تو مسیر ولگردیهام از جلوی یه مغازه رد میشم. یک پسربچهی حدودا پنج ساله اونجا بازی میکنه، گویا مغازه مادرشه. چند ماهه هر بار منو میبینه میگه "سلام عمو!". اخیراً جلو میاد و باهام دست میده و سلام عمو رو حتما میگه. نمیدونم معنی این سلامعموها چیه. ما هیچ آشنایی با هم نداریم و مکالمهای جز این سلامها هم نبود. امروز روی سهچرخهش بود، سلام کرد. بعد از سلام، برگشتم بهش گفتم "اسمت چیه؟". مثل اینکه بعد چند ماه، از ریتم ذهنیش خارج شده باشم، چشمش درشت شد، ثابت ایستاد، مضطرب گفت "نمیدونم". حس کردم شاید لحنم بد بود، لبخند زدم گفتم "اسمتو نمیدونی؟" گفت "نه". گفتم خداحافظ. پسربچهای به اسمِ نمیدانم! بگمانم دیگه سلام نده، فردا امتحان میکنم. اگر انتظار داشتید این متن به یک جمعبندی یا پیام معنوی خاصی ختم بشه، اشتباه کردید.