قمار بر سرِ دوستداشتن؛ چرا مدام رابطهمان را لبهی پرتگاه میبریم؟یک سناریوی دردناک و در عین حال ب…
انتشار: 2026/08/09 11:30 UTCدریافت: 2026/08/13 16:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 16:42 UTC
قمار بر سرِ دوستداشتن؛ چرا مدام رابطهمان را لبهی پرتگاه میبریم؟یک سناریوی دردناک و در عین حال بسیار شایع در روابطِ نزدیک وجود دارد همهچیز در نهایتِ آرامش پیش میرود، صمیمیت جریان دارد و هیچ تهدیدِ بیرونیِ خاصی حس نمیشود. اما ناگهان، یکی از طرفین بدون هیچ دلیلِ منطقیِ بزرگی، یک طوفان به پا میکند. شروع میکند به بهانهگیریهای ویرانگر، قهر کردنهای طولانی، یا به زبان آوردنِ جملاتی از این دست که «فکر میکنم ما اصلاً به درد هم نمیخوریم!»در نگاهِ اول به نظر میرسد که او واقعاً خواهانِ پایان دادن به رابطه است. اما اگر از ویترینِ این رفتار عبور کنیم و به تاریکخانهی روانِ او قدم بگذاریم، میبینیم که او مطلقاً قصدِ رفتن ندارد؛ بلکه در حالِ گرفتنِ یک «آزمونِ وفاداریِ» بیرحمانه و ناآگاهانه از شریکِ عاطفیاش است.این الگوی رفتاری، مستقیماً از دلِ زخمی عمیق به نام «ترس از رهاشدگی» سرچشمه میگیرد. ذهنی که در گذشته (چه در سالهای شکلگیریِ روان و چه در روابط پیشین) بیثباتی، طرد شدن یا رفتنهای ناگهانی را تجربه کرده باشد، هیچگاه به آرامشِ زمانِ حال اعتماد نمیکند. این روانِ آسیبدیده و هراسان، مدام با خود زمزمه میکند «این آرامشِ فعلی دروغین است. این آدم هم بالاخره یک روز مرا ترک خواهد کرد.»بنابراین، فرد برای اینکه از این اضطرابِ کشنده و انتظار برای یک فاجعه رها شود، تصمیم میگیرد خودش پیشدستی کند. او شریکش را تا لبهی پرتگاهِ جدایی هل میدهد، فقط و فقط برای اینکه ببیند آیا او برای نگه داشتنِ این رابطه میجنگد یا نه؟ او با رفتارهای پسزننده، در واقع دارد فریاد میزند: «به من ثابت کن که حتی اگر غیرقابلتحمل و ویرانگر هم باشم، باز هم مرا رها نمیکنی!»بیایید برای درک بهتر، یک موقعیت ملموس را تصور کنیم فرض کنید شریک عاطفیِ شما قرار بوده عصرِ یک روزِ کاری با شما تماس بگیرد اما به دلیل مشغله فراموش کرده است. یک واکنشِ بالغانه این است که در تماسِ بعدی، ناراحتیتان را از این بیتوجهی بیان کنید. اما کسی که در تلهی آزمونهای بیپایان گرفتار است، تلفنش را خاموش میکند، روز بعد در برابر تمام پیگیریها کاملاً سرد و غریبه رفتار میکند و دیواری از یخ میکشد. او در خلوتِ خودش نشسته و منتظر است تا ببیند طرف مقابل تا کجا برای شکستنِ این دیوارِ یخی تقلا میکند. هرچه این تقلا و اصرار بیشتر باشد، او برای چند روز احساسِ امنیتِ بیشتری میکند و با خود میگوید «پس او هنوز مرا دوست دارد.»اما تراژدیِ این بازیِ روانی کجاست؟ ماجرا این است که هیچ انسانی، هرچقدر هم که عاشق و متعهد باشد، ظرفیتِ نامحدودی برای شرکت در این آزمونهای هرروزه ندارد. شریکِ عاطفی پس از مدتی از این طوفانهای بیدلیل، از این پسزدهشدنها و متهم شدنهای مداوم، خسته و فرسوده میشود. او که زمانی برای حفظِ رابطه میجنگید، بالاخره یک روز دست از تلاش برمیدارد و واقعاً میرود.و دقیقاً در همین نقطه، تلخترین فریبِ روان اتفاق میافتد فردِ رهاشده با خودش میگوید «دیدی؟ از اول هم میدانستم که او هم مرا ترک میکند!» غافل از اینکه او قربانیِ بیوفایی یا رهاشدگی نشد؛ بلکه قربانیِ پیشگوییِ ویرانگرِ خودش شد. او آنقدر ستونهای رابطه را لرزاند تا بالاخره روی سرِ هر دوی آنها فرو ریخت.عبور از این چرخه، نیازمندِ کنار گذاشتنِ این توهمِ خطرناک است که «عشقِ واقعی، یعنی تحملِ بیقیدوشرطِ رفتارهای مخربِ من.» عشقِ سالم، یک میدانِ مینگذاریشده نیست که دیگری مجبور باشد برای اثباتِ دوستداشتنش، هر روز با ترس و لرز از روی آن عبور کند. التیامِ این گره، زمانی رخ میدهد که شجاعتِ روبرو شدن با اضطرابِ درونیمان را پیدا کنیم. اینکه به جای راه انداختنِ دعواهای ساختگی، در لحظاتِ هجومِ ترس، به سادگی، آسیبپذیری و بدونِ نقاب بگوییم «من امروز احساسِ ناامنی میکنم و فقط به اطمینانخاطر و حضورِ تو نیاز دارم.» امنیتِ واقعی، در خلعِ سلاح شدن و گفتگوی شفاف خلق میشود، نه در طراحیِ آزمونهای بیپایان.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling

