سلام.در بحبوحه جنگ هشت ساله بودیم برای مرخصی از جبهه آمده بودم.فامیل مهربان در کنار مادربزرگ عزیز ک…
انتشار: 2026/08/03 06:33 UTCدریافت: 2026/08/14 16:47 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 16:47 UTC
سلام.در بحبوحه جنگ هشت ساله بودیم برای مرخصی از جبهه آمده بودم.فامیل مهربان در کنار مادربزرگ عزیز که هنوز آسمانی نشده بود برای دیدارم آمده بودند.تلویزیون روشن بود.و مارش نظامی میزد و نشان میداد که تعدادی عراقی توسط نیروهای ما اسیر شده بودند .مادربزرگ اشک میریخت. فکر کردم متوجه ماجرا نشده گفتم مادر جان گریه نکن اینها که اسیر شده اند بچه های ما نیستند،عراقی هستند .مادربزرگ کمی صدایش را بلند کرد و گفت میدانم، عراقی باشند ،مادر که دارند من برای مادرانشان گریه میکنم که الان چه می کشند،چه حالی دارند..سرم را پایین انداختم .فقط یک مادر میتواند حتی غم مادران دشمن را هم بخورد.الهی صلح و آرامش جهانی.زندگی جریان دارد. پرویز درگی.معلم و مشاور کاروکسب🆔 شناسه:ble.ir/tmbagroup