تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 04:43 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
و شعرشرح سکوتیست بین ماه و درخت.....آیدی شخصی:@mohsen_aaria
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 11 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
شما که مردهپرستید آدمید آیا؟!هنوز سمت خدای جهنّمید آیا؟هنوز از قِبَلِ کسب و کار ذیالحجّهدچار تفرقههای مُحرّمید آیا؟به یُمن آبیِ عشق از گلوله سرختریمهلاک زردی صفرا و بلغمید آیا؟درخت میشکنید و تبر میافرازیدبر این روالِ موقّت مصمّمید آیا؟منی که شاهِ سکوتم هنوز گمنامم!شما شناسِ مشاهیر عالَمید آیا؟ستارههای غیور از همیشه بیشترندبرای یک شبِ بیماه هم کمید آیا؟به آبروی تغزّل مقدّمَم بر مرگشما بر اینهمه بیجان مقدّمید آیا؟برای شادیِ گنجشگها گلوله شدیدبرای مردن یک جغد ماتمید آیا؟!خدای معجزهزا هم عقیمتان شدهاستشما و نرّهِی ابلیس با همید آیا؟شما که حجلهنشینِ حرامیان شدهایدحلالِ حضرت لیلی و مریمید آیا؟رسیده وقت خزیدن به گوشههای فراربرای ضربت تقدیر محکمید آیا؟منی که ماهپرستم از آدمی دورم!شما که ماهستیزید آدمید آیا؟!محسن آریا@mohsenaaria
بیاحتساب سود و زیان آمدی رفیقچه مفت رفتی و چه گران آمدی رفیق!رفتی به تنگنای مصاریع بد قِلِقبا بیتهای نغز و روان آمدی رفیقدنیا فدای گوشهی بالَت کبوترم!با برگ رازقی به دهان آمدی رفیقلرز هزار زلزلهی کهنه با منستبا چشمگوشهای نگران آمدی رفیقدر قلب این کویر فقط سنگ و قهر بودباران زد و شکوفهزنان آمدی رفیققابی بدون منظره بودم، کبودِ محض!با رنگهای پر هیجان آمدی رفیقسرخورده بودم از قفسِ مرگ و زندگیبا اسم رمز هر دو جهان آمدی رفیققافِ من استعارهترین نبضِ کوه بودققنوسوار با ضربان آمدی رفیقدانستی اقتدار بهاران شکسته استدر قالب شُکوه خزان آمدی رفیق کابوس سربهمُهر تو لالست لالِ لال!ای رازِ بیزبان! به زبان آمدی رفیقای اتفاق خوب نیفتاده ای محال!در ناگهانِ هر دویمان آمدی رفیقاندوهگاه عشق گذرگاه مردنستبا ازدیاد درد به جان آمدی رفیق!دل مهد آتشیست که خاکسترش شدیمای پادشاه سوتهدلان! آمدی رفیق!محسن آریا@mohsenaaria
و من در اوج تنهایی از آدمها نمیترسماز افتادن درون خالی دریا نمیترسمهر از گاهی در آغوشی بهخود لرزیدهام هرچنداز آوار صراط و لرزش عقبا نمیترسمخدایان از دروغ ندبه در دیوار میترسندمن اما از سقوط مسجدالاقصی نمیترسمهنوز از شبچرانیهای عشق آزردهام امااز این جرثومهی دیرین و پابرجا نمیترسم کهنميراثِ بیرحمی زمستانوار میتازدبهارآلودم از عفریتهی یلدا نمیترسم!من از بدو تولد عشق را با درد ورزیدمکه از تُفخندههای عمرِ سربالا نمیترسمسرودی مملو از دلپارههای آتش و آهمسکوتاندوهم از فوّارهی هورا نمیترسمشعور سرخ خورشیدم بر آب و سنگ و آیینهکه از شعر سیاه و جهلِ بوطیقا نمیترسمدر اقلیم شب و سایه پلنگ از ماه میترسدتو آن ماهی! من از نادیدهی فردا نمیترسممرامم مردنی زیباست مانند بتی زنده!که از تشییع ربّالنوع نامیرا نمیترسماز استثنا شدن در جنگ شب با روز میترسماز استیلای شیطان آخرالدنیا نمیترسمجهان مفتون ققنوسیست دلبسته به خاکستر!و من گاهی ازاین تهدید نامردانه میترسم!محسن آریا@mohsenaaria
مرا که اینهمه لالم به یک دهان برسانیدسکوت یکتنهام را ملالنامه بدانیدشما که پارهنویسانِ گورخانهی شعرید سپردهام کفنم را به شش جهت بدرانیدولی به باطنِ عریانیام حجاب نبندیدپس از صراط هزارم مجدداً بدوانید دروغِ 'راستنگفتن' زبالهدان الفباستتفالههای غزل را به سمت چپ بتکانیدکمان و دار و تبر هر سه اشتباهِ درختندستارهای که منم را به سمت ماه برانیدشبست و سیلِ گلوله به قلبِ شهر رسیدهکسی قنوت گرفته بدون شک که همانید!جناح جاهلهها را به فتح غار کشاندیدبرای جهلِ مُرکَّب معلّمانِ جهانید!مزخرفاتِ هوا را به سمع چاه رساندیدبرای ذکر حقیقت همیشه چالهدهانید!قرار ما و شما روبهروی جوخهی آتش!وضوی مرگ بگیرید و ماشه را بچکانید!اگر نسیم خیابان مخاطرات جنونستتمام توفانها را به سمت من بوَزانیدشما که شعبدهبازان اشک و خون و گناهیدبرای رحمت شیطان دعای ندبه بخوانیددوباره باران آمد! هوا هوای سکوتستپرندههای قفس را به آسمان بپرانید!نمیتوانم از ابر بلا غزل بسرایمشما و حضرت باران خدا کند بتوانیدمرا که آدمِ پسکوچههای جنگ و گریزمتو را قسم به خیابان از این خدا برهانیدشبی که نعش پلنگ از غریق برکه درآیدبه خونبهای ستاره کنار ماه بمانید..محسن آریا@mohsenaaria
من فقط آوار برمیدارم از روی خودمسنگ میاندازم از سوی شما سوی خودم!دلخوشیهای روانآشوبِ ناماندوه رامینشانم قعر دلتنگیِ پستوی خودمواژهبازی میکنم در خلسهی وحی و نبوغمیتراشم شعر را با تیغ جادوی خودموزن دنیا در تعادل با منست و رنجهاممیکِشم جور خدا را با ترازوی خودم!آن توئی! قابی سکوتآلود در آغوش ماهاین منم! ردِّ اَبَرخنجر بر ابروی خودم رستمم! تنهاتر از مشرق در اقلیم غروب!رخش را هُل میدهم تا برج و باروی خودم میکشانم سایهها را گوشهی دیوارهامیکِشم تصویرشان را روی بازوی خودم غار عشقآوار را خوابیدهام ققنوسواردیدهام خفاشها را ذیلِ سوسوی خودمآب با من نسبتی دارد که آبی با کبودجرعهای از رنج دریا زیر پاروی خودمای شیاطینی که زنبورانه لشکر میکشید!لشکری آماده دارم توی کندوی خودمبسکنید این لودگیهای شرابآلود رامستِ بویی نیستم من مستم از بوی خودم!قو اگر باشید میفهمید آواز مرادر جهان قویی نمانده جز من و قوی خودمیک نفر خاموش در من شعر میگوید تو راتا ابد مدیون اویم "او" همان اوی خودم!محسن آریا@mohsenaaria
دستور از مراتب بالا گرفتهبودتیری به سوی حضرت عنقا گرفتهبودچتری مهیب بر سر باران کشیدهبود ابری خفیف جانب صحرا گرفتهبودحتی از آفتابپرستندگانِ کورپیمان برای روز مبادا گرفته بوددر راستای خوابِ درختانِ بیبهارکابوسوار وجههی رویا گرفتهبودبا فنِّ رنگبندیِ پاییز میفریفتآبان سراغ وعدهی یلدا گرفته بود!آنروزها ستارهکشی هم رواج داشتشب بود و ماه جبههی حاشا گرفتهبودشیران بدون نعره پلنگان بدون وحشجنگل تمام جُربُزهها را گرفتهبودپشت بهشت رو به خدا قصه مینوشتاوراد شوم شکل معما گرفتهبودشمشیر در غلاف و احادیث بر خلاف!انگار شورِ رجعت عیسی گرفته بوداو از شکاف کعبهی ممنوعه دیده بودشیطان عزای مردن عُزّیٰ گرفتهبودقبل از نزول معجزه ترک جهاد کرداو که هزار جام مطلّا گرفتهبود!از بس به سادهلوحی مجنون وقوف داشتفتوا برای کشتن لیلا گرفتهبودظلمی بدونِ حاشیه عدلی بدون متنبا تازیانه ژست مدارا گرفتهبوددر شاهراهِ گیج پناهندههای عرشدجّال را به جای مسیحا گرفتهبودما بندههای قرن خدامُردهایم و بستندیس زنده قالب میرا گرفتهبود!آن اژدهای مرده مرا هم شکار کرد قلّاب بوی ماهیِ دریا گرفتهبود!در ناگهانِ اینهمه رنج جهانشمولیک 'اتفاق' حکم مجزّا گرفته بودچیزی درون کالبدم جاودانه شداو عشق بود گوشهی مأوا گرفتهبود!از درک مرگ سرخ حذر کن فروید همادراک را به معنیِ معنا گرفتهبود!!محسن آریا@mohsenaaria
فصل آرام زندگی بی شککودکیِ شلوغمان بودهسنگ و گنجشک بیبرو برگرداتّفاقِ بلوغمان بودهدُنکیشوت قاتل بروسلی بود!از من انکار از خودش اصراریاد تو شرّ مطلقست ای عشقسایهات را به تیر باید زدشقّی از هیچ و شقّی از پوچيشیخ و شیطان شقوقمان بوده!یاد آن ماه و آن درخت بخیرای تبردار خوابی یا بیدار؟فیلسوفانه عشق ورزیدیمبا همه شاعرانه تا کردیمدختر بیحیای همسایهقهرمانش فروغمان بوده!از امیریه تا پل تجریشمسجد شاه در دل بازار!ریشهها بی درخت گمراهند ماهِ بی کهکشان نمیخواهیمکشتههای مسیر سنگآجینموردی بر وثوقمان بودهمتن سیگار و دود ناخواناناجوانمردِ قهرمانآزار!ما اسیران آسمان بودیمذیلِ توبه نماز میخواندیمقتلِ بابابزرگِ عزرائیلاعتراف دروغمان بوده!تیر و شمشیر و بهمن و شلاقخون نسلی چکیده بر دیواربی صداتر از ابر باریدیمراست مثل جنازه خوابیدیمسادهلوحیِ گردن و خنجربدترین نوع یوغمان بوده!هیئتِ گندههای شهر گناه!یا ابوالهول یا ابالکفّار!شرِّ خیّرنما هویدا شدفصل قحطی و بمب و خاگینهاسممان را به خودکشی بردندرگزنی در عروقمان بوده!ای مهاجر به خطهات برگردخانه در آستانهی آوار رو به قبله قصیده میگفتیموحی آمد غزلنویس شدیمعلت مرگ واژهها در متننشتِ سمّ از نبوغمان بوده!!از ابرقو به شانگهای سلاماز پیاده به یک اَبَرسردار!سکتهها را به جملهها بردیملالها را به حرف آوردیمآن گلاویزِ حلقه بر اندامشک ندارم حقوقمان بوده!تکّهای از مرا نیاوردندهیچ عضوی نمانده از مرداربا یهوداترین مسلمانهابا مسیحاترینِ بوداهاچپّه کردیم و راست گفتنماننقطهچینهای بوقمان بوده!ترمزی که نمیگرفت گرفت!ترکمانی هنوز بی افسار...محسن آریا@mohsenaaria
تیر من باز خطا رفت به سویم برگشتحجمی از زهر به خالیِ سبویم برگشتجرعهای نیشتر از بوسهی عقرب بر لبقَمَری نحستر از جنگ به رویم برگشتچشمهای رگبهرگ از گور خدایان جوشیدخون دلماندهی مرداب به جویم برگشت!عشق بیچارگیام بود و دلم پارگیاش!بیسراسیمگی از قصد رفویم برگشتردّ من را به زوایای خیالش زدهبودمثل یک گرگ رَکَبخورده به بویم برگشت!درد را ترجمه میکرد به شعرآشوبیصلحجو رفت ولی عربدهجویم برگشت!قبلهی امّت قربانشدگانش چپ شدبتِ بیبتّه به بطلان وضویم برگشت!او که رنجآوریاش بوی رفاقت میدادعاشقم ماند ولی رفت و عدویم برگشتناگهان زور خیابان به بيابان چربیدلهجهای فاش به اسرار مگویم برگشتپدرم را به برادرکشی یاری کردندثمرِ توبه به اولاد عمویم برگشتچه بهاری که به ترکیب زمستان پیوستوه چه برفی که سرانجام به مویم برگشت!تیر او از دل شب بر دل خورشید نشستتیر من باز خطا رفت به سویم برگشت!محسن آریا@mohsenaaria
قصاصِ بوسهی ناعاشقانه یعنی جنگ!تقاصِ قهرِ زمین از زمانه یعنی جنگتو آبرویِ منی ای زبانِ نامعنا!سکوت کردنِ ناعادلانه یعنی جنگتجاوزیست عمومی نفوذ آتش و سنگکه کوهپارهی آتشدهانه یعنی جنگمجادلات غزلگریههات میفرمودکه قهر و آشتیِ بی بهانه یعنی جنگنخواه کمتر از آتشپرندهها باشموفور شعله و محوِ زبانه یعنی جنگحروف مستتری دارد اسم اعظمِ عشقدفینهای که ندارد نشانه یعنی جنگ!توانِ سایهستیز تو صلحِ پرچمهاستمهار کردنت ای پیشرانه یعنی جنگنباش نامهی چنگیز بعدِ پارهشدنکه ترجمانِ شبی ناگهانه یعنی جنگ!تو را قسم به بلندای کوه امینم باشعقاب خستهی بیآشیانه یعنی جنگ!بهای جاذبهات ای ستاره تنهاییستفرار ماه از این آسمانه یعنی جنگ غروب کردیام از انتهای رستاخیزطلوع کردن از این آستانه یعنی جنگ!تو خوشتبارترین شاخه در سجلِّ منیبدونِ ریشهدواندن جوانه یعنی جنگ!پناهِ کوچهی بنبست دنجِ خورشیدستحضورِ ماه در انبار خانه یعنی جنگ!صدایت آیهی دریا دلت توازنِ موجخراشِ خُرده نُتی ناشیانه یعنی جنگ!بدونِ ریتم بلورین و نرمههای غزلتبانیِ ملودی و ترانه یعنی جنگ!خودم در آخرِ این عاشقانه میمیرمگلوله و تبر و تازیانه یعنی جنگ!خودت از آبیِ بی آسمان نفهمیدی؟!که صلح دائم خاورمیانه یعنی جنگ!محسن آریا@mohsenaaria