من دقت کردهام؛ به مرور زمان بیشتر میفهمی و با هر فهم، چهرهات عمیقتر میشود و با هر عمق، صورتت به سمت پایین متمایل میشود و شبیه به آدمهایی میشوی که از گریه بازگشتهاند و نام این فرایند، پیریست؛ مواجههی چندگانهی فهمیدن و تجربه کردن و رنج کشیدن و پشتسر گذاشتن! و این زیباست... دردناک و تلخ و بیرحمانه، اما زیبا...
میخام بروم سر ره بشینومرفتن تونه با چیش ببینوم..طریقه نوشیدن این آهنگ؛طعمی شبیه سمبوسهی تندِ جنوبی در کنار ساحل، تند اما دلچسب. با شنیدن این آهنگ بگذار آفتابِ جنوب گونه هایت را به آغوش کشد.بگذار صدایِ موج های خشمگینی که در آغوشِ صخره آرام میشوند، گوش تو را نوازش دهند.بگذار غروبِ رنگ گرفتهی آنجا چشمانت را مزین کند.بگذار شب هایِ خنکش، خیال تورا در بر گیرد. بگذار که آرامشِ نسیمِ ساحل موهایت را غرقِ تلاطم کنند تا آرامشِ رفته را بازگردانی.. [ و قسم به آن لحظه که میفهمی جهان همین زیبایی های لحظه ایست..]