⭕️ سقوط در تنهایی، طلوع در آیسییو#داستانک زندگی از مسیر یکنواخت خودش هم گذشته بود و به جاهای باری…
انتشار: 2026/07/22 10:57 UTCدریافت: 2026/08/15 03:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:25 UTC
⭕️ سقوط در تنهایی، طلوع در آیسییو#داستانک زندگی از مسیر یکنواخت خودش هم گذشته بود و به جاهای باریکتری میرسید. دیگر ادامه دادنِ چنین زندگیای برایم میسر نبود. پایم را توی یک کفش کرده بودم که الا و بلا طلاق؛ آن هم با یک دختر چهار ساله و یک پسر نهساله که قربانی این جدایی میشدند. حال و حوصله هیچکس را نداشتم. پرویز مرا خوب میشناخت و خوب هم میدانست که اینهمه ادا و اطوارِ من، راهی به جایی نخواهد برد. میدانست که اگر بالا بروم و پایین بیایم، خواسته من شدنی نیست. بیچاره فقط داشت تحملم میکرد. نمیدانستم چه بکنم؛ فقط با چشم خودم میدیدم که روزگارم سیاه شده است. البته نه فقط روزگار من، بلکه کل خانواده. هیچچیز مثل سابق حالم را خوب نمیکرد؛ حتی کار در بیمارستان و مراقبت از بیمارانی که یک روزهایی آرزوی چنین کاری را در سر داشتم. از دیدن همکارانم هم حالم بد میشد. سر کار کمتر حرف میزدم و به قول مریم که سرپرستار ما بود، شده بودم عینهو زهرمار!همه از رفتارهای عجیب و غریبم خسته شده بودند؛ برای همین، دور و اطرافم روز به روز خلوت و خلوتتر میشد. کسی سراغم را نمیگرفت و کسی به من زنگ نمیزد که حال و احوالی بپرسد. قبلاً هم یکبار تجربه این حالت را داشتم، اما نسبت به این دفعه، باید بگویم که دوزش کمتر بود.روزها بر همین منوال سپری میشد تا اینکه یک روز، بعد از تعویض شیفت در بخش سیسییو، چشمم به بیماری افتاد که چقدر شبیه مادرم بود؛ مادری که از دستش داده بودم. راستش را بخواهید، ابتدا شوکه شدم و فکر کردم مادرم روی تخت بیمارستان بستری شده است. تا عقلم بهجا بیاید، در این خیال سیر میکردم.جلدی خودم را سرِ بالین بیمار رساندم و به بچهها گفتم: رسیدگی به این بیمار کار من است. همکارم گفت: تازه آوردنش، از قرار معلوم به کما رفته. با خودم گفتم: عیبی ندارد، من خودم ششدانگ حواسم به او هست. با حرص و ولع داشتم به کارم ادامه میدادم. کمکم داشتم بهتر میشدم که تازه فهمیدم دلم برای مادرم تنگ شده بود. بعدها پرویز گفت: «نمیدانم بعد از آن بیمار چه به سرت آمد که همه چیز بهکل تغییر کرد. دیگر آن زهرای سابق نیستی... البته خدا را شکر.»🔻🔻🔻@mohsen_parastari