
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 21 نمونه پست · پوشش داده: 2026/08/02 تا 2026/08/10
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
مرا از بوته ام برچین نیازی نیست بر ریشه چرا که آب نمی خواهم اگر مغروق تو باشممرا صد تیکه کن جانان.. خیالی نیست از تیشه اگر صد مرتبه بیشتر بازم معشوق تو باشم!! @mokhabat | مخبط
در بی کسی افتاده ام دست از من گیر یا دستم گیراین انتخابش با تو استگویی قصدم چیست جز تو قصدم نیست..! @mokhabat | مخبط
با هر تابش تو یک تپش متولد می شود،تو قول هر روز طلوع کردنت را نگه دار بالاخره من هم بهار خواهم شد.. @mokhabat | مخبط
در چشم های جادویی او غیر ممکنِ اختلاط تصویر من مغموم با عشق ممکن و منعکس می شود... @mokhabat | مخبط
نگاهم دوخته شد به نگاهت عجب خیاطیه این عشقشیرین کامم از شهد اشکتعجب حلواییه این عشقاین قایق میل ساحل نداردعجب دریاییه این عشقتورو دیدم و خودمو گم کردم عجب بلواییه این عشق@mokhabat | مخبط
از تو بنوشم یک عمر مستی است در تو بمیرم یک عمر هستی است @mokhabat | مخبط
آیا او پژواک دعای من از طاق نم گرفته ی آسمان است؟یا قرعه ی تصادفی از دنیای الگوریتم وقایع؟در حالت نخست حق من و در حالت دوم سهم من است.. آثار این دو متفاوت هستند، اگر یار تو حق توست منتظر خوشبختی باش و اگر یار سهم تو از دنیاست صرف داشتنش را خوشبختی تلقی کن و آنقدر زیر آب فریاد نکش!! @mokhabat | مخبط
این جامعه را با جامه ی عقلانیت بزک نکنید،جز بردگی غریزه به تن این ها نمی آید..! @mokhabat | مخبط
در بند نمیگیری منو در بر می گیری از سر باز نمیکنی که از سر میگیری... @mokhabat| مخبط
عدالت، شاه ماهی مفاهیم انتزاعی بشر است،غالب جنگ ها و مرگ ها و رنج ها نه برای ایجاد عدالت بلکه برای حفظ ناعدالتی است..این مفهوم وعده ای برای حفظ بی عدالتی است، تاریخ معلم است صف مخدر استتاریخ در صف ها شکل گرفت و درس شد درحالیکه مُقَسِم مقصر است..! @mokhabat | مخبط
@Mokhabat | مخبط
برخی انسان ها در زندگی حکم اما را دارند،نقطه اتصال مقولات زندگی ما،خط بطلان بر لفظ مصلحتی برای رسیدن به اصلاح بزرگ.. هرچه قبل ایشان بوده ارزش خود را از دست داده و هرچه بعدشان آمده قریب به مضمون است..! @mokhabat | مخبط
گریه در مواجه با غم است،ما که با آن در همزیستی هستیم به سکوتی آلوده به نا امیدی بسنده می کنیم.. @mokhabat | مخبط
برگ هام رو باد برد و موند ریشه بفرما این ریشه و این تیشه اتاقم رو گرفته مه انقدر که.. صبح گردنه سیاه بیشه! @mokhabat | مخبط
شاید به پیش رفتن دروغی بیش نباشد،ماهیت زندگی گشتاور اصطحلاک است و پیر میکند، مانند عقربه های ساعت که جلو نمیروند و دور خود می چرخند، کاش ظاهر ما نیز نماد باطن ما باشد،این موهای سپید و خط های صورت گواهی پیشرفت چیزی در داخل ذهن را بدهند و الا وجود یک ساعت در دنیایی که به پایان رسیده ضرورتی ندارد، چیزی را نشان نمی دهد و می تواند بیهوده نچرخد!@mokhabat | مخبط
چشمات ستاره اندبسیار دور و بسیار کم سو معنای عشق به من رو تبادر می کنند،اما شاید سال ها پیش این نگاه تابیده شده و الان به من رسیده،زمانیکه شاید قابل دوست داشتن بودم...! @mokhabat | مخبط
این جام شهادت داد، این عقل شهید توستاین شب شهادت داد این مرد قتیل توستدر صبح لبخندت جانم ز گور برخواستدر دل قیامت شد، آن از نفیر توست@mokhabat | مخبط
فصل اول(مقدمه)با تیمم بر خاک جمع شده بر روی پیش نویس کتاب هایی که هرگز منتشر نکرده ام، و اقتدا به ساحت کمابیش مقدس حقیقت،می بایست بر جنازه ی آنچه زمانی خود مینامیدم نماز میت اقامه کنم.اسلحه ی من برای ورود به نبرد نا برابر مفاهیم، ذهن بیدادگر است، اما اسلحه کثیف می تواند در حیاتی ترین لحظه گیر کند و سرنوشت جنگ را به کل تغییر بدهد.پس باید این اسلحه را باز کرد..دل و روده اش را بیرون ریخت و بعد از تمیزکاری سرهم کرد، که اگر این مهم انجام نگیرد خلع سلاح به سمت دشمن رهسپار می شویم.حال بر خلاف نویسندگان و متفکران بیشماری که در طول تاریخ در عرض خاکریز ها کز کرده و کز خورده اند در خط مقدم این نبرد قهقرایی پرواز و به سرعت گلوله ها اعتماد خواهم کرد...چون دوستان، نویسنده ی راوی نمی تواند ناجی باشد، برای همین بنده سوژه بودن را انتخاب کرده ام، باید میش شد و قوزک پا به چنگک قصابی سپرد، سرو ته و وحشت زده خود را به چاقوی دسته زنجان قصاب هدیه داد، باید این درون آفت زده یکبار با چشم غیر مسلح سلاخی شود تا آنچه کاشته و هرگز برداشته نشد کشف گردد...امروز ارجح است بر فردا، این زخم تا خونش لخته نشده باید شسته و بسته شود وگرنه عفونت کرده و هر آنچه در من صدق کرد و هر بالقوه ای که می شد بالفعل شود را آلوده می کند.نویسنده بودن به خودی خود یک شکنجه آرام و کشنده اس، احساس میکنم یک نویسنده تمام روز و عمر خود را در اتاق تراپی سپری می کند، هر لحظه روانکاوی می شود و به آینه های بی شمار مشت می کوبد، سپس از پنجره ی آن اتاق نگاهی به دنیای بیرون می اندازد و هرچه که نظرش را جلب کند روایت می کند.اما این پنجره ی جادویی صرفا با تصاویر تزئین شده است، نویسنده باید صدا هارا حدس بزند، کلمه هارا بچیند و دیالوگ هارا انتخاب کند، پس همانطور که می توان حدس زد ابزار نویسنده تخیل اوست، اتاقی مملو از نمایشگر در چهار بر آن که ضمیر ناخودآگاه خروجی اش را برمی گزیند!پس چگونه می توان به جای دیگران گفت و شنید و خندید و گریست و بوسید وقتی برای این اعمال در ذهن خود قضاوتی انجام نشده و از فیلتر وجدان رد نشده است؟اما این دفعه بدجوری دل را به دریا زده ام تا شاید مجبور نباشم در آینده دریایی نادیده گرفته شده را به دل بزنم..حال من میخواهم راوی همان اتاق تراپی باشم، یکی از خود های خودم را روانکاوی و هیپنوتیزم کرده و آنچه دیده می شود را مرقوم نمایم...این یک خودکشی احساسی است، اما بسیار اهمیت دارد، البته شاید هم نداشته باشد اما سرم را پر کرده است، آنقدر که وقتی شب ها می جوشد از چشمانم سر ریز می کند و بی اطلاعان عالم آن را اشک می نامند!باورتون می شود؟ اشک؟این توهین آمیز است، غم های مردانه و جان دار هرگز منتهی به اشک نمی شوند، غم های حسابی با معجون سکوت و تنهایی تسکین می یابند...یا شاید دردناکتر باشد، همانطور که کارگری گفت:اشک های یک مرد در خلال عرق های زحمتش گم می شوند..!به نظرم شاید افسانه ی «مرد ها گریه نمی کنند» از این دو نظریه نشئات گرفته باشند.اما باری به هر جهت آنچه از چشمانم سر ریز می شود اشک نیست..آری دوستان، تفاوت این دو این است که غم گذشته سرریز می کند و غم آینده سرازیر می شود.حال سقوط می کنم در آن چاهی که به آن عروج کرده بودم..همزمان نجوایی از دور...لالایی یک دختر در گوش هایم که شنیده شد اما شاید وقت آن رسیده باشد دیده شود،در خیمه ی شب، آن هنگام که شهوت وصال آبستن جنین درد شد..چگونه است که برای رسیدن به اعماق این چاه و سقوط کردن باید تلاش کنم؟ وا مصیبتا! چگونه روزی در آنچنان خلا شادمانی زیست می کردم که حال در هر ارتفاعی به سمت آن شیرجه بزنم جاذبه ای ندارد؟بایستی تا حضرت عزرائیل را اتفاقی ملاقات نکرده ام جام شوکرانی از جوهر به این دفتر سفید و بی پناهِ خاک خورده بخورانم..تا شاید از شر این تعصب پوشاننده خلاص شود.یاس مغروق نفسی است که در سینه زمان حبس شده اما صاحب آن نفس سالهاست خودکشی شده است..یاس مغروق سوژه ای معلق در گرد و خاک عصیان توهم و قتل واقعیت است..می خواهم بگویم این عریضه عارضه ی یک تقلاست، کشمکش دو تصمیم با خروجی های کاملا متفاوت..اینکه من یاس مغروق را تعریف میکنم یا او قرار است معرف من باشد؟بیشتر شبیه آن است که یک شهر درب ندامتگاه خود را باز کند، وقت روبه رو شدن با نتایج عقاید است..باید دید این جامعه چه پرورانده است، چه خواهد شد اگر جانی ها و مجرم های در بند از جامعه ی خود شکایت کنند؟@mokhabat | مخبط
قسمتی از مقدمه کتاب «یاس مغروق» که در درست تالیف است امشب برای جاماندگان در مخبط به پاس وفاداری ایشان قرار داده خواهد شد،عزیز ترین و فاخر ترین مولد قلم من تا به امروز... امیدوارم روزی مخبط به شکوهی بیش از پیش بازگردد❤️
Now is 28تولدت مبارک سام ❤️
گذران عمر را نظاره گری؟ شگفت انگیز و غم انگیز متبادر می شود به قلب خسته.. تولد یک مکث کوتاه بیست و چهار ساعته برای تلنگر گذر زمان است، برای واکاوی تغییرات..منبری برا تمجیدات یا تحقیرات احتمالی.. یک نیشگون دردناک به ذهن عادت کرده به روزمرگی، روزی خاص نیست،…Now is 28