:▫️ در جنگ جهانی اول یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگیاش در باتلاق افتاده و د…
انتشار: 2026/08/08 05:22 UTCدریافت: 2026/08/09 18:16 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 18:16 UTC
:▫️ در جنگ جهانی اول یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگیاش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند..مافوق به سرباز گفت: "اگر بخواهی میتوانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!"حرفهای مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت و به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او دوستش را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند. افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت: "من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!"سرباز جواب داد: "قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.اون گفت: "جیم ... من میدونستم که تو به کمک من میآیی!!!":@Myworllllld
