مفهوم تفکیک و فردیت یافتن... متضمن تن است. شما نمیتوانید به فردیت برسید اگر صرفاً روحی مجرد باشید؛…
انتشار: 2026/07/24 14:26 UTC
مفهوم تفکیک و فردیت یافتن... متضمن تن است. شما نمیتوانید به فردیت برسید اگر صرفاً روحی مجرد باشید؛ علاوهبر این، اصلاً نمیدانید روح چه احساسی دارد، چرا که در تن بهسر میبرید. بنابراین، اگر اصلاً از فردیت سخن میگویید، این امر لزوماً بهمعنای فردیت موجوداتی است که در گوشت و پوست و در تنی زنده حضور دارند... شما باید جویا شوید که خویشتن چه آزمایشی را میخواهد به انجام رساند... ببینید، تن برای زیستن آفریده شده است؛ باید به آن خدمت کرد و خویشتنِ شما غایتی بسیار مشخص با آن در سر دارد.— کارل گوستاو یونگ، تحلیل زرتشت نیچه📍@ravantahlil | گروه آموزشی روان تحلیل 📚
پستهای تلگرام — روان تحلیل
خیالپردازیها، اسطورهها و داستانهای بزرگ بهراستی همانند رویاهایند: آنها از ناخودآگاه و به زبان نمادها و کهنالگوهای ناخودآگاه، با ناخودآگاه سخن میگویند. هرچند که از واژگان بهره میجویند، اما کارکردشان همچون موسیقی است: استدلال کلامی را دور میزنند و یکراست به سراغ اندیشههایی میروند که بسیار ژرفتر از آنند که به زبان آیند.— اورسلا ک. لو گویین«کودک و سایه»📍@ravantahlil | گروه آموزشی روان تحلیل 📚
این زهر را مکرراً در کسانی میبینیم که مثلاً آثار یونگ را به شیوهای کودکانه مطالعه میکنند و درمییابند که ارتباط با ناخودآگاه بهطور محسوسی حال آدم را بهتر میکند. سپس با این قصدِ پنهان از خوابهای خود پیروی میکنند تا به مهرهی اول جامعه، جذابترین مرد برای همهی زنان، و خدا میداند چه خواستههای دیگری تبدیل شوند؛ و آنگاه که درمییابند این ترفند کارگر نمیافتد، ناگهان خشمگین میشوند. اینگونه نقشهی بچهگانه برای استثمار ناخودآگاه و تعیین اهداف صرفاً به دلایل خودآگاه، به درونِ رابطهی آنها با ناخودآگاه خزیده است. روند تفرد یعنی خودِ واقعی شدن، نه شاد بودن در یک مهدکودک.— ماری لوییز فون فرانتس«تفرد در قصههای پریان»📍@ravantahlil | گروه آموزشی روان تحلیل 📚
ظرفیت تنها بودن منبعی ارزشمند است زمانی که تغییر نگرش ذهنی ضرورت مییابد... در فرهنگی که روابط بین فردی عموماً به عنوان پاسخی برای هر نوع رنج و ناراحتی در نظر گرفته میشود، گاهی دشوار است که به یاریگران خوشنیت بقبولانیم که خلوت و تنهایی میتواند به اندازهٔ حمایت عاطفی جنبهٔ درمانی داشته باشد.— آنتونی استورتنهایی: بازگشتی به خویشتن
یونگ: «ناتوانی ما در درک تن و روان به عنوان امری واحد و یگانه، ناشی از ذهن بسیار تأسفبار ماست؛ احتمالاً تن و روان حقیقت واحدی هستند، اما ما توان اندیشیدن به آن را نداریم. فیزیک مدرن نیز با همین دشواری دستبهگریبان است.»مرجع:دکتر بی. دی. هندی: آیا پروفسور یونگ بر این باور است که عواطف، آنگونه که تعریف کردهاند، ناشی از یک وضعیت فیزیولوژیکی خاص است، یا این تغییرات فیزیولوژیکی را حاصل پدیدهای چون هجوم و تسخیر میدانند؟پروفسور یونگ: مسئلهی رابطهی میان تن و روان، پرسشی بسیار دشوار است. میدانید که نظریهی جیمز-لانژ ادعا میکند عواطف حاصل تغییرات فیزیولوژیکی هستند. این پرسش که کدامیک از دو عامل تن یا روان نقش تعیینکنندهتری دارد، همواره پاسخی متناسب با تفاوتهای سرشتی افراد خواهد داشت. کسانی که به اعتبار سرشت خود، نظریهی اصالت جسم را ترجیح میدهند، بر این باورند که فرآیندهای ذهنی، پدیدههایی تبعی برخاسته از شیمی فیزیولوژیکی هستند. در مقابل، آنان که به اصالت روح ایمان بیشتری دارند، نظری مخالف ابراز میدارند؛ از دیدگاه آنها، جسم صرفاً پیوست ماهیوی روان است و علیت در دست روح جای دارد. این موضوع در بنیاد، پرسشی فلسفی است و از آنجا که من فیلسوف نیستم، نمیتوانم مدعی داوری قطعی در این زمینه باشم. تمامی دانش تجربهپذیر ما به این امر محدود میشود که فرآیندهای جسمانی و روانی به شیوهای اسرارآمیز در کنار یکدیگر رخ میدهند. ناتوانی ما در درک تن و روان به عنوان امری واحد و یگانه، ناشی از ذهن بسیار تأسفبار ماست؛ احتمالاً تن و روان حقیقت واحدی هستند، اما ما توان اندیشیدن به آن را نداریم. فیزیک مدرن نیز با همین دشواری دستبهگریبان است؛ به رویدادهای تاسفباری که در حوزهی نور رخ میدهد بنگرید! نور از یکسو به گونهای رفتار میکند که گویی ارتعاش است، و از سوی دیگر رفتاری مشابه «ذرات» از خود بروز میدهد. برای کمک به ذهن انسان تا بتواند این احتمال را بپذیرد که ارتعاش و ذره، دو پدیدهی مشاهدهشده در شرایطی متفاوت و متعلق به یک واقعیت غایی واحد هستند، به فرمولبندی ریاضی بسیار پیچیدهای از سوی لوئی دو بروگل نیاز بود. تصور این امر با عقل مألوف ممکن نیست، اما ناچارید آن را به عنوان یک فرض پذیرفتهشده بپذیرید.به همین ترتیب، مسئلهی موسوم به موازیگرایی روانتنشناختی نیز معضلی حلناشدنی است. برای نمونه، بیماری حصبه را همراه با عوارض روانشناختی آن در نظر بگیرید. اگر عامل روانی به اشتباه به عنوان علت در نظر گرفته شود، به نتایج مضحکی خواهید رسید. تمام آنچه میتوان گفت این است که برخی از شرایط فیزیولوژیکی به وضوح ناشی از اختلالات ذهنیاند، در حالی که برخی دیگر معلول روان نیستند، بلکه صرفاً با فرآیندهای روانی همراهی میکنند. تن و روان دو جلوهی مختلف از موجود زنده هستند و این تمام چیزی است که میدانیم. از این رو، ترجیح میدهم بگویم این دو پدیده به شکلی معجزهآسا در کنار یکدیگر رخ میدهند، و بهتر است بحث را در همینجا متوقف کنیم، چرا که ذهن ما قادر نیست آنها را در پیوند با یکدیگر درک کند. من برای کاربرد شخصی خود اصطلاحی ابداع کردهام تا این همرویدادی را تبیین کنم؛ معتقدم اصلی ویژه به نام همزمانی در جهان فعال است که بر اساس آن، رویدادها به طریقی همزمان رخ میدهند و بهگونهای رفتار میکنند که گویی امری واحدند، در حالی که برای ما چنین نیستند. شاید روزی بتوانیم روش ریاضی نوین کشف کنیم که به واسطهی آن اثبات کنیم واقعیت امر چنین است. اما در حال حاضر، به هیچ وجه قادر نیستم به شما بگویم که آیا اصالت با تن است یا روان، یا اینکه این دو صرفاً در کنار یکدیگر حضور دارند.¹⁸ لوئی ویکتور دو بروگل، فیزیکدان فرانسوی، برندهی جایزهی نوبل فیزیک (۱۹۲۹)، کاشف ماهیت موجی الکترونها. در جملهی پیشین متن، به جای واژگان «ارتعاشات» و «ذرات ریز»، اصطلاحات معمولتر «امواج» و «ذرات» به کار میروند.¹⁹ ق.ک: «همزمانی: اصلی پیونددهندهی بیعلت» (مجموعه آثار، جلد ۸).~سخنرانیهای تِاویستوک: سخنرانی اول، زندگی تمثیلی: نوشتههای متفرقه، مجموعهی آثار ۱۸، بند ۶۸-۷۰
یونگ: «پرسش شما موجه است: در واقع چه کسی پشت کتابهایی که من نوشتهام ایستاده است؟پاسخ به این پرسش بسیار دشوارتر از آن چیزی است که گمان میکنید. برای پاسخگوییِ رضایتبخش به آن، لازم است دقیقاً بدانم که چه کسی هستم، تصویری تطبیقیافته از خودم به شما ارائه دهم و در نهایت به شما ثابت کنم که گزارش من صرفاً بازیِ پوچ با واژگان نیست. حتی اگر پرسش خود را به «دین» یا «جهانبینی» من محدود کنید، باز هم کلِ شخصیت من را تحتتأثیر قرار خواهد داد؛ زیرا من متقاعد شدهام که «جهانبینیِ» هر کس تنها زمانی میتواند ادعای اصالت داشته باشد که از رویاروییِ تماموجدانیِ انسان با جهانِ پیرامونش سرچشمه گرفته باشد. اگر چنین نباشد، چیزی جز گزافهگویی نخواهد بود. اما از آنجا که #آگاهیِ من محدود است و تواناییِ درکِ کل در تمامی ابعاد آن را ندارد، هر گزارهای چیزی جز تکهدوزی نخواهد بود. مایه تأسف است که ما همواره تنها بخشهایی از یک کل هستیم، هرچند که درک سویههایی از آن امکانپذیر است.من به خود اجازه نمیدهم به دلخواه درباره چیزهایی که نمیشناسم چیزی را باور کنم. من این کار را گستاخانه و ناموجه میدانم. هر کس که من بدون دلیل او را دروغگو و دزد بدانم، قطعا برخورد مرا بسیار به دل خواهد گرفت؛ درست همانطور که اگر او را مقدسی بپندارم، به دیدهی تحقیر به من خواهد خندید. شما میتوانید به آسانی از کتابهای من دریابید که درباره دین چه میاندیشم (مثلاً در کتاب «روانشناسی و دین»). من هیچگونه «باوری» را ابراز نمیدارم. من میدانم تجرباتی وجود دارند که باید توجهی «دینی» به آنها معطوف داشت. اینگونه تجربيات تنوع فراوانی دارند. در نگاه نخست، تنها وجه اشتراک آنها «نومینوئیته» یا همان بار عاطفیِ خیرهکنندهشان است. اما با بررسی دقیقتر، معنایی مشترک نیز کشف میشود. به روایت دیدگاه باستان، واژهی «ریلیجیو» (religio) از «ریلیگره» (religere) گرفته شده است و نه از واژهی پاتریستیکِ «ریلیگاره» (religare). معنای نخستین، «دقت و مداقه کردن یا با دقت نگریستن» است. این ریشهشناسی، پایگاهی تجربی و درست به مفهوم «ریلیجیو» میبخشد که همان شیوهی زندگیِ دینی است؛ امری متمایز از صرفِ زودباوری و تقلید که یا دینِ دستدوماند و یا جایگزینی برای دین. این دیدگاه برای «الهیدان» بسیار ناخوشایند است و او آن را به روانشناسیگرایی متهم میکند؛ حال آنکه در واقع مشخص میشود او دیدگاه بسیار ضعیفی نسبت به روان دارد که همان هسته مرکزیِ تجربهی دینی است. به همین دلیل نیز او دیدگاه #فروید را بسیار بیشتر از دیدگاه من میپسندد؛ زیرا دیدگاه فروید این خدمت را به او میکند که با عقلانیسازیِ تجربیاتِ ناخوشایند، همگی را زیر فرش جارو کند. من خود، هم از منظر فکری و هم اخلاقی، خود را متعهد به چنین تجرباتی میدانم. همانطور که گفتم، این تجربیات انواع گوناگونی دارند. کتابهای من اطلاعات مشروحی در باب آنها ارائه میدهند. همچنین میتوانید از نوشتههای من دریابید که من با مسئلهی دین، هیچگونه بازیِ فکری، زیباشناختی یا صرفاً پندآموزی انجام نمیدهم.»¹ دبیرستانی جوانی بود که چندین کتاب یونگ را خوانده بود و به شدت تحتتأثیر آنها قرار گرفته بود. او میخواست بداند «چه کسی پشت این واژگان ایستاده است، چه باوری شما را به جلو میراند؟»~ نامه به گونتر ویتور، ۱۰ اکتبر ۱۹۵۹، مجموعهنامههای کارل گوستاو یونگ، جلد ۲: ۱۹۵۱-۱۹۶۱، صص. ۵۱۷-📍@ravantahlil | گروه آموزشی روان تحلیل 📚۵۱۸
یونگ میگفت اگر بتوانید یک بیمار روانپریش را خلاق سازید، میتوانید او را درمان کنید. به عبارت دیگر، اگر آنچه از درون در حال نابود کردن اوست به عرصه ظهور درآید—در قالب نگارش، نقاشی یا فرمی دیگر—آنگاه او میتواند درمان شود. آنچه ما میکوشیم انجام دهیم این است که به افراد یاری رسانیم تا «خویشتن» را پدید آورند.— فون فرانتس📍@ravantahlil | گروه آموزشی روان تحلیل 📚






