فصل اول(مقدمه)با تیمم بر خاک جمع شده بر روی پیش نویس کتاب هایی که هرگز منتشر نکرده ام، و اقتدا به س…
انتشار: 2026/08/02 15:41 UTCدریافت: 2026/08/15 00:48 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 00:48 UTC
فصل اول(مقدمه)با تیمم بر خاک جمع شده بر روی پیش نویس کتاب هایی که هرگز منتشر نکرده ام، و اقتدا به ساحت کمابیش مقدس حقیقت،می بایست بر جنازه ی آنچه زمانی خود مینامیدم نماز میت اقامه کنم.اسلحه ی من برای ورود به نبرد نا برابر مفاهیم، ذهن بیدادگر است، اما اسلحه کثیف می تواند در حیاتی ترین لحظه گیر کند و سرنوشت جنگ را به کل تغییر بدهد.پس باید این اسلحه را باز کرد..دل و روده اش را بیرون ریخت و بعد از تمیزکاری سرهم کرد، که اگر این مهم انجام نگیرد خلع سلاح به سمت دشمن رهسپار می شویم.حال بر خلاف نویسندگان و متفکران بیشماری که در طول تاریخ در عرض خاکریز ها کز کرده و کز خورده اند در خط مقدم این نبرد قهقرایی پرواز و به سرعت گلوله ها اعتماد خواهم کرد...چون دوستان، نویسنده ی راوی نمی تواند ناجی باشد، برای همین بنده سوژه بودن را انتخاب کرده ام، باید میش شد و قوزک پا به چنگک قصابی سپرد، سرو ته و وحشت زده خود را به چاقوی دسته زنجان قصاب هدیه داد، باید این درون آفت زده یکبار با چشم غیر مسلح سلاخی شود تا آنچه کاشته و هرگز برداشته نشد کشف گردد...امروز ارجح است بر فردا، این زخم تا خونش لخته نشده باید شسته و بسته شود وگرنه عفونت کرده و هر آنچه در من صدق کرد و هر بالقوه ای که می شد بالفعل شود را آلوده می کند.نویسنده بودن به خودی خود یک شکنجه آرام و کشنده اس، احساس میکنم یک نویسنده تمام روز و عمر خود را در اتاق تراپی سپری می کند، هر لحظه روانکاوی می شود و به آینه های بی شمار مشت می کوبد، سپس از پنجره ی آن اتاق نگاهی به دنیای بیرون می اندازد و هرچه که نظرش را جلب کند روایت می کند.اما این پنجره ی جادویی صرفا با تصاویر تزئین شده است، نویسنده باید صدا هارا حدس بزند، کلمه هارا بچیند و دیالوگ هارا انتخاب کند، پس همانطور که می توان حدس زد ابزار نویسنده تخیل اوست، اتاقی مملو از نمایشگر در چهار بر آن که ضمیر ناخودآگاه خروجی اش را برمی گزیند!پس چگونه می توان به جای دیگران گفت و شنید و خندید و گریست و بوسید وقتی برای این اعمال در ذهن خود قضاوتی انجام نشده و از فیلتر وجدان رد نشده است؟اما این دفعه بدجوری دل را به دریا زده ام تا شاید مجبور نباشم در آینده دریایی نادیده گرفته شده را به دل بزنم..حال من میخواهم راوی همان اتاق تراپی باشم، یکی از خود های خودم را روانکاوی و هیپنوتیزم کرده و آنچه دیده می شود را مرقوم نمایم...این یک خودکشی احساسی است، اما بسیار اهمیت دارد، البته شاید هم نداشته باشد اما سرم را پر کرده است، آنقدر که وقتی شب ها می جوشد از چشمانم سر ریز می کند و بی اطلاعان عالم آن را اشک می نامند!باورتون می شود؟ اشک؟این توهین آمیز است، غم های مردانه و جان دار هرگز منتهی به اشک نمی شوند، غم های حسابی با معجون سکوت و تنهایی تسکین می یابند...یا شاید دردناکتر باشد، همانطور که کارگری گفت:اشک های یک مرد در خلال عرق های زحمتش گم می شوند..!به نظرم شاید افسانه ی «مرد ها گریه نمی کنند» از این دو نظریه نشئات گرفته باشند.اما باری به هر جهت آنچه از چشمانم سر ریز می شود اشک نیست..آری دوستان، تفاوت این دو این است که غم گذشته سرریز می کند و غم آینده سرازیر می شود.حال سقوط می کنم در آن چاهی که به آن عروج کرده بودم..همزمان نجوایی از دور...لالایی یک دختر در گوش هایم که شنیده شد اما شاید وقت آن رسیده باشد دیده شود،در خیمه ی شب، آن هنگام که شهوت وصال آبستن جنین درد شد..چگونه است که برای رسیدن به اعماق این چاه و سقوط کردن باید تلاش کنم؟ وا مصیبتا! چگونه روزی در آنچنان خلا شادمانی زیست می کردم که حال در هر ارتفاعی به سمت آن شیرجه بزنم جاذبه ای ندارد؟بایستی تا حضرت عزرائیل را اتفاقی ملاقات نکرده ام جام شوکرانی از جوهر به این دفتر سفید و بی پناهِ خاک خورده بخورانم..تا شاید از شر این تعصب پوشاننده خلاص شود.یاس مغروق نفسی است که در سینه زمان حبس شده اما صاحب آن نفس سالهاست خودکشی شده است..یاس مغروق سوژه ای معلق در گرد و خاک عصیان توهم و قتل واقعیت است..می خواهم بگویم این عریضه عارضه ی یک تقلاست، کشمکش دو تصمیم با خروجی های کاملا متفاوت..اینکه من یاس مغروق را تعریف میکنم یا او قرار است معرف من باشد؟بیشتر شبیه آن است که یک شهر درب ندامتگاه خود را باز کند، وقت روبه رو شدن با نتایج عقاید است..باید دید این جامعه چه پرورانده است، چه خواهد شد اگر جانی ها و مجرم های در بند از جامعه ی خود شکایت کنند؟@mokhabat | مخبط