تلهی ناجی؛ نقابی از جنس فداکاری که ما را به قربانی تبدیل میکندپیمان نانوشتهای در روانِ برخی از م…
انتشار: 2026/08/03 11:34 UTCدریافت: 2026/08/08 00:08 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 00:08 UTC
تلهی ناجی؛ نقابی از جنس فداکاری که ما را به قربانی تبدیل میکندپیمان نانوشتهای در روانِ برخی از ما وجود دارد که به اشتباه نامش را «عشق» یا «ایثار» گذاشتهایم؛ عطشی سیریناپذیر برای ترمیم کردنِ آدمهای آسیبدیده، حل کردنِ بحرانهای بیپایانِ اطرافیان و به دوش کشیدنِ بارِ رنجهایی که اصلاً متعلق به ما نیستند. ما با اشتیاقی پنهان در نقش یک «ناجی» فرو میرویم، غافل از اینکه این لباسِ باشکوه، در نهایت به قفسی برای آرامشِ روانِ خودمان تبدیل خواهد شد.گرایشِ وسواسگونه به نجات دادن دیگران، در لایههای عمیقتر، غالباً هیچ ربطی به نوعدوستیِ اصیل ندارد. این رفتار، پوششی ظریف است که رویِ یک نیازِ ناآگاهانه کشیده شده نیاز به احساسِ ارزشمندی، میل به کنترلِ غیرمستقیمِ رابطه، و البته فرارِ زیرکانه از روبرو شدن با زخمها و حفرههای درونِ خودمان. وقتی تمام انرژی و حواسمان معطوف به وصلهپینه کردنِ زندگیِ یک نفر دیگر باشد، دیگر نه فرصتی و نه بهانهای برای نگاه کردن به ویرانههای درونِ خودمان خواهیم داشت.ما به صورت ناخودآگاه آدمهای مستأصل، مسئولیتگریز یا غرق در آشوب را به دایرهی نزدیکانمان دعوت میکنیم و با تمام قوا تقلا میکنیم آنها را به آن نسخه ایدهآلی که در ذهن داریم تبدیل کنیم. اما مکانیزمِ این روابط به طرز بیرحمانهای قابل پیشبینی است. کسی که مدام در حالِ «نجات داده شدن» است و همیشه یک نفر را بالای سرش میبیند که جای او تصمیم میگیرد و خرابکاریهایش را جبران میکند، به مرور احساس بیکفایتی، خفگی و تحقیر میکند. او برای بازپسگیریِ هویت و استقلالِ از دسترفتهاش، دیر یا زود شروع به طغیان و پس زدنِ ما میکند و دقیقاً در همین نقطه است که چرخشِ تلخِ ماجرا رقم میخورد.ناجیِ فداکارِ دیروز، که تمامِ هستی و انرژیاش را وقفِ رشد و آرامشِ دیگری کرده بود، ناگهان با دیواری از ناسپاسی و فاصلهگیری روبرو میشود. او حالا از عرشِ فداکاری سقوط میکند و به یک «قربانیِ بهشدت خشمگین» تبدیل میشود؛ انسانی لبریز از کینه و حسرت که مدام با خود و دیگران تکرار میکند «من تمامِ خودم را پای او گذاشتم و او اینگونه جواب داد!»رها شدن از این چرخه، نیازمندِ یک بیداریِ دردناک اما ضروری است. باید این حقیقتِ عریان را بپذیریم که ما قدرتِ تغییر دادنِ مسیرِ زندگیِ هیچ انسانی را نداریم، مگر اینکه خودِ او تشنهی تغییر باشد و مسئولیتِ زخمهایش را بپذیرد. عشقِ بالغانه، میدانِ برابریِ دو انسان است که در کنار هم قدم میزنند، نه رابطهی فرسایشیِ یک پرستارِ همیشگی با یک بیمارِ ابدی. رسالتِ واقعیِ ما در این جهان، نجات دادنِ دیگران از تاریکیهایشان نیست؛ رسالتِ ما این است که چراغِ آگاهیِ خودمان را روشن نگه داریم، تا اگر کسی واقعاً قصدِ عبور از تاریکی را داشت، بتواند با پای خودش مسیرش را پیدا کند.#آپولو👥 گفتوگوی آگاهانه، نقطه آغاز درمان است.™️ #گروه_روانشناسی_و_مشاوره@Psychologyandcounseling

