تازگی گردآوری
تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 02:14 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 9 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-09 تا 2026-08-15 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
من ن ن ن ن ، غریب دریاااانشسته اینجااااا به انتظارتو بی قرارم م که باز آیی ی یو رخ نمایی ی ، بگو کجایی؟تو و و و و بهانه ی من ن ن نموهای خیسَت،رو شانه ی مندو دست گرمت،تو دستای منتو آسمونها، ستاره ی من ن نمن ن ن سنگ صبور غم هاتممن ن ن دل ناگرون چشمهاتممن ن ن یه عابر و کوچه گردم@avayegulshan
درس اوّل؟! اول مهر سال 1335 شبی که مادرم هستی مرا با ریاض و سختی از وجود خودآی اش زائید و روی زمین گذاشت! پدرم مرا پایید! و گویا درس و مشقم شروع شده!...پدر مرحومم سواد مکتبی وآخوندی داشت، یعنی در 5سالگی الفبا را به صورت الف به زِبَِر اَ،بزیر اِ، به پیش اُ، اَاِاُ، ب به زِبَِر بَ، بزیر بِ، به پیش بُ، بَ بِ بُ، الف دو زِبر، اًنّ و، دو زیر اٍنّ و دوپیش اُن، اًاٍاٌ ...در خونه بمن یاد داد و کمی حساب و کتاب، نقاشی را از 4سالگی خودسرانه و عاشقانه با یک مداد «دوسر» که یک سویش سورمه ای! و سر دیگرش قرمز بود، شروع کردم.با جعبه مداد شیش رنگ بعدها آشنا و دوست شدم. پدرم استاد ماهر در «سرکردن» مدادها با چاقو بود، خودشو معلم اولم میدانست و نقشه های دور و درازی برای من که فرزند اولش بودم در سر داشت.سال 1340هنوز «انقلاب سفید» شاه و اصل سپاه دانش نوشته و ساخته نشده بود. یک روزی پدرم که در شهر بجنورد بعد نانوایی خیاط شده بود، پیاده به نزد مادر در نیستان آمد و خیلی با هیجان و با خوشحالی گفت که دولت یک معلم (محمودجعفرنژاد) به روستای گریوان در منطقه ما فرستاده و قراره پسرم را ببرم پیش او، تا سواد دار بشه! و در آینده برای خودش آدم! بشه، و لذا دست منو در 5 سالگی و پسر عمه ام ولی! را گرفت و با پای پیاده سوی گریوان در 3 کیلومتری نیستان حرکت کردیم. ولی در آخر نیستان تا مادرشو دید، از ترس درس و مشق و چوب فلک معلم، دستشو از دست پدر خلاص و گریه کنان بسوی مادرش فرار کرد....پدر که مردی خیرخواه و گویا می باید دوتا دستش پُر می بود! همانجا دست یک پسر بچه ای بنام رسول را که خاک بازی میکرد، گرفت و سه نفری عازم گریوان شدیم....آقای جعفر نژاد گویا هنوز به مدرسه نیامده بود، لذا پدر که مدتها بود، مادر و ندیده بود، فرصت را غنیمت شمرد و ما را تحویل مبصرها (شیرمممد، گل مممد و تاجُو) داد و به نیستان برگشت!...دو تا کلاس تو در تو در خانه مسکونی چهار اتاقه مرحوم حاج الله رضا، وسطش یک درب باز بود و بهم ارتباط داشت و می باید یک معلم دو تا اتاق چند پایه را تدریس و کنترل می کرد. ...پدر موقع برگشتن تکرار وصیت کرد، زمانی که معلم آمد باید از جام بلند و به اصطلاح «برپا» شوم. ...جای نشستن من در میز و نیمکت های چوبی سه نفره کلاسهای آن زمان که چهار و گاهی پنج نفر روی آنها می نشستند نبود! و مبصر کلاس من و رسول را در طاقچه ای که به عبارتی پنجره کلاس هم بود نشاند، طوری که پاهای من آویزان و به زمین نمیرسید. بعد از دقایقی مردی قد کوتاه، اما چهار شانه و قوی هیکل و کچل! وارد کلاس شد...همه برپا شدند، من کنجکاو و به ترکی از یکی پرسیدم، بُو معلم ده؟ گفتند یُو...!! و من همیشه بدشانس! «بَرپا» نشدم، برپاهای آن زمان هم مثل امروز شُل و وِل که نبود، خبردار مطلق و گاهی چند دقیقه سرپا میماندیم و معلم «برجا» نمیداد....خلاصه اون آقا نخست به طرف من آمد و منو بغل کرد و زمین گذاشت، یک لحظه فکر کردم بر حسب مهمان نوازی، شاید می خواد خوراکی موراکی! به من تازه وارد که در ضمن پسر کدخدا بودم بدهد. اما چشم تان روز بد نبیند، با کمال تعجب بدون اینکه کلمه ای از من سؤال یا توضیحی بخواهد، آنچنان سیلی محکمی بگوشم نواخت که نقش زمین خاکی کلاس شدم، همانطور دراز کش و گریه کنان، زبان درازی کردم و به زبان تُرکی گفتم: نمیچِن مَنه وُردنگ؟ گِدَم آتامَ دَم ها (چرامنو زدی؟ میرم به پدرم میگم ها) گفت: برو به هر کسی می خوای بگو،گوش منو گرفت واز جام بلند کرد وگفت: من مَممَد (محمد کَل) فرّاش مدرسه هستم، یادت باشد، تو باید در اینجا یاد بگیری که در مقابل از خودت بزرگتر بلند و «برپا» و آماده دستور باشی و این سیلی باعث خواهد شد که یادت باشد، تا این دستورالعمل را تا آخر عمرت فراموش نکنی ...و منو بغل کرد و سر جایم نشاند....رسول جان که امروزه برای خودش یَلی وصاحب ثروت و جا و مقامی شده، تا سیلی اول را خورد، نوش جان نکرد! یک فحش رکیک! نثار مممد فراش، نظام آموزش وپرورش! و کل نظام هستی! داد و فرار کرد سوی نیستان! ...هنوز هم که هست، گریزان از درس ومشق! اما شد سلطان نانوایان خراسان!...شاید باورش مشکل باشد، اما من هنوز که هنوزه، اگر در تقاطع یا چهار راهی، با ماشینی بزرگتر از ماشین خودم روبرو شوم، حتی اگر قانونا راه با من باشد، یاد آن سیلی روز اول مدرسه می افتم و سعی میکنم، اگر پشت سرم، کسی معطل نباشد، محترمانه به ایستم تا بزرگتر بگذرد و بعد من! نسل سالار نشده ما، سیلی های تنبیهی زیادی، در نظام آموزشی آن زمان حتی تا 20 سالگی و در سربازی نوش جان کردیم، تا حَرم نظام اجتماعی پابرجا بماند. جامعه ای که درآن حریم و حَرَم بزرگترها قدرشناسی وحفظ نگردد، مقام و توسعه انسانی نامعتبر خواهد شد. امیدست احترام به بزرگتر همیشه در من و در جامعه انسانی بیدار و پایدار بماند و از یاد نرود. امیدبارم...
نسل کار...!! نسلی که سر کار و برای کار خلق شد، کودک کار شد، با کار بزرگ شد، زن و مرد کار شد، کارگر و کشاورز شد. نسلی که با کمترین هزینهو تنها با آب و خاک و هوای طبیعی خودش را ساخت و رشد کرد. نسلی که در کودکی «پدرسالاری» و در زمان پدری «فرزندسالاری» را دید و تحمل کرد و از سالار بودن صرف نظر و هیچوقت سالار نشد؟!نسلی که هم خود را ساخت و هم نسل بعد خود را، نسلی که خیر ندید ولی خیر رساند. نسلی خود ساخته که سختی را و انواع مرض و غرض ها را، بعنوان عوامل طبیعی و سرنوشت! تحمل کرد و ناله و فغان نکرد و با طبیعت و با خودآ ساخت. چون خود سختیِ سختی را دید، از روی مهربانی به فرزندانش سختی روا نداشت و همین موضوع با کمک تغییر فرهنگ اجتماعی و استفاده از منابع صنعتی، مهمترین عامل گریز نسل جدید از فرهنگ کار و تولید و افزایش مصرف گرائی شد.نسل ما پهلوانان بی مدالی بودیم که هرگز ما را بالای سکو نبردند، مدال افتخاری به ما ندادند. کسی ما را تافته جدا بافته تربیت نداد.ما پیاده به مدرسه رفتیم، مشق و تکلیف شب داشتیم، تنبیه بدنی شدیم، امکانات بهداشت فردی و عمومی ما کم بود. تنها به مدرسه رفتیم، ثبت نام کردیم و کارنامه گرفتیم. در هیچ کلاس فوق برنامه ثبت نام نشدیم. کلاس موسیقی و استخر و زبان و کامپیوتر و...نداشتیم.آب باز و مدام خاکی بودیم، بازی ها و خوش گذرانی های ما در کوه و دشت، کوچه و زمین خاکی با چوب و سنگ و حیوان! بود. بازی های ما، خودش نوعی آمادگی و تمرین و کار آموزی بود. در خانه کسی در جستجوی معدل و نمرات ما نبود. حتی بعضی از والدین نمیدانستند فرزندشان در چه پایه ای تحصیل میکند؟ هرگز از ما برای کاری نظر نخواستند. ما کلمه «پیکار»را بافته و معنا بخشیدیم، یعنی با التماس «پی کار» رفتیم! کارآفرین و کارساز بودیم.ما نسلی بی توقع و پر بازده بودیم و هیچگاه بارمان را بر دوش کسی تحمیل نکردیم. طمع در مال دیگری و حتی ارث پدری نکردیم. کم توقع بودیم، زرق و برق دنیا را حتی نزد خان ها ندیده بودیم، اگر هم کسی برایش سؤال در کمیت داشته ها بود، می شنید که «بش بِرماق بیر اُلمَه» یعنی پنج انگشت، یکی نمیشه! کمتر خواسته ای بود که به آن برسیم. ما اگر آرزوهایی بزرگی هم داشتیم، در لا به لای روزهای شلوغ زندگی بزرگان گم شد.ما نسلی بودیم که بی سر و صدا و بی توقع و کم هزینه بزرگ شدیم و همیشه کمک حال خانواده بودیم. زنده بودیم و گذران زندگی کردیم. گاه برای کار کردن التماس کردیم، خاک شانه هایمان و چاک دست هایمان و چین و چروک روی مان، حجب و حیایِ مان نشانه ی مردانگی و زنانگی مثبت در خواستگاری ها بود. برای ازدواج با معشوق مان، برای خانواده شریک مان میباید کار میکردیم و امتحان پس میدادیم. نام و هویت و عنوان اجتماعی مان، معنا و هدفمان در زندگی بوده. پی سرِ پی در مان و در پی درمان بودیم. برای خانه دار شدن و برای تشکیل خانواده، خان بودیم. برای کسانی دای و دایی و تکیه گاه بودیم. نسلی شدیم که هم فرزندان و هم پدر و مادر مان را حمایت کردیم. بچه ها را با سلام و صلوات، کوله پشتی های پر از خوراکی را بر دوش گرفته و بدرقه شان کردیم، به استقبال تا مدرسه رفتیم.فرزندانمان را غرق در مهر و مهرورزی کردیم. در کلاسهای متعدد ثبت نامشان کردیم. ما فرزندانمان را نابغه ولی تنبل ساختیم! برای خود چیزی نخواستیم. ما نسلی بودیم که بنوبت سر سفره نشستیم، نان مان بیات بود، البسه ما گاه از مانده ی والدین بود ولی بیشتر درآمدمان را هزینه فرزندان ما نسلی بودیم مهربان و مسئول و مهرورز، پدر و مادرمان را بخانه سالمندان نسپردیم و با آنها گاه در یک اتاق زندگی کردیم و علاوه بر بار زندگی خودمان، آنها را نیز تا آخرین لحظه درحد توانمان حمایت کردیم. راستی ما چگونه این چنین مسئولیت پذیر شدیم؟ اینهمه مهر و مهربانی را از کجا آموختیم؟ ما نسلی بودیم که هیچکس ما را نشناخت و فرصت خاصی برای رشد ما فراهم نشد. چنین نسلی هرگز نخواهد آمد! هیچکس مارا نابغه تربیت نکرد. اما نابغه شدیم! نابغه هستیم! کجای تاریخ و جغرافیا و کدام زمان و مکان نسلی را سراغ دارید که هزاران کیلومتر پیاده راه رفته باشد، هزاران روز کار میدانی، هزاران درخت و سیب و گندم کاشته و داشته و برداشته باشد. ما دیر بدنیا آمدیم و عجله هم برای رفتن نداریم. ما علیرغم کمبودها، از پدر ومادرشدن نهراسیده و بلکه لذت بردیم. ما هنوز هم مسئولیت پذیر و در حین کهنسالی، با شور و شوق و پر تلاش زندگی میکنیم، کاستی هایمان را برون فکنی و گردن این و آن و پدران و اجدادمان و حتی دشمن نمی اندازیم. ما هیچ گاه در فکر ارث پدر و مال همسر نبودیم، دنیا زیر پاهای ما میچرخد. دلتنگ میشویم، خسته می شویم، اما نا مهربان و زود عصبانی نمیشویم و مسئولیت های مان را ترک نمیکنیم. زندگی ما از ترس جهنم و یا در طمع بهشت نبوده. چون ما در فکر خودآ بودیم. پس خودآ را شکر و درود بر ما...
تکلیف و مشقی بود بمناسبت پنجم مرداد روز فوت پدر...بابا طاهر عریان و مهربان... دیروز با عمو رشید، قطره ای بر سنگ رنگ و رو رفته اش گرییدیم و...مصلحت دیدم که جهت نوه هاش همین چند جمله منظم را گفته و وصیت و سفارش کرده که یاد بگیرند، حرف دلشان را به محرمان خونی و خانه وادگی یشان، بزنند و بگن! و بنویسند...
پدرمبهار آمد و نوروز ، زمین و زمان هار شدتو رفتی و دل ما از غم روزگار بیمار شدبیخبر رفتی، دیگر کسی مانند تو پیدا نشدآرزو ها داشتیم، ماند بر دل، بر آورده نشدخانه عشق ویران، دیگر کسی عاشق نشدرفتی و دیگر کسی مانند تو ، دل بر نشدچه رفتنی؟ که دیگر دیدار ما، میسّر نشدهوای تو زد بر سرم باز ، آمدم در باز نشدحرف ها داشتم،مانده بر دل که گفته نشددردِ دلها داشتم که بغیر تو،دلم راضی نشدای یاور و غمخوار من، دنیای ما چنین شدکه بهشت بی تو ، ممکن و معنا نشدپدرم ، دنیا گر بر مُراد ما نشد ، که نشدیاد تو ، از دل و یاد من جدا ، هرگز نشد سرداد
🚩 رفراندوم قدرتی یا زورکی...؟!!!در سمت و سوی سیاسی نظر دکتر قدرتی نماینده شیران! نظر نمیدم! چون انسانم و انسانم آرزوست...البته میگم نظر نمیدم! اما چرا مفت میکنی باورم!؟من چشم نظر نباشم چاه عمیق! بالا نظرم!عمری تنور داغ انتخواباتم!معلم مدرسه ی آب و نانم!در لفافه سخن گویم!تا در چشم و نظرت بمانم!میگم: تا آش نخورم، دوست ندارم دهنم بسوزه! و اینکه من خودم مانند شما که به نماینده فرمودید: دَماینده!!! به انتخابات در ایران همه دنیا و هم در ایران میگن! انتخاصات! و انتخوابات و انتقامات و انتصابات و اندخامات و اند... جنتی آفات!به طیف سیاسی که دوسه سال بعد انقلاب با روش خود خواهی و تمامیت خواهی و خودزنی و پشت پرده و ...بوجود آمد، میگم:اصول ناگرا و یا اصول واگرا...به این حضراتی هم که امامشان حضرت! خاتمی معتدل الدوله و گفتگوی تمدن ها و از طرف نظام سوپاپ اطمینان مورد مصلحت نظام مجبورم بگم: اصلاح تَلَف!یعنی هم زمان و تاریخ و هم زمین و جغرافی را تلف و هدر دادند، چون معرفت، صداقت و جرات و شجاعت اصلاحات را نداشتند یا نگذاشتند و فقط خوش اخلاق تر و کمی روشن و سبزتر از اصول ناگرایان سیاه پوش هستند...در طول این ۴۸ سال، دو سال اول انقلاب و زمان دولت بهار را... نه عالی، بلکه موفق تر و سازنده تر و مردمی تر و دولت تر دیدم...دولت یعنی قدرت و ثروت...سیاست یعنی دین و روش مناسب اداره و مدیریت... و نه دروغ و پدر سوخته بازی و پشت پرده چنان و چنین کردن!شما و دوستان پایدار چی تان خود ...دانید و خلایق هرچه لایق...زیاد دوست ندارم که بگم کی چی گفته و فلان و بهمان حکومت و دولت هر مملکتی، لایق اکثریت آن ملت بوده و هست و خواهد بود...وقتی ملیونها انسان، نتونه و یا نگذارند یک مدیر اصلح و توانا و دانا انتخاب کنه و ...چگونه آن بقول شما دماینده! یا مدیر ناتوان و نا اصلح و آن عزیزی که خودشو و خانوادشو نمیتونه مدیریت و اداره کنه؟!!! بخواد شکم و زیر شکم ملیونها نفر نیازمند و دست به دعا و ...منتظر سوپر من زمینی و فرشته غیبی از آسمان را سیر آب و یا «زیرآب»!!! کند...؟؟؟!!!اینهمه چاخان ( گزیده گویی و متلک انداختن) کردم و جووالدوز به دیگران زدم! با اجازه تان!یک سوزن و یا میخ یا چکشی هم بشما و بخودمان بزنم تا مرحمی بر دوستان باشد که...دیشب در فضای مجازی شنیدم، و متاسفانه دیدم که یک دماینده ی پر قدرت و هسته ای شهر مدعی شیران! با عنوان و یدک دکتررررر !!! در تجمع طرفداران خوش خیال خودش گل بسر زده و دستمال به گردن! و شارلاتانه فرمودند: ملت فلان و بهمان! و قهرمان شیرواننماینده ی بجنورد، گفته ...رفراندوم رفراندوم!!!!؟؟؟بفرما... رفراندوم از این بالاتر...چهل ملیون تشییع کننده برای امام شهید، شرکت و این یعنی تأیید ما دماینده های طیف توپدار چی و مصباح زده!خودا را شکر، که زنده ماندیم و فهمیدم و یا فهماندن که شرکت حتی ملیونها عراقی و طفلان مسلم ایرانی در تشییع پیکر امام زمان، یعنی همان رفراندوم!!؟ اسلامی در مقابل رفراندوم دموکراتیک فلان و بهمان!خودا را شکر که نفهمیدیم که یعنی چه که؟!!! بدون هیچ دلیلی!!! باید رأی بدیم به خلیلی!!!بقول اول انقلابی ها: برادر و خواهر...رای و نظر بدون هیچ دلیل و منطق، یعنی چه؟ اینکه از دیکتاتوری و سلطه و سلطنت و سلیطه گری شاه و اشرف و ... بدتر میشه؟شرکت در تشییع جنازه از نظر یک دکتررررر قدرتی!!! یعنی رفراندوووم!!!!از این ببعد، دیگه رفراندوم و انتخاب تعطیل... کاندیداها...تعداد و امار رسمی و تأیید شده شرکت کننده در تشییع جنازه پدر و مادرشان را،ارایه و همان ملاک گزینش آنها برای شورا و مجلس باشد.!!! برای انتخاب رییسجمهور و رهبر هم، کاندیداها، یکنفر از اعضای خانواده اش را جانفدا کند و تعداد شرکت کنندگان در تشییع جنازه اش بشود، معیار و ملاک و مدرک و میزان آرای آن فرد... اتفاقا...طرح و روش دموکراتیک و جالبی ست!!!خاک بر سر خاکی که بر سر ما ریزند..اما...خودا را شکر که بهرحال دولتی داریم که حالا نمره اش ۲۰ نیست، اما مردود و مُرده نیست و میتونه از دلارهای نفتی، همین چنددلار را برای بقای ما، حالا چه کار دارم بگم چگونه و از کجا...؟! فراهم میکنه و ما اینجا، دراز کش! نفس میکشیم...خودا را شکر که عمرمان با مربی و معلم بودن که عشق بازی با علم بود و عشق سازی در دنیا، گذشت و...الحمدالله و رب العالمین... ✍ سرداد
🔴شهروند کویتی:بخاطر حمله این مجوس ها (ایرانی ها) از وحشت اسهال گرفتم!دیشب ۱۷ بار وضویم باطل شدهر موشکی که میزد یک بار به سمت دستشویی می دویدم.(چرا به ایرانی ها مجوس میگویند ریشه تاریخی داره که از روی تحقیر است…).https://t.me/kianmeli1
🔴شهریاری، عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس وسط پخش زنده خطاب به ثابتی : بدید برررره، تنگه مال ننت بوده که بدید بره؟ مال عمهتونه؟ مال کیه؟ ارث باباته؟https://t.me/kianmeli1
🔴اکبر عبدی بازیگر سینما درگذشتhttps://t.me/kianmeli1