هر روز صبح که زخم تنم طلوع می کند، باران چشم هایم باعث رستاخیز ابر زنی دیگر در من می شود.لباس رزم را می پوشم و مادرانه هایم را می جنگم.می جنگم باسلیقه های متفاوتی که باید کنار هم بچینم و پازل زیبای خانواده را کامل کنم .زنانگی ام لابلای حجم رزمندگی ام گم می شود. دیروز صبح که دنبال گوشواره های نگین فیروزه خودم می گشتم، ترسیدم فراموش کرده باشم چگونه قفل گوشواره را باز کنم ؟ترسیدم فراموش کرده باشم ؛لاک های جیغم را در اعماق کدام کمد گم کرده ام ؟رها بودن گیسوانم را که فراموش کردم و تنها به دم اسبی و گوجه ای کردن آنها بسنده می کنم. دم اسبی را دوست دارم، چون دیگر نگران باد کوچه نیستم.نگران پریشانی موهایم هم نیستم چه رسد به پریشانی دل.شاید چهل سالگی یک زن یعنی، دوباره لاک جیغت را توی کیف دستی ات بگذاری و گاهی در هیاهوی رزمندگی هایت، لاکت را با رژلبت ست کنی.اصلا نگران نباش من چهل ساله خودم؛رزمندگی هایمان جای خودش، فقط اینبار به زن درونت می گویی: "بیا، سوار شو، با هم می ریم ...."#معصومه_خورشیدی #چهل_سالگی_یک_زن#جستارhttps://t.me/mypoems_mkhorshidi