فصل آرام زندگی بی شک کودکیِ شلوغمان بوده سنگ و گنجشک بیبرو برگرد اتّفاقِ بلوغمان بوده دُنکیشوت…
انتشار: 2026/07/23 19:53 UTCویرایش: 2026/08/01 00:07 UTCدریافت: 2026/08/15 04:43 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 04:43 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — شعرآورد
شما که مردهپرستید آدمید آیا؟!هنوز سمت خدای جهنّمید آیا؟هنوز از قِبَلِ کسب و کار ذیالحجّهدچار تفرقههای مُحرّمید آیا؟به یُمن آبیِ عشق از گلوله سرختریمهلاک زردی صفرا و بلغمید آیا؟درخت میشکنید و تبر میافرازیدبر این روالِ موقّت مصمّمید آیا؟منی که شاهِ سکوتم هنوز گمنامم!شما شناسِ مشاهیر عالَمید آیا؟ستارههای غیور از همیشه بیشترندبرای یک شبِ بیماه هم کمید آیا؟به آبروی تغزّل مقدّمَم بر مرگشما بر اینهمه بیجان مقدّمید آیا؟برای شادیِ گنجشگها گلوله شدیدبرای مردن یک جغد ماتمید آیا؟!خدای معجزهزا هم عقیمتان شدهاستشما و نرّهِی ابلیس با همید آیا؟شما که حجلهنشینِ حرامیان شدهایدحلالِ حضرت لیلی و مریمید آیا؟رسیده وقت خزیدن به گوشههای فراربرای ضربت تقدیر محکمید آیا؟منی که ماهپرستم از آدمی دورم!شما که ماهستیزید آدمید آیا؟!محسن آریا@mohsenaaria
بیاحتساب سود و زیان آمدی رفیقچه مفت رفتی و چه گران آمدی رفیق!رفتی به تنگنای مصاریع بد قِلِقبا بیتهای نغز و روان آمدی رفیقدنیا فدای گوشهی بالَت کبوترم!با برگ رازقی به دهان آمدی رفیقلرز هزار زلزلهی کهنه با منستبا چشمگوشهای نگران آمدی رفیقدر قلب این کویر فقط سنگ و قهر بودباران زد و شکوفهزنان آمدی رفیققابی بدون منظره بودم، کبودِ محض!با رنگهای پر هیجان آمدی رفیقسرخورده بودم از قفسِ مرگ و زندگیبا اسم رمز هر دو جهان آمدی رفیققافِ من استعارهترین نبضِ کوه بودققنوسوار با ضربان آمدی رفیقدانستی اقتدار بهاران شکسته استدر قالب شُکوه خزان آمدی رفیق کابوس سربهمُهر تو لالست لالِ لال!ای رازِ بیزبان! به زبان آمدی رفیقای اتفاق خوب نیفتاده ای محال!در ناگهانِ هر دویمان آمدی رفیقاندوهگاه عشق گذرگاه مردنستبا ازدیاد درد به جان آمدی رفیق!دل مهد آتشیست که خاکسترش شدیمای پادشاه سوتهدلان! آمدی رفیق!محسن آریا@mohsenaaria
و من در اوج تنهایی از آدمها نمیترسماز افتادن درون خالی دریا نمیترسمهر از گاهی در آغوشی بهخود لرزیدهام هرچنداز آوار صراط و لرزش عقبا نمیترسمخدایان از دروغ ندبه در دیوار میترسندمن اما از سقوط مسجدالاقصی نمیترسمهنوز از شبچرانیهای عشق آزردهام امااز این جرثومهی دیرین و پابرجا نمیترسم کهنميراثِ بیرحمی زمستانوار میتازدبهارآلودم از عفریتهی یلدا نمیترسم!من از بدو تولد عشق را با درد ورزیدمکه از تُفخندههای عمرِ سربالا نمیترسمسرودی مملو از دلپارههای آتش و آهمسکوتاندوهم از فوّارهی هورا نمیترسمشعور سرخ خورشیدم بر آب و سنگ و آیینهکه از شعر سیاه و جهلِ بوطیقا نمیترسمدر اقلیم شب و سایه پلنگ از ماه میترسدتو آن ماهی! من از نادیدهی فردا نمیترسممرامم مردنی زیباست مانند بتی زنده!که از تشییع ربّالنوع نامیرا نمیترسماز استثنا شدن در جنگ شب با روز میترسماز استیلای شیطان آخرالدنیا نمیترسمجهان مفتون ققنوسیست دلبسته به خاکستر!و من گاهی ازاین تهدید نامردانه میترسم!محسن آریا@mohsenaaria
مرا که اینهمه لالم به یک دهان برسانیدسکوت یکتنهام را ملالنامه بدانیدشما که پارهنویسانِ گورخانهی شعرید سپردهام کفنم را به شش جهت بدرانیدولی به باطنِ عریانیام حجاب نبندیدپس از صراط هزارم مجدداً بدوانید دروغِ 'راستنگفتن' زبالهدان الفباستتفالههای غزل را به سمت چپ بتکانیدکمان و دار و تبر هر سه اشتباهِ درختندستارهای که منم را به سمت ماه برانیدشبست و سیلِ گلوله به قلبِ شهر رسیدهکسی قنوت گرفته بدون شک که همانید!جناح جاهلهها را به فتح غار کشاندیدبرای جهلِ مُرکَّب معلّمانِ جهانید!مزخرفاتِ هوا را به سمع چاه رساندیدبرای ذکر حقیقت همیشه چالهدهانید!قرار ما و شما روبهروی جوخهی آتش!وضوی مرگ بگیرید و ماشه را بچکانید!اگر نسیم خیابان مخاطرات جنونستتمام توفانها را به سمت من بوَزانیدشما که شعبدهبازان اشک و خون و گناهیدبرای رحمت شیطان دعای ندبه بخوانیددوباره باران آمد! هوا هوای سکوتستپرندههای قفس را به آسمان بپرانید!نمیتوانم از ابر بلا غزل بسرایمشما و حضرت باران خدا کند بتوانیدمرا که آدمِ پسکوچههای جنگ و گریزمتو را قسم به خیابان از این خدا برهانیدشبی که نعش پلنگ از غریق برکه درآیدبه خونبهای ستاره کنار ماه بمانید..محسن آریا@mohsenaaria
من فقط آوار برمیدارم از روی خودمسنگ میاندازم از سوی شما سوی خودم!دلخوشیهای روانآشوبِ ناماندوه رامینشانم قعر دلتنگیِ پستوی خودمواژهبازی میکنم در خلسهی وحی و نبوغمیتراشم شعر را با تیغ جادوی خودموزن دنیا در تعادل با منست و رنجهاممیکِشم جور خدا را با ترازوی خودم!آن توئی! قابی سکوتآلود در آغوش ماهاین منم! ردِّ اَبَرخنجر بر ابروی خودم رستمم! تنهاتر از مشرق در اقلیم غروب!رخش را هُل میدهم تا برج و باروی خودم میکشانم سایهها را گوشهی دیوارهامیکِشم تصویرشان را روی بازوی خودم غار عشقآوار را خوابیدهام ققنوسواردیدهام خفاشها را ذیلِ سوسوی خودمآب با من نسبتی دارد که آبی با کبودجرعهای از رنج دریا زیر پاروی خودمای شیاطینی که زنبورانه لشکر میکشید!لشکری آماده دارم توی کندوی خودمبسکنید این لودگیهای شرابآلود رامستِ بویی نیستم من مستم از بوی خودم!قو اگر باشید میفهمید آواز مرادر جهان قویی نمانده جز من و قوی خودمیک نفر خاموش در من شعر میگوید تو راتا ابد مدیون اویم "او" همان اوی خودم!محسن آریا@mohsenaaria