سلام ای هیبت در مه! اگر از حال من پرسیملالی نیست جز دوری دستان تو از دستم تو چییادی از این مرد مجاز…
انتشار: 2026/07/25 11:43 UTC
سلام ای هیبت در مه! اگر از حال من پرسیملالی نیست جز دوری دستان تو از دستم تو چییادی از این مرد مجازی میکنی یا نهشکستی عهد سابق را! نگو نه، من که نشکستمبه دست خالی ات ای سرو لخت بارور سوگندقسم به زخم های تو، عروس پاره پیراهنعصای شعبده از شاخه های تو فرود آمدخودم دیدم که سیب از حجله ات میریخت بر دامنکبوتر های شهرم را هزاران نامه بر کردمکه شاید آسمان بردارد آن درد وبالم راتو هم پرسیده بودی که چه خواهی کرد با دوریصبوری کن، برایت مینویسم شرح حالم رابگو از حال و روزت، از خودت، از زندگی در خودبگو از آن اجاق کور، خورشیدی درآوردیکتاب جیبی صادق، سه قطره خون که یادت هستچه شد گوش و کنارت هست یا اینکه گمش کردیگمش کردی خیالی نیست باور کنبه جایش هم برایت چهار قطره خون نوشتم روح سرگرداننمیدانم به دستت میرسد یا هرچه بادابادبرایت مینویسم چند خط از قربت انسان---آهای ای سیب ممنوعه ویار دائم شیطانعزیز قلب هر درمانده ی جا مانده در تهرانتماشای دو دست من برای چیدن سحرتخداوند سپید و سرخ از هر شاخه آویزانببین با دست خالی آمدم یک بوسه بردارمچرا بغ کرده و اخمو مسلح تا بن دنداناز آن شب که تن پیراهنت را باده دور آوردمرا یعقوب نامیدند و این ویرانه را کنعانوضو نگرفته حتی در خیالم دیدنت کفر استبرایم آیت پروردگاری به همین قرآنآهای ای چهره ی معلوم در هر برکه ی آبیزن آیینه پوش لاجرم از دیده ها پنهانتمام گوش های خانه را از ابر پر کردمبزن با پنجره حرف دلت را پچ پچ باراننرقص ای گردباد مو پریشان کمر باریکنزن از ریشه نسلم را برادر زاده ی طوفاندر آور کفش هایت را و نرم از گور من بگذرکه بدجوری ترک خورده در و دیوار هیچستانتو و سگ های ولگرد هدایت یک طرف باشیدمن اما این طرف با کاشفان شرقی کاشاناگر معنای آدم میشود تو! من چه هستم پس!؟کجا این حجم در سلول کز کرده! کجا انسان!تو یک جغرافیای منحصر به خویشتن هستیتنت چم و خم چالوس و چشمت سبز لاهیجانتو ییلاقی ترین مقصد برای کوچ دستانماعوذ بک من الشر شرار ظهر تابستانمن اما آخرین سیگار، اسیر دست دود آلودتمامم! ول کن این ته مانده را خانوم زندانبانسرانجام تمام قصه ها یک جور خواهد بودهمیشه یک کلاغ خانه گم کرده دو خط پایان---بخواب آرام در بستر میان لای های خواببخواب آدم کش خوابیده با لالایی مهتابتنت از مرمر شفاف و چشمت یشم بر مرمردرونت ماده اسبی ترکمن هم رام هم بی تابسیاه گیس ابریشم، بلند ماه پیشانیسخن چاقو، زبان جادو، صدف دندان و لب انارتو را باید شبیه کوه نور از دور خاطر خواستتو را باید تماشا کرد آن هم با هزار آدابتو را باید میان صفحه ای از حرز پنهان کردکه زخم چشم مردم میشود کشفی چنین نایابتو آن صیدی که صیاد خودت را صیدِ خود کردیفقط با طعمه ی چشم و سر هر مو که صد قلاباگر تن تر نکردم عیب از اقیانوس چشمت نیستکه از دوران نوزادی مرا ترسانده اند از آبتو رفت و آمدی اما خدا آخر مرا انداختمرا بر سرسره عمری نشاندند و تو را بر تاببه حکم تیر بابایت، منِ رعیت، پدر دادممنِ مست پدر مرده! خراب دختر ارباباگر خارم اقلا ریشه در خاک شرف دارمتو در چشم لجن گل کن، گل نیلوفر مرداباگر در سرکتابم طالعم دوری دستت بودبتاب از چله ی جادو به لطف رمل اسطرلاباگرچه بختمان دوریست ساکت را زمین بگذارهنوز از در نرفتی می سرد بر گونه ات سرخابچقدر این شهر را گشتی، به انسان بر نخوردی خبچراغ شیخ در دستت، به صورت گهر شب تابببین جو گندمم، یعنی کمی از فصل من ماندهزمستان رخ کند مرده ام، شب یلدا مرا دریابدوباره در نمازم یاد ابروهایت افتادمفقط حافظ شنیده ناله ای که آمد از محراب---بتازان دختر صدها هزاران تیر از ابروبجنگ آبستن از جنگ هزاران مرد رو در روبیا از دام نفرت های دائم، جان من بگذررها کن که تو مو میبینی و من پیچ و تاب موبه سحر تو شب تاریک من خورشید باران استتو را دیدم خزیدی بر درخت دسته ی جادوچه وردی زیر لب خواندی که این طور از خودم دورمبگو از لقمه ی سحرت، بگو از جرعه ی جادوگل نایاب می روید میان جای هر پایتبه بغضی یاس میریزد، به اشکی نرگس و شب بوهمیشه رد آفت ها میان بوته ها پیداستامان از شاخه و ساقه فراق خودسر و خود روبگو از صورت قهرت به زیر لحن اغوایتخودم ختمم تو خنجر زیر میبندی نقاب از روچه امیدی به آزادی، کمند گیسوان دورمفشار قبر آغوشت، به دستت تیز ده چاقوخرامان در نظر اسبی و طاووسی به تن داریچقدر این خال و خط مارو، چقدر این چشم ها آهودر عمق قهقهه اخمو کنار بغض و بغ لبخندجنون جمع اضدادی، تضاد دوزخ و مینوچرا هر مرد دین از خانه ات بد مست می آیدسلام و سجده را ول کن، چه داری پشت آن پستوکه مولانا و خیام از صبویت جرعه می دزدندو از هر پنجره یک شمس سرکش میکشد یاهو#علیرضا_آذر🍃🌸