درس اوّل؟! اول مهر سال 1335 شبی که مادرم هستی مرا با ریاض و سختی از وجود خودآی اش زائید و روی زمین…
انتشار: 2026/08/02 17:13 UTCدریافت: 2026/08/15 02:14 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:14 UTC
درس اوّل؟! اول مهر سال 1335 شبی که مادرم هستی مرا با ریاض و سختی از وجود خودآی اش زائید و روی زمین گذاشت! پدرم مرا پایید! و گویا درس و مشقم شروع شده!...پدر مرحومم سواد مکتبی وآخوندی داشت، یعنی در 5سالگی الفبا را به صورت الف به زِبَِر اَ،بزیر اِ، به پیش اُ، اَاِاُ، ب به زِبَِر بَ، بزیر بِ، به پیش بُ، بَ بِ بُ، الف دو زِبر، اًنّ و، دو زیر اٍنّ و دوپیش اُن، اًاٍاٌ ...در خونه بمن یاد داد و کمی حساب و کتاب، نقاشی را از 4سالگی خودسرانه و عاشقانه با یک مداد «دوسر» که یک سویش سورمه ای! و سر دیگرش قرمز بود، شروع کردم.با جعبه مداد شیش رنگ بعدها آشنا و دوست شدم. پدرم استاد ماهر در «سرکردن» مدادها با چاقو بود، خودشو معلم اولم میدانست و نقشه های دور و درازی برای من که فرزند اولش بودم در سر داشت.سال 1340هنوز «انقلاب سفید» شاه و اصل سپاه دانش نوشته و ساخته نشده بود. یک روزی پدرم که در شهر بجنورد بعد نانوایی خیاط شده بود، پیاده به نزد مادر در نیستان آمد و خیلی با هیجان و با خوشحالی گفت که دولت یک معلم (محمودجعفرنژاد) به روستای گریوان در منطقه ما فرستاده و قراره پسرم را ببرم پیش او، تا سواد دار بشه! و در آینده برای خودش آدم! بشه، و لذا دست منو در 5 سالگی و پسر عمه ام ولی! را گرفت و با پای پیاده سوی گریوان در 3 کیلومتری نیستان حرکت کردیم. ولی در آخر نیستان تا مادرشو دید، از ترس درس و مشق و چوب فلک معلم، دستشو از دست پدر خلاص و گریه کنان بسوی مادرش فرار کرد....پدر که مردی خیرخواه و گویا می باید دوتا دستش پُر می بود! همانجا دست یک پسر بچه ای بنام رسول را که خاک بازی میکرد، گرفت و سه نفری عازم گریوان شدیم....آقای جعفر نژاد گویا هنوز به مدرسه نیامده بود، لذا پدر که مدتها بود، مادر و ندیده بود، فرصت را غنیمت شمرد و ما را تحویل مبصرها (شیرمممد، گل مممد و تاجُو) داد و به نیستان برگشت!...دو تا کلاس تو در تو در خانه مسکونی چهار اتاقه مرحوم حاج الله رضا، وسطش یک درب باز بود و بهم ارتباط داشت و می باید یک معلم دو تا اتاق چند پایه را تدریس و کنترل می کرد. ...پدر موقع برگشتن تکرار وصیت کرد، زمانی که معلم آمد باید از جام بلند و به اصطلاح «برپا» شوم. ...جای نشستن من در میز و نیمکت های چوبی سه نفره کلاسهای آن زمان که چهار و گاهی پنج نفر روی آنها می نشستند نبود! و مبصر کلاس من و رسول را در طاقچه ای که به عبارتی پنجره کلاس هم بود نشاند، طوری که پاهای من آویزان و به زمین نمیرسید. بعد از دقایقی مردی قد کوتاه، اما چهار شانه و قوی هیکل و کچل! وارد کلاس شد...همه برپا شدند، من کنجکاو و به ترکی از یکی پرسیدم، بُو معلم ده؟ گفتند یُو...!! و من همیشه بدشانس! «بَرپا» نشدم، برپاهای آن زمان هم مثل امروز شُل و وِل که نبود، خبردار مطلق و گاهی چند دقیقه سرپا میماندیم و معلم «برجا» نمیداد....خلاصه اون آقا نخست به طرف من آمد و منو بغل کرد و زمین گذاشت، یک لحظه فکر کردم بر حسب مهمان نوازی، شاید می خواد خوراکی موراکی! به من تازه وارد که در ضمن پسر کدخدا بودم بدهد. اما چشم تان روز بد نبیند، با کمال تعجب بدون اینکه کلمه ای از من سؤال یا توضیحی بخواهد، آنچنان سیلی محکمی بگوشم نواخت که نقش زمین خاکی کلاس شدم، همانطور دراز کش و گریه کنان، زبان درازی کردم و به زبان تُرکی گفتم: نمیچِن مَنه وُردنگ؟ گِدَم آتامَ دَم ها (چرامنو زدی؟ میرم به پدرم میگم ها) گفت: برو به هر کسی می خوای بگو،گوش منو گرفت واز جام بلند کرد وگفت: من مَممَد (محمد کَل) فرّاش مدرسه هستم، یادت باشد، تو باید در اینجا یاد بگیری که در مقابل از خودت بزرگتر بلند و «برپا» و آماده دستور باشی و این سیلی باعث خواهد شد که یادت باشد، تا این دستورالعمل را تا آخر عمرت فراموش نکنی ...و منو بغل کرد و سر جایم نشاند....رسول جان که امروزه برای خودش یَلی وصاحب ثروت و جا و مقامی شده، تا سیلی اول را خورد، نوش جان نکرد! یک فحش رکیک! نثار مممد فراش، نظام آموزش وپرورش! و کل نظام هستی! داد و فرار کرد سوی نیستان! ...هنوز هم که هست، گریزان از درس ومشق! اما شد سلطان نانوایان خراسان!...شاید باورش مشکل باشد، اما من هنوز که هنوزه، اگر در تقاطع یا چهار راهی، با ماشینی بزرگتر از ماشین خودم روبرو شوم، حتی اگر قانونا راه با من باشد، یاد آن سیلی روز اول مدرسه می افتم و سعی میکنم، اگر پشت سرم، کسی معطل نباشد، محترمانه به ایستم تا بزرگتر بگذرد و بعد من! نسل سالار نشده ما، سیلی های تنبیهی زیادی، در نظام آموزشی آن زمان حتی تا 20 سالگی و در سربازی نوش جان کردیم، تا حَرم نظام اجتماعی پابرجا بماند. جامعه ای که درآن حریم و حَرَم بزرگترها قدرشناسی وحفظ نگردد، مقام و توسعه انسانی نامعتبر خواهد شد. امیدست احترام به بزرگتر همیشه در من و در جامعه انسانی بیدار و پایدار بماند و از یاد نرود. امیدبارم...