
پویش فکری توسعه یک نهاد فکری، مردمی، مدنی و پویشگر با هدف تمرین، تولید و ارتقاء گفتوگو درباره توسعه ایران است.این حرکت با پیشنهاد دکتر محسن رنانی و همکاری داوطلبانه صاحبنظران و علاقمندان به توسعه ملی شکل گرفته است.
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 9 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/20 تا 2026/08/08
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 9 پست مشاهدهشده و 1 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
🔔 روایت مرگ (قسمت دوم)✍️ چگونه مرگ آموزگار رهایی از دلبستگی، آغاز رقابت بر سر یادگارهای او شد؟آزاده مدنی🔹 تاریخ، گاهی بزرگترین تناقضهایش را نه در زندگی انسانها، بلکه پس از مرگ آنان میآفریند.🔹 سیدارتا گوتاما، که بعدها «بودا» نام گرفت، سراسر زندگی خود را صرف آموزش یک اصل کرد: هیچ چیز را مالک نشو؛ نه ثروت، نه قدرت، نه حتی تصویر خودت. از نگاه او، رنج انسان از همان جایی آغاز میشود که چیزی را «مال من» مینامد.اما چند روز پس از مرگش، نخستین نزاع بر سر «مال من» آغاز شد.🔹 بودا شاهزادهای بود که از کاخ بیرون آمد، نه برای فتح سرزمین، بلکه برای فهمیدن رنج. پس از سالها ریاضت و مراقبه، به این نتیجه رسید که افراط، چه در لذت و چه در رنج، انسان را به آزادی نمیرساند. «راه میانه» پاسخی بود که او به جهان داد؛ پاسخی که نه بر فرمانروایی استوار بود و نه بر معجزه، بلکه بر دگرگونی ذهن.🔹 در حدود هشتادسالگی، پس از دههها سفر و آموزش، در شهر کوشیناگر به آخرین منزل زندگی رسید. منابع کهن بودایی روایت میکنند که او پس از خوردن غذایی که «چوندا» برایش فراهم کرده بود، دچار بیماری شد. البته بعدا بودا از آناند میخواهد به چوندا اطمینان دهد که نباید خود را مقصر بداند. درباره ماهیت آن غذا و علت مرگ بودا میان پژوهشگران اتفاق نظر وجود ندارد؛ برخی آن را نوعی قارچ، برخی گوشت و برخی نوعی بیماری گوارشی میدانند. آنچه اهمیت دارد، این است که بودا مرگ را نه شکست، بلکه بخشی از همان چرخه طبیعی زندگی میدید که تمام عمر درباره آن سخن گفته بود.🔹 در واپسین ساعات، به شاگردانش سفارش کرد که به هیچ شخصی تکیه نکنند و حقیقت را معیار خود قرار دهند. سپس، در حالتی که در سنت بودایی «پارینیروانا» نامیده میشود، درگذشت؛ یعنی رهایی کامل از چرخه تولد و مرگ.اما تاریخ، مسیر دیگری را برگزید. 🔹 پیکر او مطابق آیین آن روزگار سوزانده شد. پس از پایان مراسم، دولتها و قبایل مختلف بر سر بقایای جسد او اختلاف پیدا کردند. سرانجام، خاکستر و یادگارهایش میان چند حکومت تقسیم شد و هر یک برای نگهداری آنها استوپاهایی ساختند؛ بناهایی که بعدها به مراکز زیارت و قدرت دینی تبدیل شدند. چند قرن بعد، امپراتور آشوکا همین یادگارها را دوباره میان دهها منطقه تقسیم کرد تا آیین بودا در سراسر قلمرو او گسترش یابد.در این نقطه، یکی از شگفتآورترین پارادوکسهای تاریخ شکل میگیرد.🔹 آموزگاری که انسان را به رها کردن تعلقات دعوت میکرد، خود به موضوع تعلق حکومتها تبدیل شد. مردی که هیچ کاخی برای خود نساخت، پس از مرگ، الهامبخش ساخت هزاران معبد، استوپا و تندیس شد. حتی تصویر آرام و بیحرکت او، به یکی از شناختهشدهترین نمادهای تمدن آسیایی بدل گشت؛ در حالی که خود او بارها هشدار داده بود حقیقت را نباید با صورتها و اشیاء اشتباه گرفت.🔹 این دگرگونی را نباید صرفاً نوعی تناقض دانست؛ بلکه باید آن را بخشی از سازوکار تاریخ فهمید. اندیشهها، هنگامی که وارد جامعه میشوند، دیگر فقط متعلق به بنیانگذارانشان نیستند. جامعه برای حفظ حافظه جمعی، ناگزیر آنها را به آیین، نماد، بنا و نهاد تبدیل میکند. این فرایند، هم راز ماندگاری تمدنهاست و هم سرچشمه فاصله گرفتن آنها از پیام اولیه.🔹 همینجا، روایتی که به ظاهر متعلق به هند باستان است، به مسئلهای فراگیر تبدیل میشود. هر جامعهای باید از خود بپرسد: آیا میراث بزرگان را حفظ میکند، یا فقط نمادهای آنان را؟ آیا نهادها در خدمت اندیشهاند، یا اندیشه به ابزاری برای حفظ نهادها بدل میشود؟ تاریخ بارها نشان داده است که فاصله میان «پیام» و «مناسک»، آنقدر آرام ایجاد میشود که نسلها متوجه آن نمیشوند.🔹 شاید به همین دلیل، مهمترین میراث بودا نه استوپاهای باشکوه است، نه مجسمههای عظیم و نه میلیونها پیرو. میراث او، پرسشی است که پس از بیستوپنج قرن همچنان تازه مانده است: اگر آموزگار امروز بازگردد، آیا آنچه به نام او ساختهایم را ادامه راه خود میداند، یا آغاز راهی دیگر؟🔹 تاریخ، پاسخ قطعی به این پرسش نمیدهد. اما یک هشدار را بارها تکرار کرده است: تمدنها معمولاً با فراموش کردن بنیانگذارانشان از میان نمیروند؛ آنها زمانی از مسیر خود دور میشوند که به جای اندیشیدن به پیام، تنها از نمادها پاسداری کنند. گاهی بزرگترین وفاداری به یک میراث، نه تکرار آیینهای آن، بلکه بازگشت دوباره به پرسشی است که آن میراث از آغاز مطرح کرده بود.نکته: متن مرتبط با قسمت «پس از مرگ: تولد یک روایت» پادکست رادیو مارپیچ است.رادیو مارپیچ را در کستباکس دنبال کنید:b2n.ir/hu8631%F0%9F%95%B9| @pooyeshfekri🌀| @MarpichChannel
✍️ زخمهای التیامنیافته حقوق بشریمیراث شوم اقتدارگرایی در دوره پس از گذارداود نجفی پژوهشگر پویش فکری توسعه🔹 در بسیاری از جوامعی که از اقتدارگرایی عبور کردهاند، پایان رژیم اقتدارگرا به معنای پایان میرات آن نبوده است. انتخابات آزاد، قانون اساسی جدید و تغییر نخبگان سیاسی، اگرچه گامهایی مهم در مسیر گذار هستند، اما لزوماً نمیتوانند زخمهایی را که سالها سرکوب، خشونت و نقض حقوق بشر بر پیکر جامعه برجای گذاشتهاند، التیام بخشند.🔹 جیمز لاکستون در کتاب درآمدی کوتاه بر اقتدارگرایی، زخمهای التیامنیافته حقوق بشری را یکی از مهمترین میراثهای رژیمهای اقتدارگرا میداند؛ میراثی که پس از پایان یک رژیم، همچنان در حافظه جمعی، فرهنگ سیاسی و روابط میان دولت و جامعه حضور دارد.🔹 اما این زخمها فقط یادگارهای دردناک گذشته نیستند. آنها میتوانند بر آینده سیاسی جوامع نیز اثر بگذارند؛ بر میزان اعتماد شهروندان به نهادهای جدید، بر امکان آشتی اجتماعی، بر مشروعیت نظام سیاسی و حتی بر توانایی یک جامعه برای ساختن دموکراسی پایدار.🔹 مسئله اصلی پس از گذار فقط این نیست که یک رژیم اقتدارگرا چگونه سرنگون میشود؛ بلکه این است که جامعه جدید چگونه با میراث آن مواجه میشود. آیا گذشته سرکوبشده به فراموشی سپرده میشود؟ آیا قربانیان به رسمیت شناخته میشوند؟ آیا نهادهایی که زمانی ابزار سرکوب بودند، اصلاح میشوند؟ و آیا جامعه میتواند اعتماد از دسترفته خود را بازسازی کند؟🔹 این نوشتار نشان میدهد که زخمهای حقوق بشری از یک پیامد تاریخی فراتر میروند و به یکی از عوامل تعیینکننده کیفیت نظم سیاسی پس از گذار تبدیل میشوند. زیرا ممکن است یک رژیم اقتدارگرا پایان یافته باشد، اما اگر میراث آن مدیریت نشود، سایه اقتدارگرایی همچنان بر سیاست و جامعه باقی خواهد ماند.🔹 اما پرسش اساسی این است که آیا میتوان بدون مواجهه با گذشتهای سرشار از سرکوب، خشونت و بیعدالتی، آیندهای دموکراتیک ساخت؟برای مطالعه متن کامل این یادداشت اینجا کلیک کنید.
🔔 تکراری، اما همچنان جذاب!✍️ انتقال قدرت از آتلانتیک به آسیا؛ گذرنامهها چه میگویند؟مرتضی درخشان؛ پژوهشگر پویش فکری توسعه 🔸 موج بیسابقه ورود مهاجران از مراکش به سئوتا و طرح تعلیق اسپانیا از شینگن، بار دیگر نشان داد دسترسی بدون ویزا امتیازی همیشگی نیست و ممکن است با یک بحران سیاسی یا امنیتی دگرگون شود. به همین بهانه و همزمان با انتشار گزارش ۲۰۲۶ ویژوالکپیتالیست، ببینیم در جهان گذرنامهها چه میگذرد.🔸 گذرنامه فقط دفترچه عبور از مرز نیست؛ فشردهای از اعتبار سیاسی، روابط دیپلماتیک، ثبات داخلی و جایگاه اقتصادی یک کشور است. هرچه دولتهای بیشتری شهروندان کشوری را بدون بررسی قبلی بپذیرند، اعتماد بیشتری به آن کشور و سازوکارهایش دارند. ازاینرو، تغییر قدرت گذرنامهها روایتی کوچک اما معنادار از جابهجایی قدرت در جهان است.🔸 شاخص هنلی، ۱۹۹ گذرنامه را براساس تعداد مقاصدی رتبهبندی میکند که بدون دریافت قبلی ویزا در دسترساند؛ ویزای فرودگاهی و مجوز الکترونیکی خودکار نیز در این عدد لحاظ میشوند. متوسط دسترسی گذرنامههای جهان از ۵۸ مقصد در سال ۲۰۰۶ به ۱۰۸ مقصد در ۲۰۲۶ رسیده، اما فاصله قویترین و ضعیفترین گذرنامه نیز از ۱۱۸ به ۱۷۰ مقصد افزایش یافته است.سنگاپور؛ قدرت یک کشور کوچک و متصل🔸 سنگاپور با دسترسی به ۱۹۲ مقصد، قدرتمندترین گذرنامه جهان را دارد. این کشور در سال ۲۰۰۶ با ۱۲۲ مقصد در رتبه هشتم بود و طی دو دهه ۷۰ مقصد به دامنه دسترسی شهروندانش افزود. امتیاز آن فقط در دهه اخیر نیز از ۱۷۳ به ۱۹۲ مقصد رسیده است.این موفقیت صرفاً محصول ثروت نیست. سنگاپور با حفظ روابط متوازن با شرق و غرب، مشارکت فعال در تجارت جهانی و تبدیلشدن به شریکی کمریسک، قدرت خود را نه از وسعت، بلکه از اتصال گسترده به جهان گرفته است.ژاپن و کرهجنوبی؛ سرمایه دیپلماتیک آسیای صنعتی🔸 ژاپن و کرهجنوبی با دسترسی به ۱۸۸ مقصد، مشترکاً دوماند. طی بیست سال، ژاپن ۶۰ و کرهجنوبی ۷۳ مقصد به دسترسی خود افزودهاند؛ نمونهای روشن از تبدیل موفقیت اقتصادی به سرمایه دیپلماتیک.🔸 قدرت این گذرنامهها حاصل ثبات نهادی، اعتبار اسناد هویتی، روابط تجاری گسترده و اعتماد به رفتار مسافران آنهاست. کرهجنوبی در شاخص صلح جهانی رتبه ۵۷، اما در قدرت گذرنامه رتبه دوم را دارد؛ نشانهای از اینکه دیپلماسی و قدرت اقتصادی میتوانند محدودیتهای ژئوپلیتیکی را جبران کنند.امارات؛ بزرگترین جهش تاریخ شاخص🔸 شگفتانگیزترین داستان متعلق به امارات است. شهروندان این کشور در سال ۲۰۰۶ فقط به ۳۵ مقصد دسترسی داشتند؛ اکنون این عدد به ۱۸۸ رسیده است. افزایش ۱۵۳ مقصدی، بزرگترین جهش تاریخ شاخص هنلی است و امارات را کنار ژاپن و کرهجنوبی در رتبه دوم نشانده است.🔸 این صعود نتیجه راهبردی مستمر است: تنوعبخشی به روابط خارجی، توافقهای لغو ویزا، تبدیلشدن به مرکز تجارت و حملونقل و محدودنکردن روابط به یک بلوک سیاسی. امارات نشان داد قدرت گذرنامه ساختنی است؛ اگر دیپلماسی اقتصادی به پروژهای بلندمدت تبدیل شود.بازندگان؛ افول قدرتهای آتلانتیک🔸 آمریکا از رتبه نخست سال ۲۰۰۶ به رتبه دهم و بریتانیا از رتبه سوم به ششم رسیدهاند. این افت عمدتاً نسبی است؛ دیگران سریعتر شبکه توافقهای خود را گسترش دادهاند، درحالیکه سختگیری مهاجرتی و ضعف عمل متقابل، قدرت این دو کشور را کاهش داده است. بولیوی نیز تنها کشوری است که طی بیست سال با کاهش خالص دسترسی روبهرو شده و شش مقصد را از دست داده است.ایران؛ محدودیت سفر و ارتباط، و همچنان افسوس...🔸 گذرنامه ایران با دسترسی بدون ویزای قبلی به فقط ۳۷ مقصد، در رتبه مشترک ۹۶ هنلی قرار دارد؛ بسیار پایینتر از امارات، ترکیه، قطر و عربستان. این ۳۷ مقصد شامل ۱۳ مقصد بدون ویزا، ۲۲ مقصد با ویزای فرودگاهی و دو مقصد با مجوز الکترونیکی است.🔸 در شاخص «قدرت اقتصادی گذرنامه» نیز ایران رتبه ۱۳۹ را دارد؛ یعنی بیشتر مقاصدی که در دسترس ایرانیان قرار دارند، اقتصادهای نسبتاً کوچکی هستند. این محدودیت، هزینهای واقعی است که مستقیماً بر فعالان اقتصادی، دانشجویان و گردشگران ایرانی تحمیل میشود.حرف بسیار است و افسوس بیشتر ...@pooyeshfekri
🔔 روایت مرگ (قسمت اول)✍️ چگونه مرگ در تبعید، به بزرگترین پیروزی سیاسی ناپلئون بدل شد؟آزاده مدنی🔸 شکست ناپلئون در واترلو پایان امپراتوری او بود، اما پایان روایت او نبود.🔸 در تاریخ، کمتر کسی را میتوان یافت که جنازهاش به اندازه ارتشش اثر سیاسی گذاشته باشد. ناپلئون بناپارت، مردی که اروپا را بارها از نو ترسیم کرد، پس از شکست نهایی نه در میدان جنگ کشته شد و نه بر تخت سلطنت جان داد. او در جزیرهای دورافتاده، زیر مراقبت سربازان بریتانیایی، آرامآرام از تاریخ رسمی حذف شد؛ اما تاریخ، برنامه دیگری برای او داشت.🔸 پس از شکست در واترلو در سال ۱۸۱۵، بریتانیا او را به جزیره سنتهلن در میانه اقیانوس اطلس تبعید کرد؛ جایی که فرار از آن تقریباً ناممکن بود. او شش سال آخر عمرش را در انزوا گذراند؛ نه فرماندهی کرد، نه لشکری آراست و نه کشوری را اداره کرد. علت مرگ ناپلئون هنوز محل بحث مورخان است. گزارش رسمی، سرطان معده را علت اصلی میداند؛ بیماریای که در خانواده او نیز سابقه داشت. با این حال، وجود آرسنیک در نمونههای موی او، فرضیه مسمومیت را نیز برای دههها زنده نگه داشت؛ هرچند امروز بیشتر پژوهشگران همان تشخیص پزشکی را محتملتر میدانند.🔸 اما اهمیت مرگ او، در علت آن نبود.🔸 ناپلئون پیش از آنکه بمیرد، به نوشتن خاطرات و گفتوگو با همراهانش پرداخت. او بهخوبی میدانست که اگر دیگر نتواند اروپا را با ارتش فتح کند، شاید بتواند حافظه اروپا را فتح کند. در سنتهلن، او دیگر فرمانده نبود؛ نویسنده روایت زندگی خود بود. شکست را به خیانت، تبعید را به مظلومیت و زندگیاش را به افسانهای درباره نبوغ و سرنوشت تبدیل کرد. بسیاری از تصویری که امروز از ناپلئون در ذهن داریم، نه محصول میدانهای نبرد، بلکه محصول همان سالهای انزواست. او در سال ۱۸۲۱ در همان جزیره به خاک سپرده شد. به ظاهر، همهچیز تمام شده بود.اما نوزده سال بعد، اتفاقی رخ داد که نشان داد گاهی سیاست، حتی با استخوانهای مردگان نیز کار دارد.🔸 در سال ۱۸۴۰، دولت فرانسه با موافقت بریتانیا، بقایای ناپلئون را به پاریس بازگرداند؛ رویدادی که در تاریخ فرانسه با عنوان بازگشت خاکسترها شناخته میشود. میلیونها نفر در مسیر انتقال تابوت او حضور یافتند. پیکرش با تشریفاتی کمنظیر در مجموعه لِزَنوَلید به خاک سپرده شد؛ نه صرفاً برای احترام به یک امپراتور سابق، بلکه برای آنکه فرانسه بتواند بخشی از عظمت ازدسترفته خود را دوباره روایت کند.در اینجا، مرگ دوم ناپلئون آغاز شد.🔸 دیگر مسئله، بدن او نبود؛ معنای او بود. دولت فرانسه دریافت که حتی مخالفان دیروز نیز میتوانند به سرمایه نمادین امروز تبدیل شوند. ناپلئون، که زمانی عامل جنگهای ویرانگر اروپا بود، به بخشی از هویت ملی فرانسه بدل شد. سیاست، جنازه او را از یک جسد به یک روایت تبدیل کرد.این، شاید مهمترین ویژگی تاریخ باشد: مردگان تغییر نمیکنند، اما معنای آنان مدام بازنویسی میشود.🔸 از همین رو، سرنوشت ناپلئون تنها درباره یک امپراتور نیست. هر جامعهای دیر یا زود با این پرسش روبهرو میشود که آیا تاریخ را همانگونه که رخ داده به یاد میآورد، یا آنگونه که امروز به آن نیاز دارد؟ ملتها فقط گذشته را حفظ نمیکنند؛ گذشته را بازتفسیر میکنند. شخصیتهای تاریخی، گاه بیش از آنکه متعلق به زمان خود باشند، به نیازهای نسلهای بعد تعلق پیدا میکنند.🔸 اما این بازتفسیر، مرزی نیز دارد. اگر همه چیز به کاریزمای یک فرد گره بخورد، جامعه ناچار خواهد شد پس از مرگ او، خلأ را با اسطوره پر کند. اسطوره میتواند الهامبخش باشد، اما جایگزین نهاد، قانون و حافظه انتقادی نمیشود. جامعهای که آینده خود را تنها با روایت قهرمانان گذشته تعریف کند، دیر یا زود درمییابد که شکوه خاطره، مسئله امروز را حل نمیکند.ناپلئون سرانجام اروپا را برای همیشه فتح نکرد؛ اما توانست بر حافظه تاریخی آن اثر بگذارد. شاید همین، بزرگترین پارادوکس زندگی او باشد: امپراتوریاش فروپاشید، اما روایتش ماندگار شد.🔸 تاریخ، گاهی با فرماندهان بیرحمتر از میدانهای نبرد رفتار میکند. پیروزیها را فراموش میکند، شکستها را بازنویسی میکند و از میان همه آنچه باقی میماند، تنها یک پرسش را حفظ میکند: پس از مرگ یک رهبر، چه چیزی زنده میماند؛ قدرت او، یا روایتی که دیگران از او میسازند؟ شاید پاسخ این پرسش، سرنوشت بسیاری از ملتها را بیش از خود زندگی رهبرانشان رقم بزند.نکته: متن مرتبط با قسمت «پس از مرگ: تولد یک روایت» پادکست رادیو مارپیچ است. در صورت تمایل رادیو مارپیچ را در کستباکس دنبال کنید:b2n.ir/hu8631@pooyeshfekri%F0%9F%8C%80| @MarpichChannel
✍️ سرکوب و سرنوشت گذار دموکراتیکداود نجفی؛ پژوهشگر پویش فکری توسعه@pooyeshfekri🔹 در نگاه نخست، سرکوب دشمن گذار دموکراتیک است. هرچه حکومتها ابزارهای قهری بیشتری در اختیار داشته باشند، توانایی بیشتری برای فرونشاندن اعتراضات، حذف مخالفان و حفظ نظم موجود خواهند داشت. بسیاری از رژیمهای اقتدارگرا دقیقاً بر همین اساس برای بقا تلاش میکنند؛ یعنی پیش از آنکه اعتراضات به یک جنبش گسترده تبدیل شود، با استفاده از دستگاه امنیتی و محدود کردن فضای سیاسی، امکان سازمانیابی مخالفان را از بین میبرند. 🔹 اما تجربه تاریخی نشان میدهد که سرکوب همیشه آنگونه که حکومتها انتظار دارند عمل نمیکند. گاهی همان ابزاری که برای حفظ قدرت طراحی شده است، به عاملی برای سرنگونی رژیم تبدیل میشود. 🔹 مسئله اصلی این است که سرکوب فقط بدنها را هدف نمیگیرد؛ بلکه بر ادراک عمومی از مشروعیت حکومت نیز اثر میگذارد. هنگامی که شهروندان، سرکوب را نه به عنوان حفظ نظم، بلکه به عنوان نشانه ضعف و فقدان مشروعیت حکومت تفسیر کنند، نتیجه میتواند معکوس شود. در چنین شرایطی، خشونت دولتی به جای ایجاد ترس، احساس بیعدالتی را تقویت میکند، گروههای پراکنده اجتماعی را متحد میسازد و زمینه شکلگیری اعتراضات گستردهتر را فراهم میکند. 🔹 با این حال، نتیجه سرکوب از پیش تعیینشده نیست. در برخی کشورها، سرکوب توانسته است رژیمهای اقتدارگرا را برای سالها تثبیت کند؛ زیرا حکومت از دستگاه امنیتی منسجم، منابع کافی، کنترل نهادهای دولتی و توانایی جلوگیری از سازمانیابی مخالفان برخوردار بوده است. در مقابل، در برخی موارد، سرکوب شدید موجب فرسایش مشروعیت، ایجاد شکاف در میان نخبگان حاکم و تضعیف اراده نیروهای امنیتی برای ادامه حمایت از رژیم شده است.🔹 تجربه کره جنوبی در دهه ۱۹۸۰ نشان میدهد که سرکوب گسترده، بهویژه پس از کشتار گوانگجو، نتوانست جنبش دموکراسیخواهی را از بین ببرد؛ بلکه به افزایش بیاعتمادی نسبت به حکومت، گسترش مخالفت اجتماعی و در نهایت پذیرش اصلاحات سیاسی انجامید. در تونس نیز واکنش امنیتی حکومت بنعلی به اعتراضات سال ۲۰۱۰، به جای پایان دادن به بحران، آن را به جنبشی ملی علیه رژیم تبدیل کرد.🔹 بنابراین، سرکوب را نمیتوان به عنوان یک متغیر ساده که همیشه به یک نتیجه مشخص منجر میشود تحلیل کرد. پرسش مهمتر این است که سرکوب در چه شرایطی، توسط چه نهادهایی و علیه چه جامعهای ِاعمال میشود؟سرکوب زمانی میتواند به تثبیت اقتدارگرایی کمک کند که همراه با کنترل نهادی، انسجام نخبگان و ضعف سازمانیافتگی مخالفان باشد. اما زمانیکه مشروعیت حکومت کاهش یافته، شکافهای درونی افزایش یافته و جامعه دارای شبکههای گسترده بسیج باشد، همین ابزار میتواند به تشدیدکننده بحران تبدیل شود.🔹از این منظر، سرکوب نه صرفاً مانع گذار است و نه الزاماً محرک آن؛ بلکه یکی از نیروهای تعیینکنندهای است که مسیر تغییر سیاسی را شکل میدهد. مسئله اصلی این است که چرا یک ابزار واحد ــ یعنی سرکوب ــ در برخی کشورها به بقای طولانیمدت اقتدارگرایی منجر میشود، اما در موارد دیگر به فرسایش قدرت، شکاف درون حکومت و شتاب گرفتن روند زوال رژیم میانجامد؟🔹پاسخ به این پرسش نیازمند عبور از نگاه سادهانگارانه به سرکوب و بررسی مجموعهای از عوامل است: ظرفیت دولت، انسجام نخبگان حاکم، نقش نیروهای امنیتی، سازمانیافتگی مخالفان و شرایط اجتماعی و بینالمللی.🔹اما چه زمانی سرکوب به ابزار بقای رژیم تبدیل میشود و چه زمانی به نقطه آغاز پایان آن؟برای مطالعه متن کامل این یادداشت اینجا کلیک کنید.
✍️ اعتراضات سیاسی و گذار به دموکراسیداود نجفی؛ پژوهشگر پویش فکری توسعه🔹 اعتراضات سیاسی از بنیادیترین اَشکال کنش جمعی در جوامع مدرن به شمار میروند و تقریباً هیچ تجربه مهمی از تحول سیاسی را نمیتوان یافت که در آن اعتراضات مردمی نقشی ایفا نکرده باشند. از انقلابهای کلاسیک گرفته تا جنبشهای حقوق مدنی، انقلابهای رنگی، خیزشهای عربی و اعتراضات ضداقتدارگرای معاصر، همواره این تصور وجود داشته است که اعتراض، موتور محرک دموکراسی است. 🔹 با این حال، ادبیات جدید گذار به دموکراسی نشان میدهد که چنین برداشتی بیش از اندازه سادهانگارانه است که بگوییم اعتراض ایجاد کننده قطعی دموکراسی است. رابطه میان اعتراض و دموکراسی نه رابطهای خطی و قطعی، بلکه رابطهای پیچیده، چندوجهی و وابسته به زمینههای نهادی، سیاسی و تاریخی است. از همین منظر، اهمیت استدلال چارلز تیلی و نانسی برمئو در آن است که اعتراض را نه به عنوان پدیدهای ذاتاً دموکراتیک یا ضد دموکراتیک، بلکه به عنوان شکلی از بسیج سیاسی تحلیل میکنند که آثار آن تابع شرایطی است که در آن رخ میدهد. 🔹 در نگاه نخست، پیوند میان اعتراض و دموکراسی کاملاً بدیهی به نظر میرسد. تقریباً تمامی دموکراسیهای تثبیتشده امروز، بخش مهمی از حقوق و آزادیهای خود را مدیون جنبشهای اعتراضی هستند. حق رأی عمومی، آزادی تشکل، حقوق کارگری، حقوق زنان، برابری نژادی و بسیاری دیگر از دستاوردهای دموکراتیک نه محصول تصمیم داوطلبانه حکومتها، بلکه نتیجه فشارهای اجتماعی مستمر بودهاند. 🔹 از این منظر، اعتراض یکی از مهمترین سازوکارهای گسترش مشارکت سیاسی و محدودسازی قدرت دولت محسوب میشود. تیلی نیز دقیقاً بر همین نکته تأکید میکند و نشان میدهد که در تاریخ اروپا، توسعه دموکراسی و گسترش اعتراضات مردمی فرآیندهایی بهشدت درهمتنیده بودهاند؛ به گونهای که در بسیاری از موارد، نه میتوان اعتراض را معلول دموکراسی دانست و نه صرفاً علت آن، بلکه هر دو در یک فرآیند تعاملی یکدیگر را تقویت کردهاند. 🔹 اهمیت این تحلیل در آن است که دموکراسی را محصول صرف اصلاحات نخبگان یا توسعه اقتصادی نمیداند، بلکه ظرفیت بسیج اجتماعی را نیز در مرکز تحلیل قرار میدهد. اعتراضات مردمی، هزینه استمرار اقتدارگرایی را افزایش میدهند، شکافهای درون نخبگان حاکم را آشکار میکنند، فضای عمومی را گسترش میدهند و نیروهای اجتماعی جدیدی را وارد عرصه سیاست میکنند. 🔹 در چنین شرایطی، اعتراض میتواند توازن قدرت را به سود نیروهای خواهان اصلاح یا گذار تغییر دهد و امکان شکلگیری ترتیبات نهادی جدید را فراهم سازد. به همین دلیل، بخش مهمی از ادبیات گذار، به ویژه نظریههای بسیج منابع، فرصتهای سیاسی و کنش جمعی، اعتراض را یکی از متغیرهای مهم در آغاز فرآیند گذار میدانند. 🔹 با این حال، این یک روی سکه است. همان شواهد تاریخی که نقش اعتراض را در توسعه دموکراسی تأیید میکنند، نشان میدهند که ...برای مطالعه متن کامل یادداشت اینجا کلیک کنید.
✍️ از تعارض قدرت تا ائتلاف توسعهفرزاد کلاته؛ پژوهشگر پویش فکری توسعه🔸 وقتی صدای یک ساز بیش از حد بلند باشد، باقی سازها هرقدر هم زیبا بنوازند، یا شنیده نمیشوند یا به هیاهویی در حاشیه تبدیل میشوند. در توسعه نیز قدرت، ریتم اصلی را میسازد و سیاستها، نهادهاو حتی قوانین ناچارند با آهنگ آن برقصند.🔸 شاید تصور کنیم بررسی کیفیت سیاستها و قوانین میتواند به این پرسش پاسخ دهد که «چرا بعضی کشورها با وجود انبوهی از منابع و برنامهها، همچنان درجا میزنند؟» اما در میدان واقعی توسعه، این «قدرت» است که تعیین میکند کدام قانون اجرا شود، کدام اصلاح متوقف بماند و منابع به سود چه گروههایی توزیع شود. گاهی بهترین سیاستها روی کاغذ باقی میمانند، چون با آرایش واقعی قدرت و منافع بازیگران قدرتمند سازگار نیستند.🔸 نظریه «توافقات سیاسی» از همین نقطه آغاز میکند. این نظریه میگوید برای فهم مسیر توسعه یک کشور، کافی نیست به قانون اساسی، سازمانهای رسمی یا برنامههای اقتصادی آن نگاه کنیم؛ باید دید چه کسانی واقعاً قدرت دارند، کدام گروهها میتوانند در برابر اصلاحات مقاومت کنند و چه توافقهای آشکار و پنهانی نظم سیاسی را سرپا نگه داشتهاند. از این منظر، بسیاری از سیاستهای ناکارآمد اقتصادی ممکن است برای حفظ ثبات کوتاهمدت، کاملاً منطقی به نظر برسند؛ حتی اگر در بلندمدت به رکود، توزیع رانت و فرسایش ظرفیتهای توسعه منجر شوند.🔸 تجربه کشورهای موفق نیز نشان میدهد توسعه با یک تصمیم فنی، تأسیس سازمانی تازه یا تقلید از نهادهای کشورهای پیشرفته آغاز نمیشود. نهادها زمانی کار میکنند که ائتلافی از دولت، نیروهای اقتصادی و گروههای اجتماعی قدرتمند از آنها پشتیبانی کند و بر سر افقی بلندمدت برای رشد و ثبات به توافق برسد. البته چنین توافقی نباید در حد تقسیم منافع میان نخبگان باقی بماند؛ برای پایداری توسعه، پایه اجتماعی آن باید بهتدریج گستردهتر شود و گروههای بیشتری را در منافع رشد سهیم کند.🔸 بنابراین، مسئله اصلی توسعه فقط یافتن «سیاست درست» نیست؛ بلکه ساختن توافقی سیاسی است که اجرای آن سیاست را ممکن و پایدار سازد. توسعه، پیش از آنکه پروژهای صرفاً اقتصادی یا نهادی باشد، هنر تبدیل تعارض قدرت به ائتلافی برای آینده است.🔸 حال باید به این سوال پاسخ داد که معادله قدرت چیست؟ و چه برنامه توسعهای در ایران با معادلات قدرت سازگار است؟برای مطالعه متن کامل یادداشت اینجا کلیک کنید.
🔔 ایرانِ خشمگین، وطندوست و در جستوجوی فرداروایتی از جامعهای که تغییر میخواهد، اما ویرانی نه🔹 خلاصهای از گزارش نظرسنجی و افکارسنجی در اردیبهشت 1405ایران امروز شبیه خانهایست که دیوارهایش زیر فشار گرانی، نااطمینانی و سایه جنگ ترک برداشته؛ بعضی از ساکنانش چمدان بستهاند، بسیاری از ادارهکنندگان خانه دلخورند، اما هنوز دلشان نمیخواهد سقف بر سر همه فرو بریزد. گزارش تازهای درباره اعتماد اجتماعی، هویت ملی، معیشت، سیاست و انتظارات آینده، تصویری از همین جامعه پیچیده ارائه میدهد؛ جامعهای که با چند برچسب ساده مانند «راضی یا ناراضی»، «حامی یا مخالف» و «جنگطلب یا تسلیمطلب» فهمیده نمیشود. این گزارش با اتکا به چند پیمایش و تمرکز بر نظرسنجی اردیبهشت ۱۴۰۵ مرکز افکارسنجی آرا تنظیم شده است. نخستین تصویر، نگرانکننده است: جامعه ایران از نظر روانی خسته و فرسوده شده است. ۶۳.۶ درصد مردم گفتهاند خشم و عصبانیت زیادی را تجربه میکنند؛ ۵۰.۲ درصد از ناامیدی، ۴۷.۷ درصد از غم و افسردگی و ۴۵.۴ درصد از ترس و اضطراب سخن گفتهاند. میانگین رضایت از زندگی نیز به حدود ۵.۵ از ۱۰ رسیده و نسبت به یک دهه قبل به شدت کاهش یافته است. مهمتر آنکه این خشم تقریباً در سراسر کشور جریان دارد. 🔹 اعتماد کالایی کمیاب، اما اعتماد به قوای دولت افزایش داشته است!در کنار این فرسایش روانی، اعتماد کمیاب ترین سرمایه است. درحالیکه اعتماد اجتماعی در ایران همچنان پایین است و حدود سهچهارم مردم دیگران را چندان قابل اعتماد نمیدانند و سطح اعتماد بالا به نهادهای اصلی همچنان فقط در محدوده ۲۳ تا ۳۱ درصد قرار دارد. اما از آذر ۱۴۰۴ تا اردیبهشت ۱۴۰۵ اعتماد به بیشتر نهادهای حکمرانی بهطور متوسط حدود ۷ واحد درصد افزایش یافته است. این افزایش، بیش از آنکه نشانه رضایت مردم از عملکرد دولت یا حل مشکلات باشد، نتیجه شرایط جنگی و تهدید خارجی است؛ در چنین موقعیتهایی، اولویت جامعه موقتاً از معیشت، آزادیها و کیفیت حکمرانی به امنیت، تمامیت ارضی و جلوگیری از بیثباتی تغییر میکند و بخشی از منتقدان نیز برای دفاع از کشور به نهادهای رسمی نزدیکتر میشوند؛ پدیدهای که به «همگرایی پیرامون پرچم» معروف است.🔹 مردم به ایران افتخار می کنند اما می خواهند مهاجرت کنند!اما شاید شگفتانگیزترین یافته گزارش، همزمانی «عشق به ایران» و «میل به مهاجرت» باشد. ۸۵.۶ درصد مردم به ایرانیبودن خود افتخار میکنند و این احساس نسبت به سال ۱۴۰۲ افزایش یافته است؛ بااینحال یکسوم جامعه، حدود ۴۵ درصد جوانان زیر ۲۹ سال و نزدیک به نیمی از دانشگاهرفتگان، در صورت فراهمشدن شرایط به مهاجرت فکر میکنند. این تناقض ظاهری یک پیام روشن دارد: بسیاری از ایرانیان از ایران عبور نکردهاند؛ از آیندهای که در ایران برای خود متصورند ناامید شدهاند. مسئله، بحران تعلق نیست؛ بحران فرصت، پیشرفت و امکان ساختن فرداست. 🔹 مردم از وضع موجود ناراضی اند اما براندازی را هم نمی خواهند!در سیاست نیز جامعه میان دو قطب رسمی و رسانهای جا نمیشود. ۶۵.۶ درصد خواهان اصلاح کشور در چارچوب جمهوری اسلامیاند؛ ۵۲.۷ درصد اصلاحات اساسی و ۱۲.۹ درصد اصلاحات محدود میخواهند. در مقابل، تنها ۹ درصد مدافع حفظ کامل وضع موجود و ۱۹ درصد طرفدار تغییر نظاماند. بنابراین بزرگترین نیروی اجتماعی ایران نه در اردوگاه حفظ وضع موجود قرار دارد و نه در اردوگاه براندازی؛ بلکه «میانهای گسترده» است که تغییرات جدی، ثبات، امنیت و بهبود تدریجی را همزمان طلب میکند. مشکل اینجاست که این اکثریت خاموش، در ساختار حزبی و رسانهای کشور نمایندگی روشنی ندارد. 🔹 مردم جنگ نمی خواهند اما تسلیم تحقیرآمیز را هم نمی پذیرند!همین پیچیدگی در نگاه مردم به جنگ نیز دیده میشود. اکثریت، ادامه آتشبس و مذاکره را ترجیح میدهند، اما با تسلیم کامل یا کنارگذاشتن همه ابزارهای بازدارندگی موافق نیستند. بیش از نیمی از مردم گفتهاند در صورت حمله خارجی از کشور دفاع خواهند کرد. به تعبیر گزارش، خواست غالب جامعه «دیپلماسی همراه با بازدارندگی» است: صلح، اما نه صلحی که طعم تحقیر بدهد. پیام نهایی این گزارش شاید مهمتر از همه اعداد آن باشد: مسئله اصلی ایران صرفاً بحران هویت یا حتی نارضایتی سیاسی نیست؛ بحران اعتماد، کارآمدی و افق آینده است. جامعه هنوز ظرفیت همبستگی، اصلاح و بازسازی دارد، اما نمیتواند تا ابد با خشم، نااطمینانی و وعدههای تکراری زندگی کند. بزرگترین وظیفه سیاستگذار امروز، فقط مهار قیمتها یا مدیریت یک بحران سیاسی نیست؛ باید دوباره امکان تصور آینده را به جامعه بازگرداند. ایرانیان هنوز خانه خود را دوست دارند؛ پرسش این است که آیا روزنهای برای ماندن، ساختن و امیدواربودن در آن خواهند یافت؟برای دریافت فایل کامل گزارش اینجا کلیک کنید.