«این پدیده ناشی از یک فرایند اپیستمولوژیکِ پارادایماتیک در بستر هرمنوتیکِ بیناذهنی است.»این دیگر چه…
انتشار: 2026/08/08 12:45 UTCدریافت: 2026/08/10 12:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 12:30 UTC
«این پدیده ناشی از یک فرایند اپیستمولوژیکِ پارادایماتیک در بستر هرمنوتیکِ بیناذهنی است.»این دیگر چه کوفتی است!با خواندن این جمله ممکن است تصور کنید با یک مفهوم فلسفی فوقالعاده عمیق و پیچیده روبهرو هستید؛ درحالیکه اگر تمام این لباس اصطلاحات را از تن جمله دربیاوریم، منظورش تقریبا این است که «انسانها چیزها را بر اساس دانستهها و پیشفرضهای قبلی خود تفسیر میکنند.»همین.خب، چرا همین را نگوییم؟این رفتار من را یاد سالهای گذشته و مناظرههایم با آخوندها و مبلغان دینی میاندازد. بهخصوص در بحثهای فلسفی، گاهی با متنی مواجه میشدم که بیشتر از آنکه برای انتقال یک استدلال نوشته شده باشد، انگار برای مرعوبکردن مخاطب نوشته شده بود.مثلا در بحث واجبالوجود، یک استدلال نسبتا قابل فهم را با انبوهی از اصطلاحات عربی و فلسفیِ نامأنوس مینوشتند؛ بهگونهای که مخاطب عادی نهتنها نمیفهمید نتیجه از کجا آمده، بلکه حتی نمیدانست دقیقا کجای استدلال باید اعتراض کند.و این دقیقا یک مشکل جدی برای سالها ایجاد کرد: تنفر از فلسفه بین یک نسلوقتی مخاطب چیزی را نمیفهمد، ممکن است تصور کند طرف مقابل خیلی عمیق و باسواد است و خودش چیزی نمیفهمد.در حالی که گاهی هیچ عمق خارقالعادهای در کار نیست؛ فقط یک مفهوم نسبتا ساده، پشت واژههای سنگین و ساختار جملههای پیچیده پنهان شده است.این شیوه یعنی پیچیده نویسی و تخصصی نویسی در صورتی که لازم نیست، میتواند نتیجهای کاملا معکوس داشته باشد.این موضوع باعث شد مردم وقتی با فلسفه موجه شوند نگویند «این موضوع جالب است، باید بیشتر یاد بگیرم»، بلکه بگویند:«فلسفه یعنی همین مزخرفات پیچیدهای که هیچکس نمیفهمد.»و بعد از فلسفه فاصله بگیرند.درحالیکه مشکل لزوما فلسفه نیست؛ مشکل شیوه ارائه فلسفه است.امروز چیزی مشابه همین رفتار را در بعضی از مروجان ظاهری علم و فلسفه هم میبینم.تنها تفاوت این است که آن زمان ممکن بود واژههای عربی و اصطلاحات سنتی فلسفی به کار گرفته شود و امروز همان نقش را گاهی واژههای انگلیسی و اصطلاحات تخصصی بازی میکنند.البته اینجا باید منصف بود چون زبان تخصصی دشمن علم نیست.در بسیاری از حوزهها اصطلاحات تخصصی کاملا ضروریاند؛ چون یک واژهٔ دقیق میتواند مفهومی را منتقل کند که توضیح طولانی و عامیانه نتواند همان دقت را داشته باشد.اما وقتی با مخاطب عمومی صحبت میکنیم و برای یک اصطلاح، برابر ساده و دقیق داریم، چرا باید عمدا از واژه بیگانه و نامانوس استفاده کنیم؟اگر شما میتوانی بگویی «پیشفرضهای قبلی ما روی نحوه تفسیر اطلاعات جدید تاثیر میگذارند» ولی بهجای آن بنویسی «فرایند اپیستمولوژیکِ پارادایماتیک در بستر هرمنوتیک بیناذهنی...»؛ آنگاه باید از خودت بپرسی آیا واقعا داری مفهوم را دقیقتر منتقل میکنی، یا فقط داری باسوادتر به نظر میرسی؟واقعا هدف من تو و ما چیست؟مروج علم و فلسفه قرار نیست مخاطب را در برابر دانش خودش کوچک کند.قرار است کاری کند که مخاطب بعد از خواندن مطلب بگوید «آهان! پس موضوع این بود.» نه اینکه در دلش بگوید «من نفهمیدم چه گفت، پس حتما خیلی باهوش است.»این دو واکنش زمین تا آسمان با هم فرق دارند.مروج واقعی، دانش را از مخاطب پنهان نمیکند؛ آن را قابل فهم میکند.دانش را سادهسازی میکند، بدون اینکه تحریفش کند.اصطلاح تخصصی را زمانی به کار میبرد که واقعا ضروری باشد، نه برای نمایش تخصص.تشخیص اینکه چه زمانی نیز برمیگردد به تجربه و بستر بحث و مخاطب.و اگر مروج علم برای یک مفهوم دشوار، بتواند توضیحی روشن و دقیق ارائه کند، از اینکه آن را ساده بیان کند خجالت نمیکشد.چون هدفش اثبات باهوشبودن خودش نیست؛ بلکه افزایش فهم مخاطب است.این یکی از تفاوتهای مهم میان کسی است که واقعا علم و فلسفه را فهمیده و کسی که فقط ظاهرِ مروج علم و فلسفه را به خود گرفته است.پیچیدهگویی هنر نیست.اصطلاحپاشی دانش نیست.نامفهومبودن نشانه عمق نیست.گاهی یک جمله ساده، نتیجه سالها فهمیدن است؛و یک جمله پر از اصطلاح، فقط نتیجه ناتوانی در ساده حرف زدن.این نکات را بهتر است رعایت کنیم🚀 @ofoghroydad



