تو بازگشته بودی که پناه من باشی، ولی من دیگر آن کودک گمشدهای نبودم که از تاریکی میترسید و معصو…
انتشار: 2026/08/09 09:00 UTCدریافت: 2026/08/10 13:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 13:35 UTC
تو بازگشته بودی که پناه من باشی، ولی من دیگر آن کودک گمشدهای نبودم که از تاریکی میترسید و معصومانه به دنبال پناه میگشت. من در تنهاییِ خودم بزرگ شدهبودم و دیگر از هیچ چیز نمیترسیدم!تو بازگشته بودی و حال من، حالِ ماهی مردهای بود که به دریا افتادهباشد! یا حالِ پرندهی بالشکستهای که از قفس آزاد شده.تو بگو چتر به چهکارم میآمد، وقتی که بیسرپناه و خیس تمام طول خیابان را دویدهبودم و باران بند آمدهبود و آفتاب زدهبود و من آنقدر انتظار کشیدهبودم که از یاد بردهبودم برای چه منتظر بودم!تو یادت هست؟! یادت هست چرا منتظر بودم؟! یادت هست چرا تو را دوست داشتم؟ چرا بغض کردهبودم؟ چرا دنبال پناه میگشتم؟!آدم وقتی خوب میشود، همه چیز را از یاد میبرد. من خوب شدهبودم و چیزی که مهم بود این بود که تو دیر کردهبودی...

