شاگرد جوان، با ذهنی آشفته و دلی پر از سؤال، وارد باغ خدامراد میشود.خدامراد، پیر خردمند، مشغول رسید…
انتشار: 2026/07/18 07:41 UTCدریافت: 2026/08/01 00:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:11 UTC
شاگرد جوان، با ذهنی آشفته و دلی پر از سؤال، وارد باغ خدامراد میشود.خدامراد، پیر خردمند، مشغول رسیدگی به گیاهان دارویی است. شاگرد میپرسد:«استاد… چرا حال خوب اینقدر کم است و حال بد اینقدر زیاد؟ چرا نمیتوانم آرام باشم؟»خدامراد لبخند میزند و میگوید:«برای فهمیدن حال خوب، باید حال بد را هم تجربه کنی.اگر تاریکی نبود، نور را نمیدیدی.اگر رنج نبود، ارزش آرامش را نمیفهمیدی.»شاگرد میپرسد:«پس چرا وقتی حالمان بد میشود، نمیتوانیم حال خود را بهتر کنیم؟»خدامراد پاسخ میدهد:«نه به این دلیل که نمیتوانی…به این دلیل که هنوز باور نکردهای چه کسی هستی.»بعد ادامه میدهد:«تو اشرف مخلوقاتی.تو جانشین خدایی روی زمین.یعنی میتوانی هر لحظه را خلق کنی.میتوانی نگاهت را عوض کنی و جهان را از نو ببینی.»سپس به یک گل سرخ اشاره میکند:«گاهی یک گل سرخ باش…فقط نظاره کن.نه قضاوت کن، نه بجنگ.نسیم را حس کن، نور را بپذیر، از خاک نیرو بگیر.»بعد به کوه اشاره میکند:«وقتی سختیها فشار میآورند، کوه باش…استوار، آرام، بیشتاب.»و در پایان میگوید:«اگر خسته شدی، پرنده شو…بال بزن و از بالا نگاه کن.طبیعت بهترین معلم توست.»@Roohe_bartar



