#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_دهم بی توجه به حرفهای اونا رو به مونس گفت امشب بتول پیش تو…
انتشار: 2026/08/25 22:18 UTCدریافت: 2026/08/26 11:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/26 11:50 UTC
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_دهم بی توجه به حرفهای اونا رو به مونس گفت امشب بتول پیش تو میمونه تا فردا اتاق انور و خالی کنید و بدید به بتول پدر رو به بی بی یار گفت پدر دارید؟بی بی سار.مثل واسطه ها که میخوان جنسی رو بفروشن چروک چادرشو مرتب کرد…#سرگذشت#برشی_از_یک_زندگی#نازبانو#قسمت_یازدهمبجای اینکه سرخ و زرد بشم نگاهم قفل دهنش شدبتول گفت بسلامتی ناز بانو خانوم خیلی کوچیک هست اما هر چی خیره انشاءالله پدر دور و برش و نگاه کرد و پولی رو کف دست بتول گذاشت و گفت دخترها رو ببر حموم و لباس مناسبی هم براشون تهیه کن و اگه لازم بود هم بگو بدوزن می دونی که مادر بزرگشون مریض هست نمیخوام باعث زحمتش بشم به هر حال الان جز تو برای ناز بانو دلسوز دیگه ای نمیبینم بتول گفت فضولی نباشه اقا انگار ناز بانو یازده سالش هم نشده پدر بدون اعتنا به حرف بتول گفت میدونم که باسلیقه ای میخوام با کمک مونس بساط پذیرایی رو آماده کنید و آبرو داری کنیدبعد هم چونه اشو خاروند و گفت البته پسر هم سن و سالی نداره ده سالی از ناز بانو بزرگتره تو نظام خدمت میکنه و پدرش هم نظامی هست پسر اینده داری هست و نمیخوام ناز بانو این موقعیت و از دست بده خانواده با اصالت و مبادی آدابی هستن و نمیخوام با سهل انگاری مانع انجام وصلت بشید.بتول همونطور که اسکناس های تا نخورده رو تو دستش فشار میداد گفت خیالتون راحت خدا ناز بانو رو سفید بخت کنه پدر نفس راحتی کشید و از اتاق بیرون رفت بتول بلند شد و نگاهی به من و بعد نگاهی به پولها کرد و گفت بخوابید فردا صبح باید بریم حموم نگاهش نگاه دلسوزانه ای نبود و یه نگاه مرموزی داشت که نمیدونستم چیه دراز کشیدم تو عالم بچگی چیزی از ازدواج نمیدونستم از نظر من ازدواج کردن یعنی سرخاب و سفیدآب و تورسفید عروسی و جمع فامیل و بزن و برقص از اینکه بد ازدواج میتونم مثل خورشید دخترهمسایه امون ترگل ورگل کنم قند تو دلم آب میشدصدای جیغ بلندی بیدارم کرد اول فکر کردم خواب دیدم اما نه واقعا صدای جیغ بود بلند شدم و از پنجره نگاه کردم مونس پشت در دستشویی وایساده بود و جیغ و داد میکردبتول از آشپزخونه بیرون دویید و فریاد زد چخبر شده مونس گفت طلعت تو دستشویی غش کرده نمیدونم از کی اونجا افتاده بتول و مونس طلعت و با زحمت بیرون آوردن بتول کمی اب به دست و روی طلعت زد وسرکه جلوی بینیش گرفت مونس یه بند خودش و میزد و به سر و صورتش چنگ میزداما بتول به طلعت میرسید بلاخره طلعت چشماشو باز کردمونس بتول و به طلعت سپرد و خودش بدو رفت سراغ زن عموبتول هم طلعت و کنار تخت ول کرد و برای ما صبحونه اورد و بعدش ما رو اماده رفتن به حموم کردبه نادر گفت در و برای مونس باز کنه تو راه زن عمو و مونس و دیدیم که با عجله به سمت خونه میرفتن.مونس با دیدن ما چشماش گشاد شد و گفت طلعت و ول کردی داری کجا میری بتول خونسرد و آروم گفت آقادستور دادن دخترا رو ببرم حموم بعد جدا شدن از مونس و زن عمو بتول قدمهاشو جوری بلند برمیداشت که باید پشت سرش بدوییم از این کارش تعجب کردم وبرگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم یه جوون پشت سرمون میاداز نگاه کردن و پاییدنش مشخص بود مارو تعقیب میکنه هر چی بتول سعی کرد فاصله اش و زیاد کنه اما نتونست موفق بشه جوون خودش و بهمون رسوند و گفت بتول صبر کن حرف دارم باهات نکنه میخوای شر درست کنی بتول چادرشو کشید رو صورتش و پا تند کردو با عجله خودشو تو حموم انداخت.داخل حموم که رسید نفس راحتی کشید اما دستهاش بشدت میلرزیدموقع شستن ما اشکهاش رو گونه اش میچکید و ما با اینکه بچه بودیم اما متوجه این بودیم که حالش بخاطر اون مرد خرابه بتول عجیب بود نه میشددوسش داشت نه میشد ازش متنفر بودولی گاهی ازش میترسیدم بعد حموم لباسهمونو پوشوند و از حمام با دلهره بیرون رفتیم دیگه اثری از اون مرد نبود و بی خیال راحت برگشتیم خونه جلوی در خونه یه درشکه تر و تمیز وایساده بوددر خونه نیمه باز بود و دستیار طبیب کنار بهرام که جوون خوش چهره ای بود کنار در وایساده بودصدای خنده زن عمو اتاق طلعت و پر کرده بودمونس با سینی شربت از مطبخ بیرون اومد ولی با اینکه قیافه اش خندون بود چشم غره ای به بتول رفت و رفت داخل اتاق طلعت ما یکراست به اتاقمون رفتیم و بتول هم همراهمون اومدملک ناز فقط غر میزد و میگفت گشنه هست نادر هم کنار بهرام وایساده بود و برای بهرام که دل به دلش داده بود شیرین زبونی میکرد.صدای خداحافظی طبیب اومدمن و ملک ناز زود دوییدم بیرون علاقه خاصی به حکیم داشتیم چند باری که پدر ما رو پیش طبیب برده بود خیلی با ما خوشرفتار بودزن عمو که انگار ما فرسنگ ها باهاش فاصله داریم با صدای بلند داد میزد از این به بعد باید بیشتر حواستون به طلعت باشه اخه قراره براتون برادر بیاره اینا رو میگفت تا بتول بشنوه و برگشت اتاق طلعت نادر مشغول بازی با قرقره چوبی بود که بهرام بهش داده بودزن عمو اومد تو ایوون و با لحن مهربونی که برامون تازگی داشت گفت بچه جون یواش تر طلعت جان خوابش برده حتی بی توجهی های بتول هم نمیتونست حال خوش زن عمو رو خراب کنه بتول کنار در وایساده بودادامه دارد...❤️


