🔺️ناصر جان، مکن!یک ناصرِ شاعرِ عاشق هم داشتیم در قرن هشت هجری که مدتی ملازم و مشاور شاه بود و بعد ه…
انتشار: 2026/07/21 15:19 UTCویرایش: 2026/08/01 00:10 UTCدریافت: 2026/08/08 00:16 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 00:16 UTC
🔺️ناصر جان، مکن!یک ناصرِ شاعرِ عاشق هم داشتیم در قرن هشت هجری که مدتی ملازم و مشاور شاه بود و بعد هوای دربار به او نساخت و استعفا داد. جَلدی بلند شد و کولهی سفر روی دوشش گذاشت و به قدر توان و فهم خودش زیباییهای جهان را برای ما توصیف کرد. ناصر بخارایی، هرگز به قلهی شعر نزدیک نشد اما هوای دامنه هم بد نبود؛ شعرهای خوبی از او به یادگار مانده است. (در آن قرن سندِ قله به نام حافظ بود و بس). راستی! ناصرجانِ ما دلبریهایش کم نبود، مثلا خوش قد و بالا بود و خط خوشی داشت و البته جگرش خون بود از دستِ خوبرویان عالم:*بساز*شادی کم است و عمر کم است و رفیق کمناصر بساز با کم و بسیار غم مخور*آخآخ* هر که خواهد که چو ناصر نشود سرگرداندل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود*ای داد*اگر چه ناصر از چشم تو افتاددلش با ابرویت پیوسته باشدگذار تا لب خود بر لبت نهد ناصرکه با دهان تواش رازهای پنهانیاستیک زمان بی مِی و معشوق نباشی ناصرچون یقین نیست که در دولت شادی غم نیست*آخه چون تیر؟!*گفتار گرمِ ناصر، چون تیرِ آتشین استبر هر دلی که آید از دیده خون چکانداَی ناصر بازیگوش!به بازی گفتمش جان می دهم از بهر یک بوسهبه خنده گفت: ای ناصر! مکن با جان خود بازی...*نامت چیست؟*ای که پرسی تو ز ناصر که بگو نامت چیستچه کنی نام که ننگاست مرا از ناممناصرجان!*میکشیدم زلف او را، گفت: در سودا مپیچخواستم لعلش مکیدن، گفت: ناصر جان! مکن...(دلم خواست در این بیت علائم نگارشی را جابجا کنم تا سخن معشوق محبانه و نازدار و مهرآمیز شود اما متاسفانه معشوق به ناصر گفته: "جان نَکَن، بشین سرِ جات!"؛ خواستم لعلش مکیدن، گفت: ناصر، جان مَکَن...)#ناصر_حامدی @naserhamedi