"شر" قادر نیست هیچچیز تازهای خلق کند، چون تنها کارش به فساد کشاندن و تباهکردن هرآنچیزیست که نی…
انتشار: 2026/08/19 11:28 UTCدریافت: 2026/08/22 01:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 01:20 UTC
"شر" قادر نیست هیچچیز تازهای خلق کند، چون تنها کارش به فساد کشاندن و تباهکردن هرآنچیزیست که نیروهای خیر آفریده و ابداع کردهاند.✍️جی.آر.آر.تالکین@Renaissancetranslate
پستهای تلگرام — رنسانس
🟥آشنايي با آلفردو های درون حاکمیت امروز اگر ترامپ بیاید در مقابل ایران زانو بزند و بگوید: "من تمامی تحریم ها را برمی دارم و از این به بعد کاری با موشکی و هستهای شما ندارم" ،می دونین چی میشه ؟ " آلفردو" هرگزنخواهد پذیرفت و کاری خواهد کرد که ترامپ مجبور به ادامه تحریم شود زیرا که "آلفردو"ها نفعشان در ادامه تحریم است.*حالا ببینید " آلفردو " کیه و چکاره است و چه قدرتی داره :در ایتالیا جوانی به نام آلفردو دکه کوچکی داشت که در آن عرق سگی میفروخت.هر بطرى را به قیمت دو لیره میفروخت، هزینه تولید 1.8 لیره بود، هر روز 200 بطری میفروخت و درآمدش روزانه 40 لیره بود و با این 40 لیره با مادرش به دشواری زندگی میكرد.روزی دولت موسولینی قانونی امضا کرد که فروش عرق سگی ممنوع شد و پلیس عرقفروشىها را پلمپ کرد.آلفردو در پاركى سرگردان و بسيار غمگين بود، ناگهان یک نفر از پشت سرش گفت:هی آلفردو! خوب شد پیدات کردم امروز تمام عرق فروشیهای شهر رو تعطیل کردند چیزی تو خونه داری به من بدی؟ به جای دو لیره، بهت 10 لیره ميدم.آلفردو سريع به خانه رفت یک بطرى در کیسه مشکی گذاشت و یواشکی دست مشتری داد و ده لیره گرفت و به مشتری گفت:اگه باز هم خواستی بیا و به دوستان قابل اعتمادت هم بگو، اسم رمز اينه:*"آقا ببخشید! دیروز بازی اینتر و یونتوس رو دیدید؟*روزهای بعد هم آلفردو به پارک میرفت هر روز تعداد مشترى بیشتر میشد در آمد او کم کم روزانه به 200 لیره رسیده بود او خانه خرید و برای مادرش خدمتکار گرفت و با ویتوریا نامزد کرد و دوستان جدیدی پیدا کرد!آلفردو کمکم شهرتش فزونی گرفت طوری که پلیس از افزایش ثروت او مشکوک شد که نکند که او به صورت مخفیانه عرق سگی میفروشد ماموری را برای تحقیق فرستادند، مامور فردایش برگشت و گفت نه قربان آلفردو هیچ قانونشکنیای انجام نداده است! مامور دیگری را فرستادند و او هم همین را گفت! مامور دیگر هم همین را گفت و اینگونه بود که خیال رئیس پلیس راحت شد که مشکلی در کار نیست! *ماموران برای حقالسکوت روزانه 5 لیره میگرفتند!!!*کمکم خود رئیس پلیس هم شروع به رشوه گرفتن کرد.تا اینکه موسولینی به گسترش یک باند مافیايى مشکوک شد و اختیارات سازمان جاسوسی را برای نفوذ در مافیا افزایش داد اما افسوس که دیگر دیر شده بود!آلفردو مقاماتى را خریده بود که از قضا یکی از آنها رئیس اطلاعات بود و برای آلفردو اطلاعات میآورد و مرتب موسولینی را در مورد مافیا گیج میکرد.آلفردو با متفقین متحد شد و زمینه سقوط موسولینی را فراهم کرد در نظام جدید، نخستوزیران توسط آلفردو نصب و عزل میشد در واقع همه سیاستمداران فهمیده بودند که *"پدر خوانده"* کیست.هر سیاستمدارى تلاش کرد که فروش عرقسگی را آزاد كند به شکل فجیعی ترور شد.عموم تصور میکنند که مافیا در فقدان قانون رشد میکند حال آنکه دقیقاً جریان برعکس است مافیا از قانون تغذیه میکند منتهی از یک قانون اضافی يا نامناسب!*هر جا قانون اضافه اى باشد مافیا آنجاست!*ما گرفتار، آلفردوها هستیمآلفردو فیلترینگآلفردو ارز آلفردو خودروآلفردو داروآلفردو نفت و گاز و پتروشیمیآلفردو ارز دیجیتالآلفردو آلومینیومآلفردو طلاآلفردو پستهای مدیریتی مادامالعمر و دهها و صدها آلفردو دیگه ....@Renaissancetranslate
#یادداشت_کوتاه🟥فریاد خاموش سفرههای خالیاختلاس، فساد، دزدی و دروغگویی از سر و کول جامعه بالا میرود؛ عدهای هر روز ثروتمندتر میشوند و سرمایههای کشور به حسابهای خارجی منتقل میشود، اما سهم مردم از این وضعیت فقط نسخه صبر و تحمل است.در چنین شرایطی، کاهش ۱۰۳ میلیون تراکنش کارتی فقط یک عدد در یک گزارش اقتصادی نیست؛ این میتواند فریاد خاموش میلیونها خانوادهای باشد که دیگر توان خرید حداقلهای زندگی را ندارند.وقتی خانوادهای مجبور میشود کالابرگ یا یارانهاش را کمتر از ارزش واقعی به سوپری محل بفروشد و کارت بانکیاش برای خریدهای ضروری در اختیار سوپری باشد، یعنی سفره مردم دیگر فقط کوچک نشده؛ به جایی رسیده که خانواده برای تأمین نان و نیازهای اولیه زندگی، مجبور به فروش کمکهزینه خودش شده است.این دیگر اسمش «کاهش مصرف» نیست؛ اسمش حذف شدن مردم از زندگی عادی است.پینوشت: مردم فقط گرسنهتر نشدهاند؛ قدرت انتخابشان را هم از دست دادهاند.وقتی یک خانواده بین خرید گوشت، دارو، اجاره خانه و نان مجبور به انتخاب میشود، یعنی بحران از بازار عبور کرده و به داخل خانههای مردم رسیده است.@TahlilZamane@Renaissancetranslate
. #از_یادداشتهای_پراکنده 🔴 از تابلوی «توماسِ شکاک»: وقتی راه ایمان از بطن زخم میگذرد. قسمت اول ✍️ رضیالدین طبیب «توماسِ شکاک» یا "The Incredulity of Saint Thomas" بیتردید یکی از تکاندهندهترین و جسورانهترین نقاشیهای مذهبیِ «کاراواجو» است؛…. .#از_یادداشتهای_پراکنده🔴 از تابلوی «توماسِ شکاک»: وقتی راه ایمان از بطن زخم میگذرد.قسمت دوم✍️ رضیالدین طبیبنقاشی در ظاهر دربارهٔ ایمان مسیحیست، اما در عمق خود پرسشی معرفتشناختی را پیش میکشد: حقیقت را چگونه میشناسیم؟ از طریق وحی؟ از طریق شهادت دیگران؟ از راه ایمان؟ یا از طریق تجربه و مشاهده؟ البته سادهلوحانه است اگر کاراواجو را نقاشی "عِلمگرا" و این تابلو را پیشدرآمد تجربهگرایی مدرن بدانیم؛ اما نمیتوان انکار کرد که حساسیت اثر به مشاهده، بدن و تجربهٔ مستقیم، با روح تازهای که در فرهنگ اروپاییِ آغاز عصر جدید در حال شکلگیری بود، نسبت قابل تأملی دارد.از سوی دیگر، نباید فراموش کرد که این نقاشی در فضای فرهنگیِ ضداصلاح دینی پدید آمد؛ زمانی که کلیسای کاتولیک بیش از همیشه به تصویرهایی نیاز داشت که مؤمن را مستقیماً تحت تأثیر قرار دهند. دیگر کافی نبود که یک قدیس را زیبا و آرمانی نقاشی کنند؛ تصویر باید میتوانست بیننده را متوقف کند، تکان دهد و وادارش کند که روایت مقدس را تقریباً با حواس خود تجربه کند. و کاراواجو در این کار استاد بود. او به جای آنکه بگوید "رستاخیز را باور کن" ، زخم را جلوی چشم تو میگذارد؛ به جای آنکه شک توماس را محکوم کند، آن را تا انتهای منطقیاش پیش میبرد و به جای آنکه ایمان را از شک جدا کند، نشان میدهد که گاهی ایمان درست از همان جایی آغاز میشود که یقین تمام میشود.به همین دلیل، نقاشی "توماسِ شکاک" فقط یک نقاشی مذهبی نیست؛ تصویریست دربارهٔ خودِ انسان و میل پایانناپذیرش به یقین؛ انسانی که میخواهد بداند، اما نمیتواند همیشه بداند؛ انسانی که میبیند، اما باز هم شک میکند؛ انسانی که برای باور کردن به نشانه احتیاج دارد و برای یقین یافتن گاهی باید دستش را در زخم فرو ببرد. شاید به همین دلیل است که قرنها پس از کاراواجو، هنوز نمیتوانیم به این چهار مرد نگاه کنیم و صرفاً یک داستان انجیل ببینیم. ما خودمان را میبینیم؛ خودمان را در چهرهٔ توماس، مردی که در برابر حقیقت ایستاده و هنوز نمیتواند باور کند.و شاید کاراواجو، با آن نور خشن و آن تاریکی سنگین، بیش از هر چیز یک حقیقت ساده اما هولناک را به ما یادآوری میکند: گاهی برای رسیدن به ایمان، باید نخست با زخم روبهرو شد؛ و شاید ایمان، برخلاف آنچه همیشه تصور کردهایم، نه نقطهٔ مقابل شک، که چیزی باشد که از دلِ آن زاده میشود.@Renaissancetranslate
.#از_یادداشتهای_پراکنده🔴 از تابلوی «توماسِ شکاک»: وقتی راه ایمان از بطن زخم میگذرد.قسمت اول✍️ رضیالدین طبیب«توماسِ شکاک» یا "The Incredulity of Saint Thomas"بیتردید یکی از تکاندهندهترین و جسورانهترین نقاشیهای مذهبیِ «کاراواجو» است؛ اثری که حدود سالهای ۱۶۰۱ تا ۱۶۰۲ میلادی آفرید و امروز در مجموعهٔ قصر سانسوسی در پوتسدام نگهداری میشود. اما اهمیت این تابلو صرفاً در شهرت کاراواجو یا جایگاهش در تاریخ باروک نیست؛ شگفتیِ واقعی آنجاست که نقاش، از میان تمام لحظات ممکن در روایت رستاخیز مسیح، درست آن لحظهای را برگزیده که در آن «ایمان» هنوز ایمان نشده است.توماس گفته بود تا زخمِ میخهای کوفته بر صلیب را نبیند و انگشت خود را در زخم پهلوی مسیح نگذارد، باور نخواهد کرد. کاراواجو نیز به جای آنکه این مرد شکاک را گناهکاری بیایمان یا حواریای مطرود تصویر کند، او را در شمایل انسانی عادی و حتی بسیار انسانی نشان میدهد؛ مردی که میخواهد ببیند، لمس کند و از آنچه دیده مطمئن شود. و درست همینجاست که نقاشی از یک روایت سادهٔ انجیلی فراتر میرود و به پرسشی دربارهٔ خودِ "حقیقت" بدل میشود: آیا برای باور کردن، دیدن کافیست؟ و اگر دیدن کافی نیست، آیا لمس کردن هست؟ کاراواجو پاسخ این پرسش را با زبان فلسفه به ما نمیدهد؛ با انگشتِ توماس نشان میدهد.مسیح خودش دست توماس را گرفته و در بطن سوی زخم پهلویش نشانده است. انگشت حواری تقریباً در شکاف گوشت تن مولایش فرو رفته و دو حواری دیگر نیز با کنجکاوی و حیرتی خاموش به این صحنه خیره ماندهاند. این دیگر آن مسیحِ دور از دسترس و غرق در شکوه آسمانیِ نقاشیهای سنتی نیست؛ مسیحیست با بدن، با پوست، با زخمی خونآلود و با گوشتِ مثلهشده. امر قدسی اینجا نه در آسمان، که درست در میان ماده و بدن پسر خدا اتفاق میافتد. شاید راز ماندگاری تابلو نیز همین باشد: کاراواجو ایمان را از آسمان پایین میکشد و به زمین میآورد.چهار پیکره در تاریکی فشرده شدهاند و تقریباً هیچ حواشی و جزئیات اضافهای در اطرافشان وجود ندارد؛ نه معماری باشکوهی، نه منظرهای، نه آسمانی طلایی و نه فرشتگانی که بخواهند بیننده را متوجه عظمت واقعه کنند. کاراواجو همهٔ این زوائد را کنار گذاشته و تنها یک چیز را باقی گذاشته است: بدن. نور نیز در اینجا برای زیباتر کردن صحنه نیامده؛ آمده تا حقیقت را از دل تاریکی بیرون بکشد. پیشانیها، دستها، چین لباسها، پوست بدن مسیح و البته آن زخم، زیر نور تند و بیرحم او آشکار میشوند. تاریکی هرچه را بیاهمیت است میبلعد و نور تنها چیزی را باقی میگذارد که کاراواجو میخواهد ببینیم: زخم. و این همان چیزیست که کاراواجو از ایمان میسازد: مواجهه با زخم.قدیسان او موجوداتی دستنیافتنی و بینقص نیستند؛ آدماند، وزن دارند، پوست دارند، خاکیاند و گاهی حتی چهرههایشان چنان مردمی و زمینیست که ممکن است تصور کنیم همین چند لحظه پیش از گوشهٔ یکی از کوچههای رم وارد تابلو شدهاند. کاراواجو عمداً فاصلهٔ میان قدیس و انسان معمولی را کم میکند. روایت مقدس را از آسمانِ ایدهآل به جهانِ واقعی میآورد و کاری میکند که ماجرای انجیل چیزی مربوط به گذشتههای دور نباشد؛ گویی همین حالا، پیش چشم ما اتفاق افتاده است. در این میان، توماس بیش از آنکه «شکاک» باشد، نمایندهٔ همهٔ ماست. همهٔ ما توماسیم؛ آنجا که حقیقتی را نمیپذیریم مگر آنکه نشانی از آن ببینیم. همهٔ ما در برابر ادعاهای بزرگ، دستکم یکبار پرسیدهایم: «از کجا معلوم؟» و شاید به همین دلیل است که کاراواجو او را تحقیر نمیکند. مسیح نیز چنین نمیکند. دست توماس را پس نمیزند، بلکه خودش آن را به سوی زخم میبرد؛ گویی میگوید: بیا و ببین.این حرکت از نظر شمایلنگارانه بسیار مهم است. مسیح نه فقط زخم خود را نشان میدهد، بلکه اجازه میدهد انسانِ شکاک آن را لمس کند. حقیقت اینجا چیزی نیست که صرفاً باید دربارهاش سخن گفت؛ باید با آن مواجه شد. توماس نیز در نهایت از راه یک تجربهٔ حسی به یقین میرسد. اما عجیبتر از همه آن است که کاراواجو برای نشان دادن ایمان، زخم را انتخاب میکند، نه شکوه را. این نکتهای بسیار کاراواجوییست. او تقریباً همیشه به جای زیباییِ بینقص، حقیقتِ زخمی را انتخاب میکند؛ به جای بدن آرمانی، بدن واقعی؛ به جای قدیس بیخون و بیگوشت، انسانی که پوست و استخوان و عرق و رنج دارد. در جهان او، امر قدسی برای مقدس شدن مجبور نیست از جسم فاصله بگیرد. شاید از همینجاست که «توماسِ شکاک» با جهان فکری آغاز دوران جدید نیز چنین نسبت عجیبی پیدا میکند.@Renaissancetranslate
موسیقی منتخب روزنسخهٔ شنیدنی و بیکلام(پیانو) ترانهٔ مشهور"بَرنده همهچیزو میبره" از گروه ABBAنوازنده: ریاندی کوزوما سبک: اُلد پاپ، کلاسیک @Renaissancetranslate
انسان وزن بدن خود را احساس نمیکند، امّا وقتی اجسام خارجی را به حرکت در میآورد، وزن آنها را احساس میکند. همینطور متوجه کمبودها و عیوب خود نمیشود، بلکه کمبود و عیب دیگران را میبیند. امّا حسن این امر عبارت از این است که دیگران برای هر کس چون آینهای هستند که در آن همه نوعِ عیب، کمبود، بیادبی و خصوصیت نفرتآور خود را به آشکار میبیند."در باب حکمت زندگی"✍️آرتور شوپنهاور@Renaissancetranslate

