یک جهت جغرافیایی یا حتّی یک مکان تبدیل شده است. شمال یک سبک زیستن برای گروهی از مسافران است. جایی است در فرهنگ طبقهی متوسط رو به بالا برخی مسافرانش این امکان را مییابند تا زندگی پنهان خود را آشکار کنند. جوری باشند که در خیابانهای شهرشان نمیتوانند آنگونه باشند. شمال(دستکم برای برخی غیر بومیانش) یعنی تحمل چندین ساعت ترافیک؛ یعنی جوجهکباب و زغال؛ یعنی با شلوارک و صندل وسط شهر گشتن؛ یعنی موسیقیهای متال و دارک متالِ داخل ماشین و چند جوان شوخ؛ یعنی قلیان و آش؛ یعنی فرار کردن از زندگی روزانه و تکراری، یعنی ویلا و سوئیت اجارهای؛ یعنی جنگل و دریا، یعنی نوشیدنیهای دزدکی، یعنی بلالهای گزافهگران جادهی خلخال به اسالم یا کلاردشت به عباسآباد؛ یعنی "کتهکباب" خالههای آشپز که احتمالا توسط عموهای سبیلو پخته میشوند. خلاصه این که، شمال نه یک جهتی در مقابل جنوب بلکه جایی است که "خاطراتش محاله یادم بره." شمال در این سالها تبدیل شده است به جایی که گویی صدای فرهنگ رسمی به آنجا نمیرسد. جایی که خیلیها به آنجا سفر میکنند تا غیر رسمی زندگی کنند. تا یادم نرفته بگویم که گویا برای مسافران عراقی هم شمال همین معناها را دارد؛ البته کمی جسورانهتر کمی بیرحمتر. هر چه باشد ایرانی "گوشت شمال را بخورند، استخوانش را دور نمیریزند". کشور خودشان است. شنیدهام که عراقیها از همان مرز مهران همه چیز را با واسطههای خود "طی میکنند". از آبشنگولی تا سن و سال. نمیدانم آمدن این همه مسافر عراقی، از نظر اقتصادی چه اندازه سودآور است؛ ولی چیزهایی که برخی رانندههای تاکسی، مردم عادی و اجارهدهندگان "سوئیت و ویلا" میگویند خیلی نگرانکننده است. آنها میگویند شمال کمی بوی "جُمیرای دبی" را گرفته است. یا بوی همان کشور جنوب شرق آسیا که میترسم اسمش را ببرم. عجیب هم نیست. وقتی که پیادهروی اربعین برای سید بشیر حسینی "شیطونبلا" میشود، شمال هم برای برخیها میشود "حال و حول." میشود جایی که فرهنگ رسمی ویزای ورود پیدا نکند.مهراب صادقنیاکلاردشت۱۴۰۵/۵/۲۱@sadeghniamehrabt.me/sadeghniamehrab
✅️ مخاطبان فرهیختهی این کانال میدانند که من اهل تبلیغات نیست و این یک آگهی تبلیغاتی نیست. یک دعوت است به تحصیل در تخصصیترین دانشگاه ادیان و مذاهب. با ویژگیهای کمنظیر آموزشی و پژوهشی و رشتههای جذّاب. امیدوارم هر چه زودتر شما را در دانشگاه ببینم.🔶 دکتری تخصصی _ ادیان و عرفان گرایش مطالعات تطبیقی قرآن و کتاب مقدس_ عرفان اسلامی و اندیشه امام خمینی (ره)_ ادیان و عرفان گرایش تصوف در جهان معاصر _ دین پژوهی_ مطالعات تطبیقی گرایش الاهیات مسیحی_ تصوف و عرفان اسلامی_ ادیان و عرفان گرایش ادیان ایران باستان🔶 کارشناسی ارشد_ دین شناسی (حضوری و غیرحضوری)_ ادیان و عرفان _ ادیان و عرفان گرایش ادیان شرق (حضوری و غیرحضوری)_ ادیان و عرفان گرایش جنبشهای نوپدید معنوی_ ایران شناسی گرایش ادیان ایران باستان_ ادیان ابراهیمی_ تصوف و عرفان اسلامی (حضوری و غیرحضوری)👈ثبت نام غیر حضوری✅ مشاوره: +989945704331✅ پاسخگویی از طریق ایتا و درصورت نیاز تماس در ساعات اداری.ارتباط با ما از طریق ایتا:ادمین:📱 09945704331✅ پاسخگوی آنلاین:@admin_adyan_va_erfan✅ لینک ثبت نام:urd.ac.irhttp//azmoon.urd.ac.ir
🔹ما از جنگ خاطره داریم.✅ دیشب در خیابان شهید صدوقی یا همان زنبیلآباد قم یک میز بزرگ و چند کلاشینکف گذاشته بودند و آموزش اسلحه میدادند. جماعتی از مردم هم دور تا دور میز جمع شده بودند تا یاد بگیرند چگونه از آن استفاده کنند. من را به یاد سال ۱۳۵۹ و روزهای آغازین جنگ عراق علیه ایران انداخت. آن روزها من یک نوجوان یازدهساله بودم که با اشتیاق اینگونه آموزشها را دنبال میکرد. البته به دلیل این که منزل ما فاصلهی چندانی با خط مقدم نداشت و احتمال میرفت عراقیها سرزده و ناگهانی در کوی و برزن پیدایشان بشوند، به برخی از ما یک اسلحهی "اِم یک" میدادند که شبها آن را به منزل برده و در صورت نیاز از خودمان دفاع کنیم. چند باری هم نوبت من و سهراب(برادرم) شد که با "اِم یک" به خانه برویم. شبها وسط حیاط بزرگ منزل پدری میخوابیدیم. اسلحه را هم میگذاشتیم زیر بالشمان. یادش بهخیر! چه احساسِ غروری به ما دست میداد. یادمان میرفت که من یازده و سهراب چهارده ساله است. صبح قبل از این که ما از خواب بیدار شویم، مادرم اسلحه را بر میداشت و قایم میکرد. گاهی هم میگفت: " اگر عراقیها آمدند اول با همین اسلحه من و خواهرانتان را بکشید بعد اگر تیری باقی مانده بود دشمن را بزنید." این حرف را روی حسابِ قداستِ ناموس میزد. او و بسیاری دیگر گمان میبردند که اگر عراقیها پایشان به محلّه برسد ناموس همه تهدید خواهد شد. ترسشان تا اندازهای بهجا بود. با این حال، خواهرانم هر وقت این جمله را از مادرم میشنیدند رنگشان عین گچ سفید میشد و نگاهی ملتمسانه به ما میکردند. خدا را شکر که هیچ وقت کار به آنجا نکشید. هیچ وقت اتفاقی نیافتاد که از آن استفاده کنیم. بیشتر حالت اسباببازی داشت. بعد از عملیّات فتحالمبین فاصلهی خانهی پدرمان و خط مقدم جوری شده بود که دیگر نیازی نبود اسلحهای را به منزل ببریم. دیشب وقتی شور و اشتیاق و کنجکاوی مردم برای تماشا و یادگیری کار با کلاشینکف را دیدم، آرزو کردم که هیچ وقت نیازمند استفاده از اسلحه بر علیه دشمن در خیابانهای شهر نشویم. البته احتمالا این کار برای تقویّت روحیّهی مقاومت، مسئولیتپذیری، و آمادگی برای مبارزهی معنادار و دفاع از کشور است و دشمن خواب حضور در این سرزمین را خواهد دید. ما از جنگ خاطره داریم. خاطرههایی که کمکمان میکند تا از خودمان در برابر هر تهدیدی دفاع کنیم؛ ولی همان خاطرها ما را مردمانی اهل مدارا، صلحطلبی، و البته مقاومت و جنگیدن کرده است. سایهی جنگ از این ملّت به دور باد!مهراب صادقنیا۱۴۰۵/۵/۱@sadeghniamehrabt.me/sadeghniamehrab
🔹فوتبال: از "لگد زدن زیر توپ" تا "تابو" ✅ حمید رسایی مدتی پیش فوتبال را "لگد زدن زیر توپ" توصیف کرد؛ حالا اما گویا او و برخی همکارانش در کمیسیون فرهنگی مجلس به این نتیجه رسیدهاند که فوتبال همیشه هم لگد زدن زیر توپ نیست و گاهی چیزی بیشتر از آن است. یعنی بسته به شرایط میتوان به بهانه حمایت از تیم ملی و به عنوان تماشاگر به قطر رفت و بازیهای جام جهانی را تماشا کرد و یا اگر سرمربی امیر قلعهنویی باشد و دروازهبان علیرضا بیراوند میتوان از کاه کوه ساخت و مجسمهی بازیکنان تیمی را ساخت که در بین ۴۸ تیم ۳۳ شدهاند و نیز به سرمربیاش ۱۴۰ میلیارد پاداش داد. حالا میشود از امیر حاجرضایی و علی دایی فوتبالیتر شد و به تمجید بیمنطق از تیم فوتبال پرداخت. این وسط اگر کسی نظر مخالفی داشته باشد هم نباید دم بزند؛ حتّی اگر بخواهد در یک برنامهی شخصی و در پلتفورمهای عمومی سخن بگوید. در روزهایی که همه از ضرورت انسجام ملّی سخن میگویند خیلی بیهنری است که گروهی این ورزش جذّاب را دستمایهی اختلاف و دو قطبیسازی جامعه ایران کردهاند. آنهم دوتاییهایی چون "فردوسیپور_ میثاقی" یا "360 درجه _فوتبال برتر" و یا "دایی_ بیرانوند"؛ که البته خداوکیلی این آخری خیلی بیانصافی است و هرکسی که آن نوشتهی کذایی را به این بچه سادهدل داد تا آن را به اسم خود علیه دایی منتشر کند، کار نادرستی کرد؛ هم او را به مهلکه انداخت و هم دو دستگی را بیمعناتر کرد. آقایان، حالا که درست فهمیدهاید فوتبال چیزی بیشتر از لگد زدن به توپ است، کاش این را هم میفهمیدید که نباید با آن شوخی کنید و بازیکنان فوتبال را به مهرههای شطرنج سیاست تبدیل کنید. نباید علاقهمندان و بازیکنان فوتبال را به جان هم بیاندازید. نباید انتقاد از تیم ملی را به چیزی بیشتر از انتقاد از فوتبال تبدیل کنید. بسیاری از این فوتبالیستها اساسا چیزی به جز فوتبال نمیدانند. آنها به لطف چندین سال بازی و تمرین و دهها مربی میتوانند در زمین فوتبال همینی باشند که همه دیدیم؛ "نه فاجعه و نه شاهکار". کشاندن آنها به زمین سیاست و حرف دهان آنها گذاشتن نه به صلاح خودشان است و نه به مصلحت فوتبال و جامعه. آنها در این زمین نه تجربه دارند و نه مربی داشتهاند و نه بازیکنان قابل اعتمادی هستند. وقتی شما از این کارها میکنید، آن وقت انتقاد از فوتبال هم معنای دیگری پیدا میکند. فوتبال را عین سیاست نکنید. زیبایی کاری که "یامال"(گفته میشود) کرد در این بود که کسی از او نخواسته بود تا دست رئیسجمهور دیوانهی آمریکا را پس بزند و او را سکّهی یک پول کند. شما هم از ابن بازیکنان جز فوتبال نخواهید و بیشتر از آن را به هوش خودشان بگذارید. اجازه بدهید آنها پاسخگوی فوتبال و غیرفوتبال خود باشند. مهراب صادقنیا۱۴۰۵/۴/۳۱@sadeghniamehrabt.me/sadeghniamehrab
🔹 مسدودسازی نکنید! از مدیریّت هویّت گروهی خود دست بکشید! ✅ در حالی که تشییع جنازه و آئینهای مرگ آن هم مرگهای استعلایی رهبران جامعه میتواند زمینهساز انسجام اجتماعی و فراموشی کدورتهای فردی و گروهی و بر هم زدن مرزبندیها بشود، برخیها همین فرصت را هم با "بلاک کردن" دیگران سوزانده و از آن برای "دیگریسازی" و "ارائه و مدیریّت هویّت خود" استفاده میکنند. به قول اروین گافمن، با بلاک کردن دیگران مانع ورود آنها به صحنهی نمایشی میشوند که گمان میبرند ویژهی آنهاست و از ورود پیامهایی که با هویّتشان ناسازگار است جلوگیری میکنند. در آئین تشییع رهبر فرزانه انقلاب جماعت انبوه سوگواران با گذر از مرزهای برساختی سیاسی موجود، خود را به مصلای تهران رساندهاند تا همهی اختلافها و چند قطبیها را در این سوگ غرق کرده و یکدستی خود را به نمایش بگذارند. در همین حال، برخیها از سرِ کجاندیشی و خودخواهی در این آیین همگیر به دنبال مدیریّت و مراقبت از "گروه خود" هستند. انتخاب آیاتی از قرآن که به هنگام ادای احترام گروهها و شخصیّتهای داخلی و بیرونی تلاوت میشد نمونهی روشنی از این مدیریّت "مسدودکننده" است. گویی از نگاه این جماعت هر چیزی باید به مرزگذاری اجتماعی بیانجامد. خواه عید غدیر باشد یا عزاداری عاشورا؛ جنگ باشد و یا صلح. شهادت رهبر و حالا بدرقه و تشییع با شکوه آن میتواند نمایش اقتدار، انسجام، پایداری، و تابآوری یک ملّت باشد. کسانی که آن را به «مرزگذاری اجتماعی» در خدمت برای مدیریت تعاملات خود و یا محافظت از حریم شخصی و اعمال عاملیت خود در فضای عمومی تبدیل میکنند و صحنه را برای ورود غیر خودشان میبندند دقیقا همان کاری را میکنند که نباید انجام دهند. احساس داغدیدگی مردم و غم مشترکی که همه خویش را در آن سهیم میدانند میتواند به بازسازی روابط آسیب دیدهی افراد و گروههای سیاسی و اجتماعی کمک کند. اجازه بدهید در این سوگ همهی کسانی که دوست دارند، دیده شوند. صحنه را به گونهای مدیریت نکنید که به مرزبندیها و مسدودسازیها کمک کند.مهراب صادقنیا۱۴۰۵/۴/۱۳@sadeghniamehrabhttps://t.me/sadeghniamehrab
🔹 مردن و زیستن در پرتو عاشورا▫️چکیده سخنرانی در مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم✅ "مردن" با "مرگ" تفاوتی آشکار دارد. مرگ یک رخداد عینی، فیزیولوژیک، و البته اُبژکتیو است در حالی که مردن یک فرآیند، سوبژکتیو و فرهنگی است. به همین دلیل، هر چه مرگ تا اندازهای معنای ثابتی دارد(افت فشار خون، یا نابودی سیستمهای عصبی مغز)، مردن برای هر فرد و یا دستکم فرهنگ معنای متفاوتی دارد. هر چه مرگ ویرانگر زندگی و نقطهی مقابل آن است، مردن همآغوش زیستن و سازندهی آن است. مرگ زندگی را بیمعنا و مردن زندگی را سرشار از معنا میکند. به آن هدف، ارزش کیفی، فرجام، و به قول هایدگر، اصالت میدهد. ✅ مرگهای ابژکتیو همسانند. مرگ هیچ انسانی با دیگری متمایز نیست. مردهها همه یک جوراند. این که برخی از مرگها استعلایی شده و به "شهادت" توصیف میشوند و یا برخی از آنها تحقیر شده و "هلاکت" خوانده میشوند به تفاوت در نوع مرگ بر نمیگردد. تفاوت شهادت و هلاکت در زیستن منتهی به مرگ است و نه خود مرگ. "شهید" لقبیست استعلایی که با پاس نوعی از زیستنِ مبتنی بر کرامت، آزادی، و قداست به برخی از مردهها میدهند و نیز "هلاکشده" لقبیست سرزنشآمیز که در پیوند با نوعی زیستنِ ناپسند به برخی دیگر. آنچه که در مرگ هر دو گروه اتفاق میافتد تا اندازهای یکسان است ولی تفاوت این دو در نوع زیستن آنهاست. زیستنی که یکی را به زیور شهادت میآراید و دیگری را به لعنت هلاکت مبتلا میکند. این رابطه گوهری مردن و زندگی است. مردن به زندگی معنا و اصالت میدهد و زندگی به مرگ اعتبار. ✅ بر اساس این منطق، نمیتوان مرگی حسینی خواست؛ ولی یزیدی زیست. زیستن و مردن با هم گره خوردهاند. "ممات آل محمد(ص)" مشروط به "حیات آل محمد(ص) است. شهادت سهم کسی است که قبل از مرگ در خیمهی حسین(ع) زیسته باشد. زیستن در این خیمه دست کم چهار مؤلفهی اساسی دارد: "مسئولیّتپذیری اجتماعی"، "حقمداری"، "مبتنی بر آزادگی و حریّت"، و در نهایت، "کرامت انسانی". منطق عاشورا نه جنگطلبیست و نه در جستجوی مرگ رفتن؛ منطق عاشورا "ارزشمندی زیستن" است. پیام آشکار امام حسین (ع) احترام به زندگیست. عاشورا به ما میآموزد زندگی را بیارزش نکرده و آن را در خدمت باطل قرار ندهیم. پیام عاشورا این است که زیستن آنقدر ارزشمند است که نباید از کرامت، حقطلبی، آزادگی، و مسئولبّتپذیری تهی شود. زیستن آن اندازه گرامیست که نباید با "هلاکت" به فرجام برسد. مرگ به خودی خود ارزش نیست؛ مرگی ارزشمند است که در خدمت بیداری انسانها، عدالت، و دفاع از حق باشد.مهراب صادقنیا۱۴۰۵/۴/۳@sadeghniamehrabt.me/sadeghniamehrab