یک بار، یکی از قضاتی که به رشوه خواری معروف بود، بین دو نفر اختلاف را حل میکرد: یکی فروشنده مرغ و…
انتشار: 2026/08/09 15:41 UTCدریافت: 2026/08/14 09:33 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 09:33 UTC
یک بار، یکی از قضاتی که به رشوه خواری معروف بود، بین دو نفر اختلاف را حل میکرد: یکی فروشنده مرغ و دیگری فروشنده هندوانه.فروشنده مرغ، یک قفس پر از مرغ را به عنوان رشوه برای قاضی فرستاد و فروشنده هندوانه، پنج عدد هندوانه فرستاد تا قاضی به نفع او حکم کند.قاضی تصمیم گرفت به نفع فروشنده مرغ حکم کند، چون ارزش قفس مرغ بیشتر بود. بعد از آن، همسرش یکی از مرغهای قفس را پخت و خورد.به همسرش گفت: "یک هندوانه برایم بیاور."همسرش گفت: "آیا شما به نفع فروشنده مرغ حکم نخواهی کرد؟"قاضی گفت: "اشکالی ندارد که کمی از هندوانه را بچشیم." سپس یک هندوانه را برش زد و داخل آن یک سکه طلا پیدا کرد. هندوانه دیگر را هم برش زد و دوباره یک سکه طلا پیدا کرد.هر بار که یک هندوانه را برش میزد، یک سکه طلای دیگر پیدا میکرد... در این لحظه، قاضی تصمیم گرفت به نفع فروشنده هندوانه حکم کند.به محض اینکه قاضی حکم را اعلام کرد، فروشنده مرغ با عصبانیت فریاد زد: "چه شد مؤذن صبح؟!"قاضی به او گفت: "برای ما مشخص شد که او یک منافق است، به مردم اذان میگوید اما خودش با آنها نماز نمیخواند. اما آن دیگری، ایمانش در قلبش است، هر بار که به قلبش نگاه میکنیم، آن را خالص، درخشان و براق میبینیم!"