پاسخ به یک پرسش: در این شرایط چه کنیم؟۱. یکی از پربسامدترین و مهمترین پرسش هایی که اینروزها از سوی مردم و مخاطبانم با آن روبرو هستم این است که شما به عنوان یک جامعه شناس به ما بگویید در این شرایط چه کنیم؟ پاسخ من به این پرسش بسیار ساده است: زندگی کنید. چرا چنین پاسخ می دهم؟ معتقدم صرف زیستن بزرگترین و شگفت انگیز ترین موهبتی است که ما انسان ها از آن برخورداریم. ما در جهانیم تا بیش و پیش از هر چیز زندگی کنیم. این موهبت نیز تنها یک بار و در یک بازه زمانی کوتاه به نام " عمر" به ما داده شده است. تنها چیزی که در هیچ شرایطی حتی در دوران جنگ و بحران اقتصادی و بی نظمی سیاسی و ....نباید آن را از دست داد صرف زیستن است. آنچه بیش از هر چیز در هیاهوی جنگ و ویرانی اقتصادی و گرانی از بین می رود صرف توان زیستن و زندگی ماست: کارهای نکرده، دیدارهای نرفته، کتاب های نخوانده،معاشقه های نکرده، آرزوهای له شده، عشق های بیان نشده، هدیه های داده نشده، سخن های گفته نشده، محبت های نکرده، نیکوکاری های بر زمین مانده، و صد البته عمر رفته، مهمترین چیزهایی هستند که در این شرایط نابود می شوند. نباید زندگی روزمره را معطل جنگ و بحران اقتصادی ساخت.نباید اجازه داد این شرایط زندگی را برای ما ناممکن سازند.نباید در انتظار تحول بزرگی باقی ماند تا بعد از آن بتوانی زندگی کنی.هیچ تحول بزرگی، عظیم تر و بزرگتر از پایان یافتن زندگی و عمر ما نیست.تحول بزرگ همین از بین رفتن زندگی ما و معطل گذاشتن آن در دامنه فشارهای حاصل از بحران های سیاسی و اقتصادی است.تا می توان زندگی باید کرد.۲. ممکن است از من بپرسید مگر می شود زندگی روزمره را معطل جنگ و بحران اقتصادی نساخت؟ مگر می شود با اینهمه مشکل بخصوص مشکلات اقتصادی و خشونت سیاسی زندگی کرد؟پاسخ من به این سوالات بله است: بله می توان زندگی کرد.استدلال من ساده است. زندگی کردن مبتنی بر دو چیز است: الف.چرا زندگی کنیم و چه چیزی می تواند زندگی ما را معنادار سازد؟ و ب. چگونه زندگی کنیم تا بتوانیم در مقابل مشکلات دوام بیاوریم ؟ در پاسخ به اینکه چرا زندگی کنیم و چه چیزی می تواند زندگی ما را معنادار سازد رویکرد من این است که زندگی مثل یک کتاب شعر نیست که آن را خواند و معنای آن را بدست آورد.زندگی همچون تجربه ای زیسته است که باید به آن معنا بخشید و آن را معنادار ساخت. به عبارت دیگر، معنای زندگی بدست آوردنی نیست، بلکه ساختنی است. معنای زندگی چه برای مردمان یک جامعه در معنای عام آن و چه برای تک تک مردم، امری ساختنی است. در سطح جمعی باید بطور اجتماعی و اجتماعا زندگی را معنادار ساخت.در سطح فردی نیز هر فرد باید به زندگی خود معنا دهد: فردی ممکن است مراقبت از مادر پیرش را معنای زندگی خود بداند و دیگری عشق به فرزندانش یا تبدیل شدن به یک پزشک خوب. در سطح جمعی نیز می توان دوست داشتن وطن یا کمک کردن همگانی به همگان، یا مقاومت جمعی به امید آینده بهتر را تبدیل به معنای زندگی ساخت. ۳. اکنون ممکن است از من بپرسید چگونه می توان در شرایط بحرانی به فکر معنادار ساختن زندگی افتاد و اصولا در مقابل مشکلات دوام آورد و مقاومت کرد.پاسخ من این است که چگونگی زیستن مردمان یک جامعه همواره امری وابسته به شرایط اجتماعی است و اصولا شیوه زیستن مردمان یک جامعه چیزی جز یک برساخت خلاقانه توسط مردمان یک جامعه نیست که بیش و پیش از هر چیز در سازگاری با شرایط جامعه است.ما یک استاندارد ثابت برای چگونه زیستن نداریم. اگر روزی بهتر از امروز زیسته ایم یا رفاه بیشتر داشته ایم، امروز هم میتوانیم مبتنی بر شرایط موجود به بازتعریف زندگی خود بپردازیم و خلاقانه تداوم زندگی خود را ممکن سازیم و در عین حال در مسیر بهتر ساختن آن تلاش کنیم.ممکن است به من بگویید شما ما را دعوت به تداوم شرایط موجود میکنید؟ پاسخ من این است: هرگز. بحث من سازگار شدن با هر شرایطی نیست. آنچه می گویم " تضمین خلاقانه بقا زندگی" به امید خلق زندگی بهتر است. آنچه در این میان بر ما سخت میاید مبهم بودن زندگی جدید ما در شرایط بحرانی است که وزن سختی یک زندگی دشوار را دشوارتر می سازد. اینجا وظیفه و عملکرد متفکران به میان می آید. وظیفه جامعه شناس و متفکر این است که با تشریح نظم جدید حاکم شده بر زندگی مردم که حاصل تلاش خلاقانه آن ها برای تضمین بقا زندگیشان است به آنها بگوید که نظم جدید چه مختصاتی دارد و اکنون با وجود این مختصات چه امکان های جدیدی را می توان برای ایجاد تغییر در شرایط جستجو کرد و آنها را ممکن ساخت. ما در وضعیت فعلی همچون یک فرد مبتلا به روان رنجوری های شخصیتی هستیم که نیاز داریم روانکاو یا روانشناسی به ما بگوید وضعیت روانی ما چگونه است و چگونه می توانیم با فهم بهتر شرایط روانی خود، وضعیت درونی و روانی خود را مدیریت و نظم بخشی دوباره کنیم تا در نهایت تاب آوری روانی و سلامت روانی خود را بهبود بخشیم: باید روانکاوی