لذت ببرید از این ترانه ساخته شده با هوش مصنوعی توسط یکی از دوستان در مورو یعقوب لیث صفاری✅ @Nagofte…
انتشار: 2026/07/29 11:02 UTCدریافت: 2026/08/11 16:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 16:45 UTC
لذت ببرید از این ترانه ساخته شده با هوش مصنوعی توسط یکی از دوستان در مورو یعقوب لیث صفاری✅ @NagoftehayeTarikh @NagoftehayeTarikh @NagoftehayeTarikhتاج را بگذار زمین — تو آن را از میان آتش عبور دادی،تیغ را بگذار زمین — تو فراتر از میل و خواسته اوج گرفتی.تو طوفانی بودی که نخواست خم شود،اکنون جنگت را آرام بگذار… این پایان است.بگذار زمین، باری را که میشناختی پس بگیرد،نامت محو نمیشود — در سنگ حک شده است.زندگیام را با زخمهایی که از آنها جان سالم به در بردم سنجیدند،با گرد و غبار در ریههایم، فقط برای اثبات اینکه زندهام.هر راهی که رفتم سعی کرد مرا یکجا ببلعد،هر شب نام خود را بر دیوارهای روحم حک کرد.خورشید تلاش کرد مرا بشکند، سرما خط خودش را کشید،اما من ایستادم جایی که لبهی جهان به ستون فقراتش میرسید.از نامی که هرگز گفته نمیشد تا پرچمی در آتش،اکنون میان پادشاهان نشستهام — اما دیگر همان نیستم.تاج را بگذار زمین — تو آن را از میان آتش عبور دادی،تیغ را بگذار زمین — تو فراتر از میل و خواسته اوج گرفتی.تو طوفانی بودی که نخواست خم شود،اکنون جنگت را آرام بگذار… این پایان است.بگذار زمین، باری را که میشناختی پس بگیرد،نامت محو نمیشود — در سنگ حک شده است.در سینهام عشقی نبود، فقط خلأیی که باقی ماند،با جنگهایی شکل گرفتم که مجبورم به ساختنشان کردند.برای یک لحظه نفس نمیکشم، برای یک هدف نفس میکشم،هر قدمی که برداشتم، شکستن قوانین بود.آزادی — نه یک واژه، بلکه آتش در زنجیرها،ریشهای در زمین، تپشی در رگهایم.هیچ تختی مرا مالک نشد، هیچ تاجی نتوانست،من بر ارادهام ایستادم — و همانجا که ایستادم.تاج را بگذار زمین — تو آن را از میان آتش عبور دادی،تیغ را بگذار زمین — تو فراتر از میل و خواسته اوج گرفتی.تو طوفانی بودی که نخواست خم شود،اکنون جنگت را آرام بگذار… این پایان است.بگذار زمین، باری را که میشناختی پس بگیرد،نامت محو نمیشود — در سنگ حک شده است.فولاد در دستم با نامم در شعلهاش،هر جنگی که کردم فقط همان را تیزتر کرد.خون روی لبه مثل چیزی که مرا لکهدار کرد،مثل خوابی که از دست دادم و دیگر برنگشت.نبردها تمام نمیشوند — ترک میخورند، پخش میشوند،در زندگان زندگی میکنند، از زبان مردگان سخن میگویند.من ترس بودم، اراده در خالصترین شکلش،گسلِ آتشی با تپش در دل زمان.تاج را بگذار زمین — تو آن را از میان آتش عبور دادی،تیغ را بگذار زمین — تو فراتر از میل و خواسته اوج گرفتی.تو طوفانی بودی که نخواست خم شود،اکنون جنگت را آرام بگذار… این پایان است.بگذار زمین، باری را که میشناختی پس بگیرد،نامت محو نمیشود — در سنگ حک شده است.من پژواک پیش از صدا بودم…من سقوطی بودم که زمین را لرزاند…تو شعلهای هستی که خاموش نمیشود…تو خطی هستی که ادامهاش میدهیم…نه در تخت، نه در گور،بلکه در ارادهای که مرگ نتوانست بگیرد…مرگ بدن را گرفت، اما نه آنچه باقی ماند،نه آن آتشی که وقتی نور خاموش شد هنوز زنده بود.من در خاک ماندم، در خون، در زمین،در نفسِ کسی که بعد از من برمیخیزد.به افق نگاه کن — دوباره آغاز شده،چشمانی دیگر، دستانی دیگر.من به خاکستر میافتم — اما ناپدید نمیشوم،من به هر صدایی تبدیل میشوم که باید شنیده شود.کتاج را بگذار زمین — تو آن را از میان آتش عبور دادی،تیغ را بگذار زمین — تو فراتر از میل و خواسته اوج گرفتی.تو طوفانی بودی که نخواست خم شود،اکنون جنگت را آرام بگذار… این پایان است.بگذار زمین، باری را که میشناختی پس بگیرد،نامت محو نمیشود — در سنگ حک شده است.
