
@hamidbagherloo1 حمید باقرلو هستمگاهی هم در رادیولوپلاس، فان مینویسم@RadiolooPlus
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 20 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/17 تا 2026/08/05
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 21 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
یکی که نمیشناختمش در اینستاگرام برایم فیلمِ یک مسابقهی اسبدوانیِ انگلیسی فرستاده بود و نوشته بود "الوعده وفا". زدم جلو ببینم نکتهاش چیست. چیزی نفهمیدم. صفحهاش را باز کردم. تا دیدم شناختمش. کلی سپید دویده بود لای انبوهِ موهای خرماییش. یک کاپ دستش بود. کنارش یک اسبِ کَهَر. و در تابلوی توی دستش، عکسِ مردی بود عینهو جوانیهای جمشید هاشمپور، یک دختربچه هم قلمدوشش.***پسرهای فامیل اسمش را گذاشته بودند "زری خُله". خُل نبود. خدای ریاضی بود. میگفتند "زری خُله" چون شبیهِ دخترها نبود. چهرهای معمولی و هیکلی مردانه داشت. چهارشانه و استخواندرشت و قدبلندتر از همهی پسرهای فامیل. صورتِ بزرگ و دستهای درشتی داشت. دخترِ زنی بود که عمویم در دورانِ ماموریتش در گنبد کاووس از آنجا گرفته بود. دخترهای فامیل توی جمعِ خودشان راهش نمیدادند و دوستی در فامیل نداشت.همسن بودیم. سال کنکورمان بود. عمو ازش خواسته بود به من ریاضی درس بدهد. آدم در آن سن راحت عاشق میشود. و آن روزی یک ساعت ریاضی توی اتاقش کارِ خودش را کرد. کلا دخترها توی خلوت، یک آدمِ دیگرند. قشنگترند. و البته این هم تاثیر داشت که توی جمعِ فامیل، روسریاش را سفت میبست، و پیش من نه. پسرهای فامیل، خرمنِ موهای مجعدِ خرماییاش را ندیده بودند.***عهد کرده بودم امروز بگویم. اواخر خرداد بود. پنکه میچرخید و حرفهایی که آماده کرده بودم هم توی سرم. کلا که ریاضی توی سرم نمیرفت، آن روز بیشتر. یک چیزی را چندبار گفت و نفهمیدم. از پای تخته وایتبردی که روی دیوار اتاقش آویزان کرده بود و روی آن به من درس میداد آمد سمتم. با انگشتِ وسطِ بلندش چندبار تقتق کوبید توی سرم، خندید گفت: چرا هیچی توی سرت نمیره یاکریمِ گیج؟و من عاشقِ این بودم که برای من اسم گذاشته بود. دوباره برگشت رفت پای تخته. عاشقِ معلمبازی بود. یک چیزی نوشت گفت: اینو جواب بِده. بخدا اینو گاو هم میتونه جواب بِده!نگاهش کردم. حرفم هی تا نوکِ زبانم میامد و برمیگشت. با تعجب گفت: چرا اینجوری نگاه میکنی؟صدای درِ حیاط آمد. از پشتِ توری پرده، عمو و مادر زری را دیدم که آمدند داخل. عمو در زد آمد توی اتاق. سلام کردم. جواب داد. برگشت سمت زری گفت: زری خوشگلهی خودم چطوره؟ از اون بستنیا که دوست داری گرفتم. بیارم؟زری همانجوری که رو به تخته بود گفت: نه الان دارم درس میدم. صدبار گفتم وسط کلاسم نیاید.عمو گفت: آخ ببخشید. آره گفته بودی. پیر شدم دیگه، یادم میره. میذارم یخچال. ببین کل محل رو گشتم همون طعمی که دوست داری رو پیدا کردم. بخوریا.زری بدونِ اینکه عمو را نگاه کند سر تکان داد.عمو نگاهم کرد گفت: کرهخر! تو هم یاد بگیر دیگه! خسته کردی زری خوشگلهی منو!خندیدم. عمو در اتاق را بست رفت. گفتم: چرا از عموم خوشت نمیاد؟ باحاله که.گفت: مهربونه، میدونم دوستم داره، ولی هروقت کنار مامانم میبینمش جیگرم خون میشه. بابامو باید میدیدی آخه.گفتم: بابات چه شکلی بود؟چند ثانیهای سکوت کرد. بعد همانجوری که پای تخته پشتش به من بود آرام گفت: قدبلند بود. از این در توو نمیومد. هم مربی اسب بود، هم قهرمان کورسِ گنبد. میدونی چندتا اسب داشتیم؟گفتم: چندتا اسب داشتید؟برگشت سمتم. با شوق گفت: هشت تا اسبِ مسابقه داشتیم. سه تا کُرّه که از ترکمنستان آدم میومد فقط ببیندشون. هشت تا اسب مسابقه، سه تا کُرهی نشوندار. میفهمی این یعنی چی؟با تردید گفتم: یازدهتا اسب داشتید. خیلیه.برگشت سمت تخته و آرام گفت: نمیفهمی یعنی چی. باید اهل گنبد باشی بفهمی اینی که گفتم یعنی چی... من اینارو به هرکسی نمیگما. دوستامم نمیدونن.نمیدانم چه شد که از دهنم پرید: دوست هم داری؟چندثانیه مکث کرد. بعد با خجالت گفت: تهران نه. گنبد یکی داشتم.گفتم: چی شد اسباتون؟گفت: فروختیم واسه خرج درمونِ بابا. خیلی پول میشد. بابا رو بردیم انگلیس. سه ماه انگلیس بودیم. اونجا عاشق اسبن. یهبار اوایلِ درمانش که بابا هنوز میتونست راه بره رفتیم تماشای مسابقاتِ یورک. به پای مسابقههای گنبد نمیرسه، ولی خوبیش اینه که زنها هم میتونن مسابقه بدن.بلند شدم رفتم کنارش. دستهایش را گرفتم گفتم: من گواهینامه گرفتم. عمو ماشینشو میده بِهِم. میخوای اجازهت رو از مامانت بگیرم ببرمت گنبد سرِ خاکِ بابات؟گفت: نتونستیم برگردونیمش. از اونهمه پولِ اسبها، فقط انقدری مونده بود که من و مامانم برگردیم. بابا رو یهخیریهای همونجا دفن کرد.گفتم: یه روز انقدر پولدار میشم میبرمت انگلیس سر خاکِ بابات... یهچیزی هم میخواستم بگم.گفت: چی؟گفتم: خیلی دوستت دارم.چند ثانیهای در سکوت نگاهم کرد. دستهای بزرگش را دور شانهام حلقه زد و محکم بغلم کرد. در گوشم آرام گفت: اگه یه روزی بدونم اول میشم اسم تو رو میذارم روی اسبم.***ویدئو را دوباره باز کردم. روی صفحه زوم کردم. جلوی نامِ اسبِ برنده، نوشته بود Yakarim.@RadioLoo حمید باقرلو
با دوستانم در رادیولو: کتابِ "کنار برکه" را خواندهام. حتی اگر نوشتهی دوستم نبود قطعا خواندنش را پیشنهاد میکردم. یکی از پیچیدهترین ذهنهایی که تا حالا دیدهام، عمیقترین معنای عالَم را در سادهترین و شیرینترین حالتش نوشته. اگر بچهای در اطرافتان دارید تهیه کنید و هدیه بدهید و دانهی مِهری که در کتاب هست را در دلش بکارید. اگر نه، تهیه کنید و برای خودتان بخوانید. برای آن کودکی که شاید کسی حواسش نبوده برایش کتابکودک بخرد و هنوز جایی در عمقِ وجودتان نشسته و منتظرِ شنیدنِ یک قصهی خوب است. مطمئنم "کنار برکه" را دوست خواهد داشت و تا ابد در یادش خواهد ماند.با سعیده علیزاده: دوستِ عزیزم، رفیقِ جانم، قوموخویشِ روحم، سعیده جان، یقین دارم اگر روزی نامم بر کتابی چاپ شود، بیش از امروز خوشحال نخواهم بود. و میدانی که این اغراق نیست... دلم میخواهد کتابت را و نام تو را که بر آن نوشته شده سخت در آغوش بفشارم، چون میدانم چقدر سختی کشیدی تا این کتاب چاپ شود. چون میدانم بینِ انبوهِ کارهای خانه و بچهها و کلی گرفتاریهای عجیبوغریب که سرِ چاپش پیش آمد، چقدر سخت بود خسته نشوی و دست از رؤیایت نکشی. انگار دنیا پشتش گذاشته بود ببیند یکی تا کجا پای عشقش میمانَد، و تو ماندی... کتابت شبیهِ هیچ کتابکودکی که تا حالا خواندهام نیست. نمیدانم در این اوضاعِ کشور چه خواهد شد، ولی مطمئنم روزی خواهد رسید که بسیار خوانده خواهد شد و دربارهی آن بسیار حرف زده خواهد شد... سرم تا سقفِ آسمان بالاست که دوستت هستم.@RadioLoo حمید باقرلو
دلم میخواست این اتفاق در روزهای بهتری میافتاد؛ روزهایی که دلم سبکتر بود.مثلاً پیش از زمستان امسال...نه نه، پیش از بهارِ چهارصد و چهار.نه... حتی پیش از چهارصد و یک.شاید هم خیلی قبلتر؛ پیش از سالِ نود و شش.نمیدانم.فقط میدانم اگر آن روزها این کتاب به دستم میرسید، بعید بود بتوانم آرام بنشینم.کتابها را از صندوق عقب ماشین بیرون نمیآوردم، باک را پر میکردم، یک دست لباس، یک کیف کوچک و کارتی با اندکی پول برمیداشتم و فلشی را که به اندازهی چند هزار کیلومتر جاده، موسیقی در خودش جا داده بود، به ضبط ماشین میسپردم.بعد راه میافتادم.از شهری به شهری دیگر، از روستایی به روستایی دیگر.به هر کودکی که میرسیدم، کتابی به دستش میدادم و همانجا منتظر میماندم تا ورقش بزند.چشم از صورتش برنمیداشتم؛ میخواستم ببینم هر جمله که میخوانَد، هر تصویر که نگاه میکند، چه تغییری در چشمهایش مینشیند، کجا لبخند میزند، کجا مکث میکند و کجا بیآنکه خودش بداند، صورتش آرامتر میشود.فکر میکنم از تماشای همان چند دقیقه، بیشتر از هر چیز دیگری لذت میبردم.اما گاهی با خودم فکر میکنم شاید این هم فقط یک خیالِ شیرین است.شاید اگر این سالها را با همهی تلخیهایشان زندگی نکرده بودم، اگر از تمام این مسیر عبور نکرده بودم، اصلاً آدمی نمیشدم که این داستان را بنویسد. شاید این قصه هرگز متولد نمیشد. شاید هیچوقت جرئت نمیکردم آن را به دست چاپ بسپارم و به هر شکلی که شده، به همین کتابی تبدیلش کنم که امروز پیش روی من است.شاید بعضی رؤیاها، درست در زمانی به دنیا میآیند که آدم، دیگر توانِ رؤیایی بودن ندارد.#سعیده_علیزاده #پناه_بر_قلم #panahbarghalam
دو پست بعدی را از کانالِ "پناه بر قلم" (سعیده علیزاده) فوروارد میکنم:@PanahBarGhalam
از مدتها پیش، در جریانِ تلاشهای مریم خانم برای کمک به خانوادهای شاملِ مادری زمینگیر و یک فرزندِ معلول هستم. کمکهایی که فقط هم مالی نیست و با تمام قلبشان خواهرانه وقت و دل میگذارند که از رنجهای این خانواده کم کنند.چند روزی است درگیرِ تامینِ ودیعهی مسکن برای این خانواده هستند. با توجه به اوضاعِ اقتصادیِ اینروزها، کار گره خورده. آیدیشان را میگذارم. اگر تمایل داشتید برای هر کمکِ مالی یا فکری که از دستتان برمیآید به ایشان پیام بدهید. گلهای گُلید 🌿@m_mirzaii660@RadioLoo حمید باقرلو
خیلیهایمان از اینروزها جان به در خواهیم برد، اما وقتی تمام شود نمیدانم چندتایمان روحش را از این تاریکخانه به سلامت عبور داده. البت که تقصیر ما نیست. خب سخت است بارِ شیشهی گلاب از این سنگلاخ رد کردن. بالاخره میشکند چندتاییش. سخت است کودکِ مهر و عاطفه را….
گفت: میشه بغلم کنی بذاری روی تخت؟ گفتم: مثل عروس دومادای توی فیلما؟ گفت: نه. چون دلم نمیخواد مدلِ روی تخت رفتنم رو ببینی. از روی ویلچر برداشتم و آرام گذاشتمش روی تخت. *** کنارش دراز کشیدم. برای اینکه سکوت را بشکنم گفتم: چقدر تمیزه همهچی. گفت: یه فرشتهای…نیمهشب بود. لب ساحل، پشتسرش ایستاده بودم و دستهی ویلچرش توی دستم بود. در سکوت به دریا نگاه میکردیم. نورِ ماهِ کامل، روی موجِ دریا میرقصید، و روی موجِ موهایش. گفتم: یه چیزی نوشتم برات. بخونم؟گفت: نویسنده هم هستی؟گفتم: مثل تو که کتاب داشته باشم نه. گاهی یهچیزایی واسه خودم مینویسم.گفت: بخون.کاغذ را از جیبِ پیراهنم درآوردم. و خواندم: "ببخشید که امروز حالت خوب نبود و کاری از من برنیامد. کاش خیلی پولدار بودم. از بابایت هم پولدارتر. یک معمارِ مشهورِ ایتالیایی پیدا میکردم که بتواند دنیا را هم مثل ویلایتان جوری بسازد که همهچیزش اندازهی تو باشد. که قدِ هیچ شادیای انقدر بلند نباشد که دست تو به آن نرسد. که هرجا میرویم هی نگویی برگردیم ویلا. که آدمهایی بسازد که وقتی توی ساحل قدم میزنیم نگاهمان نکنند که حالت بد شود. که مجبور نباشیم فقط نصفشبها بیاییم لب دریا... یک معمارِ ایتالیایی که میزهای تمام کافههای دنیا را قدِ ویلچرِ تو درست کند. که مجبور نشویم برگردیم وقتی هنوز آن دو قهوهای که سفارش داده بودیم را برایمان نیاوردهاند. که تمام راه با من حرف نزنی، انگار تقصیر من است که میزهای کافهها بلندند".قطع کردم و گفتم: واقعا بیشعوری! با من چرا قهر بودی خب!؟خندید گفت: ببخشید. باقیشو بخون.خواندم: "با تو هر کاری قشنگتر است. دستهایت قشنگند. هر کاری دستهایت میکنند قشنگ است. رنگ کردنِ گوشماهیها برای دوقلوهای آبجی ثریات. غذا درست کردنت با قیافهی جدیِ بامزه. دنده عوض کردنت، وقتی پایم را روی کلاچ میگذارم و دنده را تو عوض میکنی".دوباره قطع کردم گفتم: البته الان که فکر میکنم یه کارای دیگهای هم هست که با دستات خوب انجام میدی. میخوای اونارو هم به متن اضافه کنم؟خندید گفت: آخه وسط عاشقانه!؟ هیچیت شبیهِ آدمیزاد نیست بخدا! باقیشو بخون.خواندم: "تمامِ تو را دوست دارم. هر چیزی که دربارهی تو باشد را دوست دارم. کاش میشد همینجا بمانیم. کاش میشد برنگردیم تهران. کاش همهی دکترها تهران نبودند. کاش نیاز نبود هی آزمایش بدهی و بشمارند بگویند گلبولهای قرمزِ خونت کم است. کاش میشد هرچی گلبولقرمز دارم بدهم به تو. کاش گلبولهای قرمز، اندازهی دانههای انار بزرگ بودند که خودم بتوانم برایت بشمارم. میریختم توی سینی میشمردم و آخرش میگفتم "خوشبختانه گلبولهای قرمز خونتان درست است خانم. حتی چندتایی هم بیشتر است. با اجازهتان برمیدارم برای خودم"... یکدفعه صدایم گرفت از بغض.گفت: عزیزم. قربونت برم تو رو خدا انقدر غصهی این قضیه رو نخور. من خوبم بخدا. عادت کردم دیگه.خواندم: "دلم میخواهد هزار بارِ دیگر بگویی 'تعریف کن چجوری عاشقم شدی' و من هزار بارِ دیگر آن داستانِ روزِ جشنِ امضای کتابت را تعریف کنم. دلم میخواهد هی بخندانمت. هی ببوسمت. هی قربانصدقهات بروم. هی فدایت شوم".گفت: من فدای تو بشم.خواندم: "کاش میشد دنیا متوقف شود در آن لحظهای که برای اولینبار کنارِ هم خوابیدیم و پیراهنم را کشیدی روی سرمان و در سکوت همدیگر را نگاه کردیم. آن فضای کوچکِ سپیدِ توی پیراهن، قشنگترین جای دنیا بود که تا حالا رفته بودم. کاش میشد تا ابد همانجا میماندیم"با ذوق گفت: مطمئنم یهچیزی هم دربارهی سینهام که میزنه نوشتی! نامه را نگاه کردم. تمام شده بود. گفتم: معلومه که نوشتم. اینجوریه "دلم میخواهد این چند ماه که تا عید مانده به چشم بههمزدنی بگذرد. هوا بوی بهار بگیرد. هفتسین بچینیم. هی پیله کنم اسمشان را بگویی. تو بگویی سیب، سبزه، سمنو... و من قند توی دلم آب شود توی هر هفت سینت.یک دقیقهای در سکوت گذشت. پشت سرش بودم و صورتش را نمیدیدم. دست راستش را آورد بالا گفت: دستتو بِده.دست راستم را گذاشتم توی دستش. دستم را برد بالا و کشید روی چشمهایش. دستم خیس شد از اشک.روی ویلچر خم شدم و از پشت بغلش کردم در سکوت. گفت: بیا جلوم بشین، میخوام یه هدیهای بِهِت بدم.رفتم مقابلش. روی شنهای ساحل نشستم. سرم را به زانوی لاغرش تکیه دادم و چشمهایم را بستم. سرم را نوازش کرد و آرام گفت: سیب، سبزه، سمنو، سنجد، سماق، سیر، سرکه...سرم را آوردم بالا و با لبخند نگاهش کردم. نورِ ماهِ کامل، میرقصید توی چشمهایش.@RadioLoo حمید باقرلو
نیمهشب بود. لب ساحل، پشتسرش ایستاده بودم و دستهی ویلچرش توی دستم بود. در سکوت به دریا نگاه میکردیم. نورِ ماهِ کامل، روی موجِ دریا میرقصید، و روی موجِ موهایش. گفتم: یه چیزی نوشتم برات. بخونم؟گفت: نویسنده هم هستی؟گفتم: مثل تو که کتاب داشته باشم، نه. گاهی یهچیزایی واسه خودم مینویسم.گفت: بخون.کاغذ را از جیبِ پیراهنم درآوردم. و خواندم: "ببخشید که امروز حالت خوب نبود و کاری از من برنیامد. کاش خیلی پولدار بودم. از بابایت هم پولدارتر. یک معمارِ مشهورِ ایتالیایی پیدا میکردم که بتواند دنیا را هم مثل ویلایتان جوری بسازد که همهچیزش اندازهی تو باشد. که قدِ هیچ شادیای انقدر بلند نباشد که دست تو به آن نرسد. که هرجا میرویم هی نگویی برگردیم ویلا. که آدمهایی بسازد که وقتی توی ساحل قدم میزنیم نگاهمان نکنند که حالت بد شود. که مجبور نباشیم فقط نصفشبها بیاییم لب دریا... یک معمارِ ایتالیایی که میزهای تمام کافههای دنیا را قدِ ویلچرِ تو درست کند. که مجبور نشویم برگردیم وقتی هنوز آن دو قهوهای که سفارش داده بودیم را برایمان نیاوردهاند. که تمام راه با من حرف نزنی، انگار تقصیر من است که میزهای کافهها بلندند".قطع کردم و گفتم: واقعا بیشعوری! با من چرا قهر بودی خب!؟خندید گفت: ببخشید. باقیشو بخون.خواندم: "با تو هر کاری قشنگتر است. دستهایت قشنگند. هر کاری دستهایت میکنند قشنگ است. رنگ کردنِ گوشماهیها برای دوقلوهای آبجی ثریات. غذا درست کردنت با قیافهی جدیِ بامزه. دنده عوض کردنت، وقتی پایم را روی کلاچ میگذارم و دنده را تو عوض میکنی".دوباره قطع کردم گفتم: البته الان که فکر میکنم یه کارای دیگهای هم هست که با دستات خوب انجام میدی. میخوای اونارو هم به متن اضافه کنم؟خندید گفت: آخه وسط عاشقانه!؟ هیچیت شبیهِ ٱدمیزاد نیست بخدا! باقیشو بخون.خواندم: "تمامِ تو را دوست دارم. هر چیزی که دربارهی تو باشد را دوست دارم. کاش میشد همینجا بمانیم. کاش میشد برنگردیم تهران. کاش همهی دکترها تهران نبودند. کاش نیاز نبود هی آزمایش بدهی و بشمارند بگویند گلبولهای قرمزِ خونت کم است. کاش میشد هرچی گلبولقرمز دارم بدهم به تو. کاش گلبولهای قرمز، اندازهی دانههای انار بزرگ بودند که خودم بتوانم برایت بشمارم. میریختم توی سینی میشمردم و آخرش میگفتم "خوشبختانه گلبولهای قرمز خونتان درست است خانم. حتی چندتایی هم بیشتر است. با اجازهتان برمیدارم برای خودم"... یکدفعه صدایم گرفت از بغض.گفت: عزیزم. قربونت برم تو رو خدا انقدر غصهی این قضیه رو نخور. من خوبم بخدا. عادت کردم دیگه.خواندم: "دلم میخواهد هزار بارِ دیگر بگویی 'تعریف کن چجوری عاشقم شدی' و من هزار بارِ دیگر آن داستانِ روزِ جشنِ امضای کتابت را تعریف کنم. دلم میخواهد هی بخندانمت. هی ببوسمت. هی قربانصدقهات بروم. هی فدایت شوم.گفت: من فدای تو بشم.خواندم: "کاش میشد دنیا متوقف شود در آن لحظهای که برای اولینبار کنارِ هم خوابیدیم و پیراهنم را کشیدی روی سرمان و در سکوت همدیگر را نگاه کردیم. آن فضای کوچکِ سپیدِ توی پیراهن، قشنگترین جای دنیا بود که تا حالا رفته بودم. کاش میشد تا ابد همانجا میماندیم"با ذوق گفت: مطمئنم یهچیزی هم دربارهی سینهام که میزنه نوشتی! نامه را نگاه کردم. تمام شده بود. گفتم: معلومه که نوشتم. اینجوریه "دلم میخواهد این چند ماه که تا عید مانده به چشم بههمزدنی بگذرد. هوا بوی بهار بگیرد. هفتسین بچینیم. هی پیله کنم اسمشان را بگویی. تو بگویی سیب، سبزه، سمنو... و من قند توی دلم آب شود توی هر هفت سینت.یک دقیقهای در سکوت گذشت. پشت سرش بودم و صورتش را نمیدیدم. دست راستش را آورد بالا گفت: دستتو بِده.دست راستم را گذاشتم توی دستش. دستم را برد بالا و کشید روی چشمهایش. دستم خیس شد از اشک.روی ویلچر خم شدم و از پشت بغلش کردم در سکوت. گفت: بیا جلوم بشین، میخوام یه هدیهای بِهِت بدم.رفتم مقابلش. روی شنهای ساحل نشستم. سرم را به زانوی لاغرش تکیه دادم و چشمهایم را بستم. سرم را نوازش کرد و آرام گفت: سیب، سبزه، سمنو، سنجد، سماق، سیر، سرکه...سرم را آوردم بالا و با لبخند نگاهش کردم. نورِ ماهِ کامل، میرقصید توی چشمهایش.@RadioLoo حمید باقرلو
گفت: میشه بغلم کنی بذاری روی تخت؟گفتم: مثل عروس دومادای توی فیلما؟گفت: نه. چون دلم نمیخواد مدلِ روی تخت رفتنم رو ببینی.از روی ویلچر برداشتم و آرام گذاشتمش روی تخت.***کنارش دراز کشیدم. برای اینکه سکوت را بشکنم گفتم: چقدر تمیزه همهچی.گفت: یه فرشتهای هست میاد تمیز میکنه.با تعجب نگاهش کردم.خندید گفت: اسمشه! فرشتهخانم. یکی از محلیهاست. هفتهای یهبار میاد تمیز میکنه.لبخند زدم.گفت: میشه خواهش کنم هرجا حسِ خوبی نداشتی فقط یه کلمه بگی؟ برمیگردیم تهران و قول میدم یه کلمه هم نپرسم.گفتم: این چه حرفیه آخه؟چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: تنها باری که کنار یه مرد خوابیدم هجدهسالم بود. بابایینا رفته بودن مهمونی. اونزمون پسرعمهم رو دوست داشتم. به بهونهی درسای دانشگاه زنگ زدم بیاد خونهمون. در رو که باز کردم سریع خودمو کشوندم روی تختم، دراز کشیدم و پتو رو کشیدم روی پام. بالاتنهام فقط یه تاپِ کوتاه تنم بود...بغض داشت. سکوت کرد. لبخند زدم گفتم: ولش کن. نگو.چندثانیه سکوت کرد بعد گفت: نه آخه باید بگم. باید به یکی بگم. وقتی به اونجایی رسیدیم که پتو رو از روی پام کنار زد، تا پاهای لاغرم که مثل بچههاست رو دید، بلند شد و بیخداحافظی رفت بیرون.سرم را بردم پایین و ساق پایش را بوسیدم.با انگشتش یک خط بالای رانش کشید، خندید گفت: لبهاتو حس نمیکنم. از این خط به بالا رو ببوس.گفتم: "از این خط به بالاتون" رو بخورم.خندید. آمدم بالا و بغلش کردم.چنددقیقهای در سکوت گذشت. بعد آرام گفت: تعریف کن چجوری عاشقم شدی.گفتم: صدبار گفتم که.آرام گفت: یهبار دیگه بگو.به آرنجم تکیه دادم گفتم: جشن امضای کتابِ یه خانمی بود که نمیشناختمش. عکسشو روی در موسسه زده بودن. انقدر خوشگل بود دلم خواست از نزدیک ببینمش. رفتم داخل. پشت یهمیزی نشسته بود و دربارهی کتابش حرف میزد. از عکسشم خوشگلتر بود. موهای مشکیِ بلندش مثل آبشار ریخته بود روی شونهش. عینک بزرگ با فریم سبز. پیراهن سفید نازک.گفت: اینجاشو دوست دارم.گفتم: هیچی دیگه. یه نسخه از کتاب خریدم. رفتم جلو وایسادم خلوت بشه. گفت "اسمتون؟" و من دلم ضعف رفت واسه سینش که میزنه. بعد با انگشتای خوشگلش امضا کرد برام. دلم میخواست وسط امضا دستشو بگیرم بیارم بالا و ببوسم.دستش را گرفتم آوردم بالا و بوسیدم. گفتم: اینجوری.گفت: انقدر خوشم میاد آخرش میگی "اینجوری" و دستمو میبوسی. هر دفعه که اینکارو میکنی مثل بار اول، قلبم تند میزنه.گفتم: خب احساسات بسه! برم شهر یهچیزی بگیرم بخوریم.گفت: نه دلم میخواد این سهروزی که اینجا هستیم مثل زن و شوهرا باشیم. خودم غذا درست کنم.نگاهش کردم.گفت: وا! چرا اینجوری نگاه میکنی. میتونم. بابام چند میلیارد فقط واسه طراحی این ویلامون داده. همهچی یهجوریه که خودم تنهایی بتونم استفاده کنم. طراحش یه معمار ایتالیایی مشهوره.گفتم:اسم اون مرتیکهی ایتالیایی رو پیش من نیار.خندید گفت: زنه. انقدر خوشم میاد ادای مردای حسود رو درمیاری!چند لحظه سکوت کرد، بعد آرام گفت: میشه پیراهنتو دربیارم؟گفتم: حالا وقت زیاده. فعلا پاشو غذا درست کن زن.گفت: کاری نمیکنیم. فقط پیراهنتو دربیارم. همیشه دلم میخواست پیراهن یه مرد رو از تنش دربیارم. سیوشش سال صبر کردم. الان لطفا.رفتم جلو که راحتتر دستش برسد. دکمههایم را یکییکی باز کرد. به بغل برگشتم که بتواند آستینها را از دستم دربیاورد. پیراهنم را درآورد گذاشت کنار.گفتم: حالا اونقدری که فکر میکردی خوب بود؟صورتش سرخ شده بود. آرام گفت: بهتر بود.گفتم: پس میپوشم دوباره دربیار.خندید گفت: مسخره.گفتم: قربونِ سینگفتنتون برم. اصلا تو تا ابد فقط بگو "مسسسخره".خندید. بعد آرام گفت: ببخشید میپرسم، ولی واقعا ناراحت نمیشی اگه یهکارایی رو نتونم انجام بدم؟گفتم: چی مثلا؟گفت: روم نمیشه بگم.گفتم: وا! بگو دیگه.چشمهایش را دزدید و پایین را نگاه کرد گفت: مثلا دخترخالهم میگفت مردها دوس دارن موقع اونکارا، زنها پاشون رو بذارن روی شونهشون.قبل از آنکه بفهمد، بغضم را قورت دادم گفتم: اینم غصه داره آخه!؟پایش را بلند کردم گذاشتم روی شانهام و گفتم: حالا امشب که تا صبح پات اینجا بود میفهمی!بلند خندید گفت: خاک بر سرم! بذار پایین. مگه عروسکم هرکاری میخوای باهام میکنی!؟پایش را گذاشتم پایین. سرم را بردم نزدیک گوشش گفتم: بخدا عروسکی.گفت: الکی نگو. صورتم مثل مردهها سفیده.گفتم: بخدا اگه بدونی کمخونی چقدر بِهِت میاد.خندید گفت: وای تو واقعا دیوونهای!سرم را گذاشتم کنارِ سرش روی بالش، و نگاهش کردم. صورتش را چرخاند سمتم. پیراهنم را برداشت کشید روی صورتمان. در سکوت، در نوری که از پیراهنِ سپید رد میشد، چند دقیقه توی چشمهای هم نگاه کردیم. گفت: خیلی دوستت دارم.و من دلم ضعف رفت برای سینِ دوستت دارمش.@RadioLoo حمید باقرلو
از ظهر که این پستِ حسین را خواندهام ذهنم درگیر است:t.me/theblindtexts/636 دلم میخواهد زمان به عقب برمیگشت و میرفتم در آن روستای دورافتادهی خراسان، آن بچهی پنجساله را بغل میکردم و میگفتم: بیا از اینجا برویم حسین. بیا برویم از جایی که نمیدانند امیدِ معجزه دادن به یک بچهی پنجسالهی نابینا، که "با مالیدنِ آبزمزم به چشمت خوب خواهی شد" چقدر کارِ نامنصفانهایست. ببخشید که چشمت خوب نشد. ببخشید که ناامید شدی.ببخش که نمیدانند بچهها در این سن است که بنیانِ باورها و اعتمادشان به پیشبینیپذیر بودنِ عالم شکل میگیرد. ببخش که اینهمه عمر کردهاند و حتی یک مورد "خودشان" ندیدهاند که اینجور راهحلها جواب بدهد، ولیباز به قلبِ کوچکِ یک بچهی پنجساله چنین امیدِ واهیای میندازند. ببخش که نمیدانند با سست کردنِ ایمان در قلب یک کودک، دارند خدایی را از او میگیرند که میتوانست هزار و یک کارکردِ دیگر داشته باشد در تحملِ رنجهای زندگیاش در آینده.ببخش حسین جان که نمیدانستند آبزمزم برای آن بچهی نابینا در روستا، فرصتِ لمسِ زبریِ صفحهی بریل زیر انگشتش بود. هدیه دادن یک ضبطصوتِ کوچک و چند نوار کاستِ قصهی کودکانه بود. تشویقِ والدینش بود که او را به وقتش به مدرسه بفرستند، نه سالها بعد. بچهای که انقدر بااستعداد بود که علیرغمِ دیر شروع کردنِ تحصیل، پلهها را دوتا یکی بالا رفت و بعد از رشتهی حقوق، حالا دارد دکترایش را در ادبیات فارسی هم میگیرد، نویسنده است، فعالِ حقوقِ نابینایان است، و حسین است.***پینوشت: آبزمزم برای جامعهی ما هم تعریف کردنِ قصهی این آدمهاست. گفتن از مطالباتِ آنهاست. که خدا میداند توی آنها چند حسینِ دیگر هست که فقط یک فرصت، یک حمایتِ مختصر میتواند آنها را هم به آغوشِ زندگی برگرداند... آبزمزمِ همهی ما هم شاید اینست که بالاخره روزی برسد که باور کنیم، تنها چشمهی مقدسِ عالَم، نه در عربستان یا هیچ کجای دیگر، که در قلبِ هر کدام از ماست که قدمی برای آزادی و آبادیِ این خاک برمیدارد، تا دیگر هیچ کودکِ هموطنی، ناامیدیِ عظیمِ آن بچهی پنجساله را تجربه نکند. تا دیگر هیچ بچهای، در هیچ روستای دورافتادهای، تنها امیدش به خوب شدنِ چشمهایش، مالیدنِ آبزمزم به چشمهایش نباشد.@RadioLoo حمید باقرلو
"رویای فردا". آهنگِ جدیدِ "احسان اسماعیلی". همان دوستم که در این پست تعریفش کرده بودم و کلیپش را گذاشته بودم. خواستم بدانید که فقط آهنگمحلی و "یارِ شیرازی" بلد نیست و از این آهنگهای پاپِ مکشمرگما هم بلد است بخواند 😌 (قشنگ مثل این مامانهایی هستم که در جمعِ فامیل از پسرِ نوجوانشان تعریف میکنند و پسره برگشتنی توی ماشین تا خانه غُر میزند که "مامان صدبار گفتم پیش دخترهای فامیل مثل بچهها ازم تعریف نکن! اَه!") 🤦♂@RadioLoo حمید باقرلو
گفت: اصلا چرا فکر میکنی این تویی که داری فکر میکنی و تصمیم میگیری و اجرا میکنی؟ واقعا اگه همهی چیزایی که دستِ ما نیست رو کنارِ هم بذاریم، زندگی بیشتر شبیهِ رد شدن از کنار اتفاقاته، تا رقم زدنِ اونا. ما اتفاقات رو رقم نمیزنیم، فقط میرسیم بهشون. مثل حرکتِ آرومِ یه واگنِ تکنفره روی ریل.گفتم: اگه بخوام ایدهت رو روی زندگی خودم بیارم، بیشتر شبیهِ قطارِ تونل وحشته! گفت: حتی اگه اینجوری باشه باز دستِ خودته که بچسبی به صندلی و چشماتو ببندی، یا وایسی از لبهی واگن بگیری و ششدونگ خیره بشی توی چشمِ اسکلتها.گفتم: وا! مریضم مگه!؟ چرا باید خیره بشم توی چشمِ اسکلتها!؟گفت: چون اومدی که همینارو ببینی.گفتم: حتی اگه یهجاهاییش دهنم سرویس بشه!؟ گفت: حتی اگه تمامش دهنت سرویس بشه.@RadioLoo حمید باقرلو
انتقامِ ابلهی در سالهای دورِ زندگیشان را از آدمهای امروزِ زندگیشان میگیرند. بعضیها زرهپوشِ جنگهایی هستند که سالها پیش تمام شده.@RadioLoo حمید باقرلو
چندسالپیش کانالِ کوچکی را دنبال میکردم که برای خانمِ میانسالی بود که شعرهای خودش را میگذاشت. شعرهایش قوی نبودند ولی تلاشش برای شروعِ شاعر شدن در آن سن را دوست داشتم و با علاقه کارهایش را پیگیری میکردم. یک روز دیدم همه را پاک کرده. پیام دادم و پرسیدم. با چند روز تاخیر جواب داد همسرش کانالش را در گوشیاش پیدا کرده و خوانده و دعوا راه انداخته که این شعرها را برای چه کسی میگوید.هنوز هم گاهی یادش میفتم و دلم برای آن کانالی که بیستوچند عضو داشت تنگ میشود. و برای تمامِ شعرهای زادهنشدهی زنی که نمیشناختم. و برای تمامِ شعرهای زنانهای که در این سرزمین، پیش از آنکه سروده شوند، مُردهاند. در ترس از شوهر. در خستگیِ کارهای تمامنشدنیِ خانه. در آشپزی کردنهای اجباری بعد از یک گریهی سیر. در خستگیها. در درک نشدنِ این چیزِ ساده که حتی یک زنِ میانسال هم میتواند هنوز آرزوی فروغ شدن توی دلش داشته باشد. که دلش آرام نمیگیرد تا "تولدی دیگرِ" خودش را سروده باشد. @RadioLoo حمید باقرلو
روی تابلوی آبیِ فیروزهای نوشته "مرکزِ خدماتِ تنهایی"... احتمالا فامیلش تنهایی است. ولی دلم میخواهد فکر کنم واقعا یک جای این دنیا، یک مغازهای هست که صاحبش صبحبهصبح کرکرهی آبیاش را بالا میزند و به هر آدمِ تنها آن چیزی را میدهد که میخواهد. مثلا به یکی شنیده شدن میدهد. به یکی دیده شدن میدهد. به یکی شناخته شدن میدهد. و به تمامشان آغوش و نوازش. که چکیدهی تمامِ خواستنیهای عالم است.عکس از محمدجواد اسعدی(لینکِ کانالِ" قرار پنجشنبهها") @RadioLoo حمید باقرلو
قبلا گفتهام که به واسطهی حضورم در کامنتهای کانالِ حسین آگاهی (لینکِ کانالِ "زندگیِ مهآلود") واردِ چه دنیای جالبی شدهام. حتی خودم متوجه میشوم که یکجاهایی نوعِ نوشتن و فکر کردنم شبیهِ نابینایان شده. در پیامهای خصوصی با چندتایشان در ارتباط هستم و همهشان بعد از مدتی که میفهمند نابینا نیستم تعجب میکنند. آوردههای زیادی هم برایم داشته. یکی از تازهترینهایش "احسان اسماعیلی" است. با اینکه چند هفته بیشتر نیست که آشنا شدهایم، یکی از کسانی که بابتِ پستِ دیشب نگرانم شده بود و پیام داده بود او بود. گویی یک دوستقدیمی نگرانِ یک دوستقدیمی شده باشد. که پیشنهاد بدهد "بیام دنبالت، ببرم بچرخونمت دلت وا شه". از نهصد کیلومتر آنطرفتر. آن هم برای کسی که کلا چند هفته است میشناسد. جدی آب و هوای شیراز چه دارد که آدمها را انقدر باعشق و بامعرفت میکند؟پینوشت: احسان، خواننده هم هست. ویدئوی پیوست، کلیپِ "یار شیرازی" است. امیدوارم خیلی زود خبرِ انتشارِ آلبومش را همینجا اعلام کنم.@RadioLoo حمید باقرلو
پستِ دیشب را حذف کردم. بابتِ سوتفاهمِ ایجادشده و ناراحتیِ بعضی دوستانم هم عذرخواهی میکنم. واقعا منظورم این نبود که برنامهای برای ترکِ این دنیا در تاریخِ سیویکمِ تیرماه دارم! صرفا خوابی که دیده بودم را نقل کردم، که بعدا فهمیدم کار اشتباهی بوده. اصلا حالا که اینجوری شد صدوبیست سیویکمِ تیرماه زنده میمانم و در صبحِ تکتکشان هم یک آهنگ شاد میگذارم و میرقصم از لجِ مرگ! واللا!
دیشب خواب دیدم در طبقهی همکفِ ساختمانی هستم که فقط یک پله به سمتِ بالا دارد. پیراهن نداشتم و احساسِ خجالت میکردم. توی خواب میدانستم دو سه روز مانده به عید است و انگار میخواستم چیزی بخرم که بالای پلهها میفروختند. خواستم از پله بالا بروم، زنی راهم را سد کرد و با لحنِ تندی گفت "نمیشه تو بیای. اینجا مخصوصِ اوناییه که زن و بچه دارن". برگشتم و با ناراحتی روی چارپایهی پلاستیکیِ ناراحتی که وسط ساختمان بود نشستم.کنارِ پلهها یک پرده بود. مردِ جوانی با موهای فرفریِ بلند مدلِ بابراس از پشتِ پرده بیرون آمد. توی خواب میدانستم دوستم است. تا چشمش به من افتاد از دیدنم ذوق کرد و با خوشرویی آمد سمتم و محکم بغلم کرد. پرسید اینجا چکار میکنم. ماجرا را گفتم. گفت "این که کاری نداره". بعد دفتر و مدادی از روی زمین برداشت و برایم یک زن و چندتا بچهی کارتونیِ بامزه کشید.توضیحش سخت است. انگار روی کاغذ زندگی میکردند. خودم هم توی نقاشی بودم. گویی چندسال را در چندثانیه میدیدم. بعد ورق زد و پشتِ صفحه چندتا بچهی بامزهی دیگر کشید و گفت "اینا هم نوههاتن. بعدا به دنیا میان". با اینکه دستهایش را میدیدم که داشت با مداد نقاشی میکشید ولی انگار همزمان دستم را هم گرفته بود و هی وسطِ کارش، نگاهم میکرد و لبخند میزد و دستم را میفشرد. بعد سرش را چرخاند سمتِ پله و با لحنِ تحکمآمیزی به کسی یا کسانی که نمیدیدم گفت "مُهرش رو بزنید بِره". حالم در خواب خیلی خوب بود. برای اولینبار در زندگی حس میکردم از هیچکس عقب نیستم و همهچیز درست است.سالها پیش، سنگقبرم را در خواب دیدهام. تاریخ تولد 13تیرِ 1362. تاریخ فوت 31تیرِ سالِ خالی. امیدوارم معنیِ آن مُهری که توی خواب دیدم، مُهرِ خروجم باشد. بالاخره وقتش رسیده باشد و این سال همان سالی باشد که سیویکمِ تیرماهش قرار است بروم.@RadioLoo باقر حمیدلو
گفت "تا وقتی میتونی برای خودت توضیحش بِدی، نگران نباش بقیه چه فکری میکنن".و ذهنم که از صبح اتاقی درهمریخته و ناآرام بود، آرام گرفت و چیزها رفتند سر جای خودشان. گفتم بنویسم شاید به دردِ یکی دیگر هم خورد.@RadioLoo حمید باقرلو